setareh

setarehssss

بکوب روش👇 👇 👇 ⚒ ⚒ ⚒

چالش حرف ناشناس حتم بهم ی چیزی بگو😁
http://instagraph.ir/harfeto/974315976



#تبلیق_بلاک
#گزارش_بلاک

رومان جدید درحال تایپ *دیو و دلبر*

#کپی_حتی_با_ذکر_نام_نویسنده_صد_درصد_پیگرد_قانونی_دارد


#پارت_۳۴ نگاهی ب خیابون کردم...خوش بختی از این بهتر نداریم...این خیابون ۳ تا خیابون بالا تر از خیابون زیبا بود... نگاهی ب ادرسی ک باید جنس و تحویل میدادم کردم...تا اونجا نیم ساعت راه بود...سریع ...

#پارت_۳۴ نگاهی ب خیابون کردم...خوش بختی از این بهتر نداریم...این خیابون ۳ تا خیابون بالا تر از خیابون زیبا بود... نگاهی ب ادرسی ک باید جنس و تحویل میدادم کردم...تا اونجا نیم ساعت راه بود...سریع سوار ی ماشین شدم ادرس خیابون زیبارو بشه دادم جلوی در خونه زیبا پیاده شدم... ...

۲ روز پیش
71K
#پارت_۳۳ با گذاشتن انگشت وسطش روی پیوند ابروم...چشام گرد تر شد و متعجب پرسیدم _ چیک ا ر م ی با تکون دادن انگشتش روی پیوند ابروم...چشام خمار خواب شدن و ب خواب رفتم... ( ...

#پارت_۳۳ با گذاشتن انگشت وسطش روی پیوند ابروم...چشام گرد تر شد و متعجب پرسیدم _ چیک ا ر م ی با تکون دادن انگشتش روی پیوند ابروم...چشام خمار خواب شدن و ب خواب رفتم... ( چیه😐...یعنی تا این حد منحرفید😐) با صدای زنی ک میگفت _ خانوم بیدار شید صبح ...

۲ روز پیش
69K
#پارت_۳۲ سریع بلند شدم همون ور ک بلند میشدم و عقب عقب میرفتم گفتم _ بنظرم برو دلقک سیرک شو...چون خیلی اسعداتت تو اسکلی بالاست دیگه کارد میزدی خونش در نمیومد...ب سمتم هجوم برداشت ک ...

#پارت_۳۲ سریع بلند شدم همون ور ک بلند میشدم و عقب عقب میرفتم گفتم _ بنظرم برو دلقک سیرک شو...چون خیلی اسعداتت تو اسکلی بالاست دیگه کارد میزدی خونش در نمیومد...ب سمتم هجوم برداشت ک جیغی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون... داشتم میدویدم ک دان و دیدم داشت ب ...

۴ روز پیش
49K
#پارت_۳۱ نادر خان از اتاق رفت بیرون...دلم میخواست ببینم عاطفه با دیدن من چ شکلی میشه...ولی العان ن العان برای دیدن من خیلی زوده...پشت پنجره قدی اتاق وایساده بودم و نگاشون میکردم...پنجره شبیه ب اینه ...

#پارت_۳۱ نادر خان از اتاق رفت بیرون...دلم میخواست ببینم عاطفه با دیدن من چ شکلی میشه...ولی العان ن العان برای دیدن من خیلی زوده...پشت پنجره قدی اتاق وایساده بودم و نگاشون میکردم...پنجره شبیه ب اینه بود ولی از داخل اتاق من بیرون معلوم بود... عاطفه داشت با شاهرخ بحث میکرد...تلفن ...

۴ روز پیش
56K
#پارت_۳۰ چشام و باز کردم...توی اتاق خودم بودم...شهره هم داشت با شاهرخ حرف میزد...چشمای بازم و ک دید اومد سمتم دستم و گرفت و گفت _ بهوش اومدی عزیزم... دستم و خشونت از دستش بیرون ...

#پارت_۳۰ چشام و باز کردم...توی اتاق خودم بودم...شهره هم داشت با شاهرخ حرف میزد...چشمای بازم و ک دید اومد سمتم دستم و گرفت و گفت _ بهوش اومدی عزیزم... دستم و خشونت از دستش بیرون کشیدم و گفتم _ دستت و ب من نزن... شهره پوفه حرس داری کشید و ...

۶ روز پیش
76K
#پارت_۲۹ اومد سمتم و از بازوم گرفت...بلندم کرد و گفت _ دیوونه شدی؟ اره؟ چرا صبح با خواهرت این طوری حرف زدی... با عصبانیت بازوم و از دستش کشیدم و با بغد گفتم _ اون ...

#پارت_۲۹ اومد سمتم و از بازوم گرفت...بلندم کرد و گفت _ دیوونه شدی؟ اره؟ چرا صبح با خواهرت این طوری حرف زدی... با عصبانیت بازوم و از دستش کشیدم و با بغد گفتم _ اون خواهر من نیست...اون من و تو ۱۸ سالگی تنها گذاشت...اون خواهر من نیست...اون ی نامرده...همتون ...

۷ روز پیش
51K
#پارت_۲۷ ی مهمونی واسه الوده کردن مهمونا ب مواد مخدر...فکر نمیکردم انقدر عاشقال و پست باشن...اخم کرده خواستم از اتاق برم بیرون... ک شهره بازون و گرفت و گفت _ چی شد عاطی...از دست من ...

#پارت_۲۷ ی مهمونی واسه الوده کردن مهمونا ب مواد مخدر...فکر نمیکردم انقدر عاشقال و پست باشن...اخم کرده خواستم از اتاق برم بیرون... ک شهره بازون و گرفت و گفت _ چی شد عاطی...از دست من ناراحت شدی... با عصبانیت بازوم و از دستاش کشیدم بیرون و گفتم _ ب من ...

۱ هفته پیش
49K
#پارت_۲۶ _ افریته خودتی چشم سفیددد...وایسا ببینمم... خوستم از اتاق برم بیرون ک یادم افتاد گفتن قبول شدم... با تعجب گفتم _ چیو قبول شدم... شهره همون طور ک سعی میکرد من و نزنه گفت ...

#پارت_۲۶ _ افریته خودتی چشم سفیددد...وایسا ببینمم... خوستم از اتاق برم بیرون ک یادم افتاد گفتن قبول شدم... با تعجب گفتم _ چیو قبول شدم... شهره همون طور ک سعی میکرد من و نزنه گفت _ رفتی تو هسته اصلی... خندیدم و گفتم _ اها چ خوب... بالخند برگشتم ک ...

۱ هفته پیش
57K
#پارت_۲۸ با ترس از خواب بیدار شدم و چند بار لب زدم _ بابا، بابای... نفس عمیقی کشیدم و با دستام عرق صورتم و پاک کردم...دوباره اون خواب...ای کاش بابا زنده بود و بهم میگفت ...

#پارت_۲۸ با ترس از خواب بیدار شدم و چند بار لب زدم _ بابا، بابای... نفس عمیقی کشیدم و با دستام عرق صورتم و پاک کردم...دوباره اون خواب...ای کاش بابا زنده بود و بهم میگفت گریه نکن دختره بابا خواب دیدی... دوباره یاد اون خاطره افتادم اون موقعه ۶ سالم ...

۱ هفته پیش
49K
#پارت_۲۵ شهره با کف دست ب پیشونیش کوبید و گفت _ خواستگار چیه بابا...اصلا تو از همون بچه گی فکر شوهر و غذا و بچه و پوشک و شیر خشک بودی... دستم و زدم ب ...

#پارت_۲۵ شهره با کف دست ب پیشونیش کوبید و گفت _ خواستگار چیه بابا...اصلا تو از همون بچه گی فکر شوهر و غذا و بچه و پوشک و شیر خشک بودی... دستم و زدم ب کمرم با حالت طلب کاری گفتم _ کی ؟من؟ عمراااا...یا خودت بودی...یا ب خاطر خواستگارهایی ...

۱ هفته پیش
52K
#پارت_۲۴ برگشتم ب اینه یا ک پشتم بود نگاه کردم با دیدن صورتم ک از بینی ب پایین خونی بود جیغی کشیدم ک سریع دان با چهره نگران اومد تویه اتاق...وقتی من و دید...چشماش گشاد ...

#پارت_۲۴ برگشتم ب اینه یا ک پشتم بود نگاه کردم با دیدن صورتم ک از بینی ب پایین خونی بود جیغی کشیدم ک سریع دان با چهره نگران اومد تویه اتاق...وقتی من و دید...چشماش گشاد شد و با داد روبه من گفت: _ دوباره چ اتیشی سوزوندی هااا...هعی باید هواسم ...

۱ هفته پیش
34K
#پارت_۲۳ همون طوری اینور اونور و نگاه میکردم...ببینم چ خبره...داشتم ب سمت چپم نگاه میکردم اروم اروم ب سمت راست میرفتم ک دیدم نسبت ب بقیه جا ها زیاد شه...وقتی دیدم چیزی نیست...خواستم بر گردم ...

#پارت_۲۳ همون طوری اینور اونور و نگاه میکردم...ببینم چ خبره...داشتم ب سمت چپم نگاه میکردم اروم اروم ب سمت راست میرفتم ک دیدم نسبت ب بقیه جا ها زیاد شه...وقتی دیدم چیزی نیست...خواستم بر گردم ک محکم خوردم تو دیوار و اینن هزارمین باری بود ک با سر میرفتم تو ...

۱ هفته پیش
44K
چرا کامنت نمیزاریدددد بخدا دیگه پارت نمیزارم کامنت نزاریدا😒 😒 😒

چرا کامنت نمیزاریدددد بخدا دیگه پارت نمیزارم کامنت نزاریدا😒 😒 😒

۱ هفته پیش
8K
#پارت_۲۲ #عاطفه واییی چ دختره خوشگلی بود...داشت با دان حرف میزد...یهو دان یقش و گرفت و ی داد سرش زد ک من سنگ کوب کردم دختره بیچاره هیچی دیگه...یهو دلم خواست بدنم و کش بدم...دستام ...

#پارت_۲۲ #عاطفه واییی چ دختره خوشگلی بود...داشت با دان حرف میزد...یهو دان یقش و گرفت و ی داد سرش زد ک من سنگ کوب کردم دختره بیچاره هیچی دیگه...یهو دلم خواست بدنم و کش بدم...دستام و باز کردم چشام و بستم خودم و کش دادم...با صدای فین فین دختره از ...

۱ هفته پیش
47K
#پارت_۲۱ با عشوه گفت _ عزیزم بنطرت وقتش نیست باهم صحبت کنیم... ابرومو انداختم بالا و ولش کردم...با لحن ملایمی گفتم _ گمشو...سریع... _ چرا عشقم...مگه قرار نبود باهام باشیم تا همیشه دوباره عصبانی شدم ...

#پارت_۲۱ با عشوه گفت _ عزیزم بنطرت وقتش نیست باهم صحبت کنیم... ابرومو انداختم بالا و ولش کردم...با لحن ملایمی گفتم _ گمشو...سریع... _ چرا عشقم...مگه قرار نبود باهام باشیم تا همیشه دوباره عصبانی شدم و یقش و گرفتم _ هیچ قراری...تکراااااررر میکنم هیچچچچ قراری بینن مانبودههههه...میفهمییی‌..در ضمن من عاشق ...

۲ هفته پیش
38K
#پارت_۲۰ دان: عاطفه ساکت شو... لبخند شیطونی زدم... با صدای بلند شروع کردم ب خوندن _ طناز چ قشنگه چشمات...طناز چ قشنگهه لب هااتتتت... من ی پرندمممم ارزووو دارممم ک بالم باشییی... دان : ساکتتت ...

#پارت_۲۰ دان: عاطفه ساکت شو... لبخند شیطونی زدم... با صدای بلند شروع کردم ب خوندن _ طناز چ قشنگه چشمات...طناز چ قشنگهه لب هااتتتت... من ی پرندمممم ارزووو دارممم ک بالم باشییی... دان : ساکتتت وای وای دارم روانی میشم...پاشو برو بیرون پاشووو زوودد... بلخندی زدم... ک با دیدن لبخندم ...

۲ هفته پیش
39K
#پارت_۱۹ عاطفه: چیییی ب چه حقیی این کار و کردییی....هاآاا...ی بار بهت تظکرررر داده بودمممم جناببب...فقط یهب ار دیگه...ی بار دیگه بخای همچین غلطی کنی... مکث کرد و با بقذ گفت _ کردی دیگه...کار یاز ...

#پارت_۱۹ عاطفه: چیییی ب چه حقیی این کار و کردییی....هاآاا...ی بار بهت تظکرررر داده بودمممم جناببب...فقط یهب ار دیگه...ی بار دیگه بخای همچین غلطی کنی... مکث کرد و با بقذ گفت _ کردی دیگه...کار یاز دستم بر نمیاد...فقط از زورم میاد ک...فین...دیورا کوتاه تر از من پیدا نکردین... ب سمت ...

۲ هفته پیش
52K
#پارت_۱۸ _ صبر کن صبر کن...تو کی باشی ک کاسه داغ تر از اش میشی هاا جواب من و بده...اصلا ت اون دختر ب هم چ ربطی دارین اخه پسرم... _ ب من نگو پسرم...ربطی ...

#پارت_۱۸ _ صبر کن صبر کن...تو کی باشی ک کاسه داغ تر از اش میشی هاا جواب من و بده...اصلا ت اون دختر ب هم چ ربطی دارین اخه پسرم... _ ب من نگو پسرم...ربطی بهم نداریم ولی یادتت نره...این و یادت نره...نمیزارم این دخترم شبیه بقیه دخترایی ک فرستادی ...

۲ هفته پیش
57K
#پارت_۱۷ #دانای_کن ب دره بسته خیره شده بود...یه دختر پرو ، تخس، ی دنده، شیطون،زبون دراز،ترسوی خوابالو پشت اون در بود... با خود میگفت باید این گربه چموش را رام کنم...وگرنه با پنجه هایش زخمی ...

#پارت_۱۷ #دانای_کن ب دره بسته خیره شده بود...یه دختر پرو ، تخس، ی دنده، شیطون،زبون دراز،ترسوی خوابالو پشت اون در بود... با خود میگفت باید این گربه چموش را رام کنم...وگرنه با پنجه هایش زخمی ام میکند... با هیمن فک ها ب سمت اتاق خود حرکت کرد...ک بین راه شاهرخ ...

۲ هفته پیش
68K
#پارت_۱۶ آمین متعجب سرش و از ت برگ هایه ساختمون در اورد و با چشایه گرد شده گفت _ چی گفتی داداش؟ ی بار دیگه بگو! پوف حرس داری کشیدم و با دستم برو بابا ...

#پارت_۱۶ آمین متعجب سرش و از ت برگ هایه ساختمون در اورد و با چشایه گرد شده گفت _ چی گفتی داداش؟ ی بار دیگه بگو! پوف حرس داری کشیدم و با دستم برو بابا یی بارش کردم...ک دوباره گفت _ جون داداش نفهمیدم یه بار دیگه بگو... بدون توجه ...

۲ هفته پیش
40K