عشق با طعم تلخ

roman.o

لینک چنل رمانم👇
https://t.me/joinchat/AAAAAE9hw2mnlfUpWpxNfA
عضو شید

#عشق_باطعم_تلخ #Part14 منم زل زدم توی چشم‌هاش، هر چند خیلی برام سخت بود. - خیلی وقتت رو نمی‌گیرم خانم راد، فقط شماره خودتون رو بدین که بتونم از طریق تلگرام براتون مطالبی که امروز داشتن ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part14 منم زل زدم توی چشم‌هاش، هر چند خیلی برام سخت بود. - خیلی وقتت رو نمی‌گیرم خانم راد، فقط شماره خودتون رو بدین که بتونم از طریق تلگرام براتون مطالبی که امروز داشتن رو بفرستم. بعد از دادن شماره، گفتم: - خب، کاری دیگه‌ای ندارین؟ خیلی پررو برگشت ...

۳ هفته پیش
63K
#عشق_باطعم_تلخ #Part13 شهرزاد برام دست تکون می‌داد می‌خندید، می‌دونست که از عصبانیت داره از سرم بخار بلند می‌شه. پرهام وسط راه برگشت طرفمون؛ یعنی طرف چهار نفرمون من، سما، فرهاد و کامیار. - یک نفر ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part13 شهرزاد برام دست تکون می‌داد می‌خندید، می‌دونست که از عصبانیت داره از سرم بخار بلند می‌شه. پرهام وسط راه برگشت طرفمون؛ یعنی طرف چهار نفرمون من، سما، فرهاد و کامیار. - یک نفر سرگروه برای خودتون انتخاب کنید که بتونم مطالب رو از طریق اون بهتون برسونم. فرهاد ...

۳ هفته پیش
64K
#عشق_باطعم_تلخ #Part12 فرحان پسر دایی مامانمه، سه سال ازم بزرگ‌ترِ تا هجده سالگی ایران بودند؛ ولی بعد رفتن خارج برای زندگی. - چه خبر فرحان، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ بلند خندید. - خبر نداری دکتر شدم، ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part12 فرحان پسر دایی مامانمه، سه سال ازم بزرگ‌ترِ تا هجده سالگی ایران بودند؛ ولی بعد رفتن خارج برای زندگی. - چه خبر فرحان، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ بلند خندید. - خبر نداری دکتر شدم، الان دارم مدرک تخصصی رو هم می‌گیرم... با مکث... - به جان آنا من و ...

۳ هفته پیش
29K
#عشق_باطعم_تلخ #Part11 در خونه باز بود، رفتم داخل همه داشتن گریه می‌کردن، دختر عمو سارا بغلم کرد و هق زد سارا خواهر سعیدِ، سعید و سارا بچه‌های عموی بزرگم علی هستند، عمو وسطیم عمو حسین ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part11 در خونه باز بود، رفتم داخل همه داشتن گریه می‌کردن، دختر عمو سارا بغلم کرد و هق زد سارا خواهر سعیدِ، سعید و سارا بچه‌های عموی بزرگم علی هستند، عمو وسطیم عمو حسین که یک دختر هم‌سن آرش داشت اسم دخترش فاطمه بود و آخرین بچه بابا بزرگم ...

۳ هفته پیش
39K
#عشق_باطعم_تلخ #Part10 یکم که گذشت دیدم دردی احساس نمی‌کنم، چشم‌هام رو باز کردم یک بند انگشت، ماشین باهام فاصله داره، یهو چشمم خورد به پرهام، دست به سینه و با اخم همیشگی تیکه داده بود ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part10 یکم که گذشت دیدم دردی احساس نمی‌کنم، چشم‌هام رو باز کردم یک بند انگشت، ماشین باهام فاصله داره، یهو چشمم خورد به پرهام، دست به سینه و با اخم همیشگی تیکه داده بود به ماشین، نگاهی به ماشین کردم یه ماشین بنز مشکی خوشگل حیف اون ماشین بود، ...

۳ هفته پیش
40K
#عشق_باطعم_تلخ #Part9 جلوی کافه وایستادم این‌موقع تاکسی هم نبود؛ اگرم بود من نمی‌رفتم، همیشه آرش می‌اومد دنبالم؛ ولی الان جواب نمی‌داد، اصلا مونده بودم چی‌کار کنم! دوباره شماره آرش رو گرفتم؛ اما مثل قبل بی ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part9 جلوی کافه وایستادم این‌موقع تاکسی هم نبود؛ اگرم بود من نمی‌رفتم، همیشه آرش می‌اومد دنبالم؛ ولی الان جواب نمی‌داد، اصلا مونده بودم چی‌کار کنم! دوباره شماره آرش رو گرفتم؛ اما مثل قبل بی فایده بود. به گوشی بابا زنگ زدم، گوشی بابام در دسترس نبود، از نگرانی داشتم ...

۳ هفته پیش
26K
#عشق_باطعم_تلخ #Part8 بعد از لحظه‌ای نفسش رو بیرون داد و با نگاهی عصبی، گفت: - خانم محترم اسمت رو میگی؟ سرم رو انداختم پایین جوابی نداشتم بدم؛ چون مطمئن بودم بیچاره شدم رفت. ای خاک ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part8 بعد از لحظه‌ای نفسش رو بیرون داد و با نگاهی عصبی، گفت: - خانم محترم اسمت رو میگی؟ سرم رو انداختم پایین جوابی نداشتم بدم؛ چون مطمئن بودم بیچاره شدم رفت. ای خاک بر سر کچلم، زبون عزیزم می‌شد دو دقیقه تکون نخوری و کار رو بدتر نکنی. ...

۳ هفته پیش
41K
#عشق_باطعم_تلخ #Part7 شهرزاد سر‌خوش خندید. با عصبانیت ساختگی گفتم: - بادمجون... با مکث: من میرم، صبحونه. ... از قرار دیروز، امروز ساعت دو بعدازظهر با پرهام کلاس داشتیم. - شهرزاد، اگه حرفت رو با دوست‌هات ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part7 شهرزاد سر‌خوش خندید. با عصبانیت ساختگی گفتم: - بادمجون... با مکث: من میرم، صبحونه. ... از قرار دیروز، امروز ساعت دو بعدازظهر با پرهام کلاس داشتیم. - شهرزاد، اگه حرفت رو با دوست‌هات تموم کردی بیا من رختکنم. نفسی بیرون فوت کردم، شهرزاد دوباره گروپش رو جمع کرده ...

۳ هفته پیش
43K
#عشق_باطعم_تلخ #Part6 با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم، نور خورشید از پنجره مستقیم روی چشم‌هام بود، خدا لعنتت نکنه آنا چرا پرده رو نکشیدی؛ با حرص چنگ زدم به گوشیم و صدای نکبتش رو ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part6 با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم، نور خورشید از پنجره مستقیم روی چشم‌هام بود، خدا لعنتت نکنه آنا چرا پرده رو نکشیدی؛ با حرص چنگ زدم به گوشیم و صدای نکبتش رو قطع کردم، آخه روانی بی مغز من امروز دانشگاه ندارم که داری برام می‌نالی. همین‌جوری ...

۳ هفته پیش
34K
#عشق_باطعم_تلخ #Part5 قرار شد اولین کلاسمون با پرهام فردا باشه برای همین امروز کلاسمون تموم شد. مطمئن بودم امروز سردرد می‌شم برای این‌که یکم دغدغه‌های ذهنم رو کم کنم رفتم کافه بیمارستان، بیمارستانی که برای ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part5 قرار شد اولین کلاسمون با پرهام فردا باشه برای همین امروز کلاسمون تموم شد. مطمئن بودم امروز سردرد می‌شم برای این‌که یکم دغدغه‌های ذهنم رو کم کنم رفتم کافه بیمارستان، بیمارستانی که برای کار آموزی‌مون بود بهتر بگم بیمارستان نیست؛ اصلا بهش رسیدگی نمی‌کردن، برای همین من این ...

۳ هفته پیش
49K
بنظرتون کدوم باشع؟

بنظرتون کدوم باشع؟

۴ هفته پیش
3K
#عشق_باطعم_تلخ #Part4 کیسه یخ‌ رو روی پیشونی شهرزاد گذاشتم که از درد صورتش جمع شد و ناله‌ش به گوشم خورد: - آنا، جون شهرزاد نکن. دستش رو که روی دستم بود، کنار زدم. - بزار ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part4 کیسه یخ‌ رو روی پیشونی شهرزاد گذاشتم که از درد صورتش جمع شد و ناله‌ش به گوشم خورد: - آنا، جون شهرزاد نکن. دستش رو که روی دستم بود، کنار زدم. - بزار کارم رو بکنم، کبود میشه. شهرزاد کیسه رو از دستم کشید. - تو برو بیمارستان ...

۴ هفته پیش
63K
#عشق_باطعم_تلخ #Part3 استاد به سمت صندلیش رفت و نشست به دور برش نگاهی انداخت. استاد خطیبی سنش به شصت سال میخورد از نظر تدریس عالی بود؛ ولی خیلی سخت گیر بود. نگاهی به دور و ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part3 استاد به سمت صندلیش رفت و نشست به دور برش نگاهی انداخت. استاد خطیبی سنش به شصت سال میخورد از نظر تدریس عالی بود؛ ولی خیلی سخت گیر بود. نگاهی به دور و اطرافش کرد، عینک گرد قدیمیش‌ رو روی میز گذاشت. و با چندتا سرفه شروع کرد: ...

۴ هفته پیش
31K
#عشق_باطعم_تلخ #Part2 در جوابش لبخندی زدم و باهم وارد کلاس شدیم، دوباره فضای قبلی حاکم بود کلاس شلوغ بود هر کدوم مشغول حرف زدن با هم بودن، شهرزاد به شکل کاملاً وحشتناکی سحر رو نگاه ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part2 در جوابش لبخندی زدم و باهم وارد کلاس شدیم، دوباره فضای قبلی حاکم بود کلاس شلوغ بود هر کدوم مشغول حرف زدن با هم بودن، شهرزاد به شکل کاملاً وحشتناکی سحر رو نگاه می‌کرد، سحرم دست کمی از اون نداشت فوراً دست شهرزاد و کشیدم که روی صندلی ...

۴ هفته پیش
35K
#عشق_باطعم_تلخ💔 #Part1 وسط محوطه دانشگاه روی صندلی‌های آهنی نشستم، باز دانشگاه کوفتی واقعا خسته شدم اما چاره‌ دیگه‌ای نیست، وسط حیاط دانشگاه همه اکیپی جمع بودن و باهم حرف می‌زدن. به ساعتم نگاه کردم نیم ...

#عشق_باطعم_تلخ💔 #Part1 وسط محوطه دانشگاه روی صندلی‌های آهنی نشستم، باز دانشگاه کوفتی واقعا خسته شدم اما چاره‌ دیگه‌ای نیست، وسط حیاط دانشگاه همه اکیپی جمع بودن و باهم حرف می‌زدن. به ساعتم نگاه کردم نیم ساعت مونده تا شروع کلاس استاد خطیبی و اولین جلسه از ترم چهارم و کسل ...

۴ هفته پیش
35K
دوستان مبخوام رمان بزارم پیجم هر کی دوس دارع حمایت کنه پارت بزارم رمانو خودم نوشتم لطفا لطفا حمایتم کنید

دوستان مبخوام رمان بزارم پیجم هر کی دوس دارع حمایت کنه پارت بزارم رمانو خودم نوشتم لطفا لطفا حمایتم کنید

۱۳ اردیبهشت 1398
5K