نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
2M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
2M
ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که ...

ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که خیلی مهمه بهت بگم اینه که تا دلت بخواد وسواسیه،این یعنی کــــــارت دراومـــــده است،رو مسایلی ...

۲۵ آبان 1397
2M
در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که ...

در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که غم توش موج می زدگفت:رهاعزیزم...تو...تونمی تونی بامابیای لندن!!رسماً هنگ کرده بودم!!یعنی چی؟؟!!برای چی نمی تونم ...

۱۵ شهریور 1397
598K
در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما ...

در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما اومد وبارادوین وامیر دست داد.به من و ارغوان هم سلام کرد.لبخندی زدو روبه رادوین گفت:به!!!چه ...

۹ شهریور 1397
659K
قسمت 4 در همسایگی گودزیلا 4 ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!!شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!!ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟شیدا ...

قسمت 4 در همسایگی گودزیلا 4 ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!!شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!!ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟شیدا باگریه گفت:شهاب بایکی دگیه رفیق شده.دیگه بهم زنگ نمی زنه، جواب تلفنام و نمیده...دیگه دوسم ...

۵ شهریور 1397
385K
در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه ...

در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه روزانه باشه؟!خندیدم و بالحن لاتی مخصوص به خودم گفتم:دِ نَ دِ نمیشه!من کلاً با روز ...

۵ شهریور 1397
546K
در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه ...

در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه هم نبود... من قانعم... به یک تو و یک من.. مگر میان تو و ماه ...

۵ شهریور 1397
669K
#فندک_طلایی #پارت_1 با وسواس و دقت زیاد ربان بنفش رو دور دسته گل رز سفید پیچیدم و با لبخند کوچکی به دست دختر 15_16 ساله مقابلم دادم . امروز روز پدره ، روزی که سه ...

#فندک_طلایی #پارت_1 با وسواس و دقت زیاد ربان بنفش رو دور دسته گل رز سفید پیچیدم و با لبخند کوچکی به دست دختر 15_16 ساله مقابلم دادم . امروز روز پدره ، روزی که سه ساله جشنش رو تو بهشت زهرا میگیرم ! گل هایی که هر سال میبرم با ...

۹ مرداد 1397
96K
#Part_298 ضربان قلبم روی هزار میزد. انقدر استرس گرفته بودم که دستشوییم گرفته بود! گفتم _چشم الان چایی بریزم. میرم پیششون.. در عرض چند ثانیه خودمو به دستشویی رسوندم و کلی چک کردم که جاییم ...

#Part_298 ضربان قلبم روی هزار میزد. انقدر استرس گرفته بودم که دستشوییم گرفته بود! گفتم _چشم الان چایی بریزم. میرم پیششون.. در عرض چند ثانیه خودمو به دستشویی رسوندم و کلی چک کردم که جاییم خراب نباشه. توی آشپزخونه برگشتم و چایی خوش‌رنگی ریختم. انقدر توی رنگ چایی وسواس به ...

۲۵ خرداد 1397
59K
#Part_231 هیتی کشیدم که هیراد کنار گوشم گفت _بخواب انقدر وول نخور سعی کردم حرارت دست هاش که دور کمرم بود رو نادید بگیرم و بخوابم ولی هرلحظه بیشتر گر میگرفتم! با شمردن اعداد از ...

#Part_231 هیتی کشیدم که هیراد کنار گوشم گفت _بخواب انقدر وول نخور سعی کردم حرارت دست هاش که دور کمرم بود رو نادید بگیرم و بخوابم ولی هرلحظه بیشتر گر میگرفتم! با شمردن اعداد از ۱ تا ۱۰۰ خودم رو سرگرم کردم تا پلک های سنگین شد و نفهمیدم به ...

۲۲ خرداد 1397
72K
#Part_201 روی تختم دراز کشیدم و مشغول خوندن شدم.

#Part_201 روی تختم دراز کشیدم و مشغول خوندن شدم. "دنیای ماورا: ماوراء الطبیعه آن چیزیست در ورای طبیعت میباشد؛ مراد از طبیعت، عالم مادّه و منظور از ماورای آن، عوالم غیر مادّی (عالم مجرّدات) است. ماوراء الطبیعه را در متون اسلامی عالم غیب گفته اند. عالم غیب نیز همان عالمی ...

۱۹ خرداد 1397
70K
فصل ۸ قسمت اخر سمت بابای صالح برگشتم ودستمو سمت مامانم کشیدموداد زدم: -اقای رادمهر میشنوی صدامو؟؟؟؟.......اینم مدرک بی گناهیم.....این خانمی که اینجا میبینی متاسفانه مادر منه....مادری که به اندازه ی یه ارزن مهر مادری ...

فصل ۸ قسمت اخر سمت بابای صالح برگشتم ودستمو سمت مامانم کشیدموداد زدم: -اقای رادمهر میشنوی صدامو؟؟؟؟.......اینم مدرک بی گناهیم.....این خانمی که اینجا میبینی متاسفانه مادر منه....مادری که به اندازه ی یه ارزن مهر مادری نداره.......به ارواح خاک بابام که نمیدونم کجا خاکه من بچه ی سر راهی وفراری نیستم....... ...

۱۶ بهمن 1396
45K
★پارتـ ۴★ تا شب که بابا بیاد کلی استرس داشتم شام رو همگی در سکوت خوردیم و بعد هم دور هم نشسته بودیم که بابا بالاخره این سکوت و شکست و گفت میخوام زندگیمو تعریف ...

★پارتـ ۴★ تا شب که بابا بیاد کلی استرس داشتم شام رو همگی در سکوت خوردیم و بعد هم دور هم نشسته بودیم که بابا بالاخره این سکوت و شکست و گفت میخوام زندگیمو تعریف کنم خوب گوش میکنین حرف نمی زنین بعد حرفام هرچی خواستید میگم ولی قبل از ...

۲۴ آذر 1396
71K
رمان گناهکار قسمت بیست و نهم یکی کنارم نشست..هنوز دستام تو دستای پری بود.. امیر_ دلارام جناب سرگرد اومده اینجا می خواد تو رو ببینه…….. سرم و بلند کردم..به جایی که امیر اشاره می کرد ...

رمان گناهکار قسمت بیست و نهم یکی کنارم نشست..هنوز دستام تو دستای پری بود.. امیر_ دلارام جناب سرگرد اومده اینجا می خواد تو رو ببینه…….. سرم و بلند کردم..به جایی که امیر اشاره می کرد نگاه کردم..همون مرد انتهای راهرو ایستاده بود و نگاهش رو من بود.. یه حسی باعث ...

۱۵ آذر 1396
268K
********************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و هفتم لنگان لنگان رفتم سمت در و تو درگاه ایستادم..صدای فریادش از پشت کلبه می اومد.. بی توجه به بارون از کلبه زدم بیرون..با نگرانی اطرافم و نگاه می ...

********************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و هفتم لنگان لنگان رفتم سمت در و تو درگاه ایستادم..صدای فریادش از پشت کلبه می اومد.. بی توجه به بارون از کلبه زدم بیرون..با نگرانی اطرافم و نگاه می کردم.. کفشام تو گل و لای فرو می رفت اما باز می خواستم قدمام و ...

۱۵ آذر 1396
406K
******************************************************* رمان گناهکار قسمت بیست و یک سرایدار درو باز کرد..ارسلان ماشین و برد تو.. -امشب شایان نمیاد؟.. –نه امشب ازش خبری نیست..واسه یه کاری مجبور شد از شهر بره بیرون……… نگام کرد..و یه جور ...

******************************************************* رمان گناهکار قسمت بیست و یک سرایدار درو باز کرد..ارسلان ماشین و برد تو.. -امشب شایان نمیاد؟.. –نه امشب ازش خبری نیست..واسه یه کاری مجبور شد از شهر بره بیرون……… نگام کرد..و یه جور خاصی جمله ش و به زبون اورد………….. –امشب فقط منم و تو…… خودم و زدم ...

۱۵ آذر 1396
121K
رمان گناهکار قسمت بیستم «آرشام» شایان در حالی که بازوی دلارام و گرفته بود رو به من کرد .. — می دونم نمی تونی ازش دل بکنی ولی حالا نوبتی هم باشه نوبت کسی ِ ...

رمان گناهکار قسمت بیستم «آرشام» شایان در حالی که بازوی دلارام و گرفته بود رو به من کرد .. — می دونم نمی تونی ازش دل بکنی ولی حالا نوبتی هم باشه نوبت کسی ِ که قراره مالکش باشه..فکرش و نکن پسر فعلا راه افتادی خیلی کارا باهات دارم..شکستن این ...

۱۵ آذر 1396
107K