ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۶۶ پسره: پس به دست و پای دوشیزه افتادی! با حرفی که زد همه خندیدن، ...

#پارت۱۶۶

پسره: پس به دست و پای دوشیزه افتادی!

با حرفی که زد همه خندیدن، خنده آروم و متینی کردم که باعث شد پسره رو به من بگه: دوشیزه محترم معرفی نمی‌کنن؟!

از لحن مودبانه و شوخ‌طبش خوشم اومد، با لبخند دهن باز کردم تا حرفی بزنم ولی اهورا زودتر از من گفت: خانم‌سرمد از دوستان هستن.

پسره رو به من با لبخند گفت: خوشبختم، پرهام شهریاری هستم.

دستش رو به سمتم دراز کرد، خواستم مودبانه بگم که دست نمیدم که بازم اهورا پیش قدم شد.

اهورا: پرهام، خانم سرمد عادت به دست دادن با آقایون رو ندارن!

پرهام لبخندی زد و با گفتن ببخشید دستش رو پایین انداخت.
دوست داشتم با پا برم توی حلق اهورا، مگه من خودم زبون ندارم؟!

با لبخند رو به پرهام گفتم:
ـ منم از آشناییتون خوشبختم.

فراز دو پسر و دو دختری که اونجا بودن رو بهم معرفی کرد.
آدمای خوبی به نظر میومدن، هم خوش برخورد بودن هم مودب!
برای اینکه خسته نشیم روی چند تا صندلی نشستیم.
اونا مشغول صحبت بودن و منم شنونده!

همون موقع صدای نازک و آروم دختری اومد که گفت: سلام!

به سمتش برگشتیم؛ دختر خوش‌چهره‌ای رو دیدم.

دختر نگاه کوتاه و غریبی به من انداخت سپس رو به اهورا گفت: خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم چشماتون دوباره می‌بینه!

اهورا لبخند محو مردونه‌ای زد و گفت: ممنون، خوش‌اومدید!

دختر رو به فراز گفت: خوبید شما؟

فراز: ممنون!

دختره رو به اهورا گفت: اجازه هست بشینم؟

اهورا: بفرمایید.

دختره روی صندلی رو به روی اهورا نشست، لبخندی به اهورا زد و نگاهش رو ازش گرفت.

دختره: خیلی عذر می‌خوام خودم رو معرف نکردم...رها کرامت هستم، گذشته هم‌دانشگاهیه اهورا بودم و از آشناهای دور اردشیرخان!

زبونه دراز و مودبی داشت؛ ولی حس خوبی بهش نداشتم!
کمی گذشت، رها اهورا رو به حرف گرفته بود و باهاش حرف می‌زد و هر از گاهی با ناز می‌خندید جوری که منو جذب می‌کرد چه برسه به بقیه یا میشه گفت منظور من خوده اهوراست!
حوصلم سررفته بود، گلومم کمی خشک شده بود برای همین با گفتن ببخشید بلند شدم و ازشون فاصله گرفتم.
سنگینیه نگاه یکیشون رو احساس می‌کردم ولی حوصله نداشتم برگردم و ببینم کیه?!
کنار میز نوشیدنیا ایستادم و شربت آلبالویی ورداشتم.
با خوردن شربت کمی دلم خنک شد، توی اون سرمای زمستون نمی‌دونم چرا گرمم شده بود؟!
دست مردونه‌ای اومد و شربتی از روی میز ورداشت؛ اهورا بود که کنارم ایستاده بود.

اهورا: چیزی شده؟!

نگاه سرد و خشکی بهش انداختم؛ نمی‌دونم چرا ولی از وقتی رها رو دیدم نسبت به اهورا سرد شدم!

ـ نه!
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...