ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_۳۱ نادر خان از اتاق رفت بیرون...دلم میخواست ببینم عاطفه با دیدن من چ شکلی ...

#پارت_۳۱

نادر خان از اتاق رفت بیرون...دلم میخواست ببینم عاطفه با دیدن من چ شکلی میشه...ولی العان ن العان برای دیدن من خیلی زوده...پشت پنجره قدی اتاق وایساده بودم و نگاشون میکردم...پنجره شبیه ب اینه بود ولی از داخل اتاق من بیرون معلوم بود...
عاطفه داشت با شاهرخ بحث میکرد...تلفن و برداشتم ب شاهرخ زنگ زدم...هم تصویرشون بود هم صداشون...
_ شاهرخ ولش کن...
شاهرخ: چشم عاقا
عاطفه: هوییییی دارم با تو حرف میزنم ها...چی چی و چشم...پشمککککک دس
و بعد صدای مکرر بوق تلفن...رفتم مست و میزم پشتش نشستم و
#عاطفه
داشتم با شاهرخ سره این ک دلم خواست مهمونیو بهم زدم و اینجور چیزا بحث میکردم ک گوشیش زنگ خورد و اونم مثل گاو...بدون توجه ب من جواب داد...
دستم و کشید و ببردم توی اتاق وارد اتاق شدیم...اتاق حدودا روشن بود...ترسیدم خواستم جیغ بکشم...ک دستش و گذاشت روی دهنم و گفت
_ هیس...کاریت ندارم فقط میخوام باهات حرف بزنم...
دستش و برداشت و عقب عقب رفت و روی ی صندلی نشست...ب منم اشاره کرد بشینم...اصلا فکرم ب هزار راه رفت
بدون هیچ مقدمه ای گفت
_ ازت ممنونم...هممون ازت ممنونیم
متعجب گفتم
_ شاهرخ چی زدی...بگو منم همون و بزنم...والا...چی چی و ازت ممنونم ( ازت ممنونم و صدام و تعقیر دادم ک مثلا شاهرخه😐 )مگه چیکار کردم ها...بگو ببینم چیکار کردم...
پوف حرس داری کشید و گفت
_ عاطفه من کاملا جدیم...
وسط حرفش پریدم و گفتم
_ عههه...راس میگی،خداییش، تنهایی نشستی فکر کردی جدیی یا با ماورا طبیعی چیزی در ارطب
_ عاطفههه
با صدای نسبتن بلندی ک اسمم وصدا زد لال شدم
_ ببین عاطفه...درسته دان رئیس این بانده...ولی ، ولی ب دلایلی ک من خودمم خبر ندارم...سیاوش خان هم رئیس این بانده یعنی ما در حال حاضر دوتا رئیس داریم...ک یکیش سیاوش خان و ی کیش جناب دان...ک صد درصد همه از حرف دان اطاعت میکنن...این مسئله باعث شد ک سیاوش خان عصبی بشه ی تصمیم یهویی بگیره..
مختصر بگم مهمونی...فکر سیاوش خان بود...دان سعی کرد اون مهمونی و ب هم بزنه...ولی موفق نشده بود اون روز هم ک ما داشتیم راجب این مهمونی ب صورت رمزی حرف میزدیم و تو هواست نبود...بعضی حرف هار و مینوشتیم...ب این دلیل ک اتاق شنود میشد...تنها اتاقی ک شنود نمیشه همین اتاقه..‌.
_ اوففففف...شاید باورتتت نشهههههD: ولی هیچی نفهمیدم |:
با عصبانیت کف دستش و کوبید ب پیشونیش...گفت
_ پاشو برو بیرون...پاشو...پاشو تا این صندلی و از پهنا نکردم تو حلقت...

کامنت فراموش نشه( بجز عالی و بعدی)

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...