ویژه کنید
عکس و تصویر رمان #دلبر قسمت 8 #گیتی روی صندلی مکانم نشسته بودم و غذامم رو اوپن گذاشته ...

رمان #دلبر قسمت 8 #گیتی
روی صندلی مکانم نشسته بودم و غذامم رو اوپن گذاشته بودم و غذا میخوردم . خدار رو شکر هیچکس نبود باهام غذا بخوره و منم دو لپی داشتم غذا میخوردم . انگاری که تاحالا غذا نخورده بودم . خوب دستپخت خاله فروزانو با انگشتات نخوری چیکار کنی پس؟؟ همینطور داشتم میخوردم که چشمم خورد به مخرب اعصاب که از تو اتاقش زل زده بود به من . سرمو به نشونه ی چیه تکون دادم که باعث شد سرش رو به نشونه ی تاسف تکون بده و مشغول کارش بشه... #ایمان
یه سره سرم تو کار بود و دیگه واقعا خسته شده بودم . مدادم رو روی میز گذاشتم و سرمو به صندلیم تکیه دادم و چشمامو بستم و صندلیم رو یکمی با پام چرخوندم و زیر لب گفتم : فقط پنج دقیقه...
قبل از اینکه چشمام گرم شه ناخودآگاه چشمام رو باز کردم و چشمم به گیتی خورد که داشت دو لپی غذا میخورد . وقتی غذا رو میجویید چالاش میرفت تو . اونم مثل من چال داره . یجوری غذا میخورد که دیگه من ضعف کرده بودم . همونطور که نگاهش میکردم اب دهنمو گورت دادم و یهو فهمید دارم نگاهش میکنم و بهم نگاه کرد . سرشو به نشونه ی چیه تکون داد و منم سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و سعی کردم دوباره مشغول کارم بشم ولی بدجور گشنم شده بود . پوفی کردم و از جام بلند شدم و رفتم جایی که گیتی بود و بهش گفتم : هیچی نیست من بخورم...
بهم نگاه کرد و با دهن پر حرف زد : نخیر نداریم...منم مجبوری. غذامو از خونه اوردم...میخوای بیا با من بخور...
مغرورانه گفتم : لازم نکرده...اونقدری گشنم نیست که بخوام با تو غذا بخورم...
به محض تموم شدن حرفم شکمم شروع کرد به قار و قور کردن که باعث شد توجه همه بهم جلب بشه . گیتی تک خنده ای زد و بعد غذاش رو به سمتی که من وایستاده بودم هول داد و همونطور که دهنش پر بود گفت : بیا...من دیگه نمیخورم...فکر کنم تو یجوری گشنته که میتونی منم بخوری...قصد ندارم بمیرم...
با خنده بلند شد و رفت سمت سرویس بهداشتی . خیلی سعی کردم به غذاش دست نزنم ولی نتونستم و ظرف غذاش رو برداشتم و یه قاشق و چنگالم برداشتم و رفت اتاقم و شروع کردم به خوردن . #گیتی
از سرویس اومدم بیرون و رفتم سر جام ولی ظرف غذام نبود . برگشتم و به مخرب اعصاب که داخل اتاقش بود نگاه کردم و دیدم که داره غذامو میخوره . همش یه تعارف زدم . من اون غذا رو میخواستم . یه دختره اومد سمتم . فکر کنم اسمش مهتاب بود . گفت : یه چای بده...
منم با پررویی گفتم : خواهش کن...خواهش کن بهت بدم...
پوفی کرد و گفت : خواهش میکنم بهم یه لیوان چای بده...
همزمان با اینکه میرفتم تا روی صندلیم بشینم گفتم : برو خودت بردار...
با دهن باز نگام کرد که گفتم : از ته دلت خواهش نکردی منم بهت ندادم...چیه مگه؟؟...
خودش رفت و واسه خودش چای ریخت . دیگه همه به پررو بازیام عادت داشتن اخه من تنها کسی بودم که با مخرب اعصاب دهن رو دهن...نه دهن به دهن میزاشتم . بابای خودشم جرئت نداشت . چشمم به مخرب اعصاب خورد که دیدم غذاش یعنی غذام تموم شده . با لیخند شیطنت امیزی رفتم پیشش و گفتم : غذات تموم شد جناب گشنه؟؟...
سرشو اورد بالا و خیلی جدی نگاهم کرد و گفت : مؤدب باش...
منم خیلی گستاخانه جوابشو دادم : ای واااااااای ببخشید یادم نبود شما رئیس شکموی منید^^
دندوناش رو از عصبانیت بهم فشار داد و چالش رفت تو و چشماش رو با حرص بست و سرشو انداخت پایین . منم خوشحال از اینکه بدجور حالشو گرفتم ظرف غذام رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون... #رمان_دلبر

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...