ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_8 به قدری ذوغ زده شدم که شروع کردم به گریه کردن...خاله هم همراهیم میکرد ...

#پارت_8


به قدری ذوغ زده شدم که شروع کردم به گریه کردن...خاله هم همراهیم میکرد و بغلم کرد و گفت خودتو اماده کن...فردا ساعت نه صبح پرواز داری دختر عزیزم...
.
................................
روی صندلیه فرودگاه نشسته بودم و با استرس به کاغڌ توی دستم خیره شده بودم...حاج بابا نمیدونم چرا ولی ژیلا میگه شاید بخاطر این که نمیتونست رفتنم و ببینه...نخاست تا بدرقم کنه و مامان جونم پیشش موند ولی ...دورادور برام ارزوی بهترین هارو کردن...
.
کم کم وقت رفتن شد...دونه دونه با گریه عزیزام و بغل گرفتم و با حسرت ازشون خدافظی کردم...
.
تا وقتی که سوار هوا پیما شدم نگاهم مدام برمیگشت و روی صورتاشون میگشت و دلم میخاست تا حک کنم نگاها و صورتا و حرفاشون و توی مغز و قلبم برای همیشه...
.
روی صندلی مخصوصم نشستم و نگاهم و به پنجره دادم و یاد حرفای خاله افتادم...
.
دستی به شیشه کشیدم و زیر لب با بغض گفتم:من به حاج بابا قول موفقیت دادم...قول پیروز شدن...قول بهترین شدن...پس دست خالی برنمیگردم...قول میدم...قول میدم...قسم میخورم...
. #چند_ساعت_بعد...
.
چمدون به دست رو به روی در بزرگ دانشگاه ایستاده بودم و با دهن باز به اسمش نگاه میکردم...
.
خدای من...من واقعا العان انگلیسم؟...دانشگاه اکسفورد؟...وای خدا منو نیشگون بگیر ببینم خابم یا بیدار؟...

.همون لحظه یکی بهم خورد که محکم پرت شد عقب و افتادم رو زمین که چمدونام از دستم ول شد و افتادن چند متر اونور تر...
.
اخی گفتم و دستم و روی کمرم گرفتم و در حالی که بلند میشدم زیر لب گفتم:ای خدا...نمیشد ارومتر نیشگون بگیری؟...کمرم له شد...بیا...سالی که نکوست از بهارش پیداست...خدایا خودت رحم کن...
.
از جام بلند شدم و داشتم لباسام و میتکوندم که صدای پسری متوجهم و جلب کرد...
.
برگشتم سمتش که به انگلیسی بهم گفت:اوم...من عذر میخام خانوم...خوردم بهتون...بزارین کمکتون کنم...
.
خم شد هر دوتا ساک و کیفم و از روی زمین برداشت و سمتم گرفت و سرش و بلند کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت:سلام...من جک هستم...
.
به خودم اومدم و تشکری کردم و از دستش وسایلام و گرفتم و گفتم:اوه بله...سلام منم...آنا هستم...از دیدنتون خوشبختم...
.
دستشو سمتم دراز کرد و گفت:همچنین...انا...

.لبخندی زدم و کوتاه دستشو فشردم که اشاره ای به ساختمون بزرگ دانشگاه کرد و گفت:دانشجوی انتقالی از ایران؟...

من:بله...همین العان رسیدم...
.
جک دستشو پشت کمرم گزاشت و گفت:من راهنماییت میکنم...خابگاه شماره ی Bاز این طرفه...
.
با این که کمرم از لمس دستش لرزید...ولی سعی کردم عادی باشم تا زیادی خارجی نشون داده نشم...اینجوری حداقل کمتر ازیت میشم...

*یک پارت در کامنت ها...کامنت فراموش نشه عشقیا...
یک بار دیگه میگم دوستان...اینا همش خیالی هستش و من شخصا تو خاب دیدم پس اگه مکانی شخصیتی واقعیت نداشت گیج نشین

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...