ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_6 وارد یه دانشکده ی عالیه ی هنر بشیم... . بعد کلی درس خوندن و ...

#پارت_6


وارد یه دانشکده ی عالیه ی هنر بشیم...
.
بعد کلی درس خوندن و تلاش...بالاخره روز کنکورم فرا رسید...
.
امتحان و دادیم و با قیافه های خسته و وا رفته به خونه برگشتیم...
.
خاله با دیدنمون اول پنچر شد ولی بعد سریع خودش و جمع کرد و برای روحیه دادن بهمون...ازمون خاست تا کمی استراحت کنیم و بعدش خودمون و اماده کنیم برای شهر بازی...
.
ما هم از خدا خاسته...بعد از خوردن شربت خاکشیر...سر به بالشت نگزاشته بیهوش شدیم...
.
سه هفته به سرعت برق و باد گزشت و زمان اعلام نتایج رسیده بود و ما همه چشم انتظار بودیم....
.
ساعت حدودای دو بعد از ظهر بود که خاله زنگ زد و گفت که داخل ساعت اعلام کردن و ما دیر فهمیدیم...
.
به سرعت پشت کامپیوتر نشستم و سایت و باز کردم و با کلی سلام و سلوات چشمام و باز کردم و با دیدن رتبه و اون چیزی که قبول شده بودم...چشمام گرد شد و سمت رامش برگشتم و با خوشحالی به رامش نگاه کردم و بعد هر دو فریاد از خوشیمون خونه رو پر کرد...
#یک_سال_بعد
.
روی نیمکت داخل دانشکده ی تهران نشسته بودم و به عکس های سپهر و سپنتا که با دوست دختراشون به نام های ماتینا و مارال بود نگاه میکردم و میخندیدیم که رامش با یه سینی با دوتا فنجون قهوه و دو تا کیک شکلاتی سمتم اومد و گفت:چیه به چی میخندی؟..
.
سینی رو روی نیمکت بینمون گزاشت و فنجون قهوه امو دستم داد که تشکری کردم و گفتم:به این دوتا میخندم...ژستاشون و نگاه تورو خدا...دیوونه ها...
.
رامش نگاهی به گوشیم انداخت و لبخندی زد و بعد در حالی که فنجون و سمت دهانش میبرد گفت:پسرن دیگه...بزار شاد باشن...
.
چیزی نگفتم که ادامه داد:اوم راستی...امشب و میری خونتون یا نه؟...گفتی امشب توی خونه جشن دارین...فکر کنم اگه نری بد بشه ها...
.
من:میرم حتما...ولی فکر نکنم خاله بیاد...هنوزم نگاهای اون و حاج بابا به هم یه جوریه...نمیدونم والا...
.
نوچی کرد و یه تیکه از کیک و توی دهنش گزاشت و گفت:ولش...اینو بگو...استاد از ترسیم صورت از نیم رخ نیگفت دیروز من نبودم؟...میشه یکم توضیح بدی؟...
.
فنجونم و کنار گزاشتم و دفتر طرح هام و بیرون کشیدم و شروع کردم به توضیح....
.
.........................
بعد از کلاس...ساعت شش غروب بود که رسیدم خونه...دوشی گرفتم و لباسام و عوض کردم و از پله ها پایین اومدم که خاله با دیدنم گفت:میری خونه؟...
.
من:اره خاله جان...شما نمیایین؟...
.
خاله یه حلقه ی موز دیگه ای دهنش گزاشت و تلویزیون خاموش کرد و گفت:چرا میام...میرم لباس عوض کنم...تو فعلا بشین...
.
پنچر شده روی مبل نشستم و منتظر شدم که دقیقا نیم ساعت بعدش از پله ها پایین اومد و اشاره کرد تا بریم...
.
سوار ماشین شدیم و سمت خونه راه افتادیم...
.
بین راه هی میخاستم بگم خاله باز

*یک پارت در کامنت ها....کامنت فراموش نشه عشقیا...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...