ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_4 از قدیم گفتن...بادمجون تهران افت نداره... . مردونه خندید و دستی به سرم کشید ...

#پارت_4


از قدیم گفتن...بادمجون تهران افت نداره...
.
مردونه خندید و دستی به سرم کشید که پسرا و دوقولو ها از پله ها بدو بدو پایین اومدن و سپنتا سر تا پام و نگاه کرد و گفت:خوبی؟...بابا من منتظر حلوا بودم که...
.
دهنم و براش کج کردم که زد زیر خنده و خودشو روی مبل انداخت و گفت:حله پس...خیالم راحت شد...فکر میکردم دیگه از کیک های خوشمزه ی آنا پز خبری نیست...
.
سپهر هم خم شد و سیبی از جا میوه ای روی میز برداشت و حین گاز زدن بهش...در حالی که کنار سپنتا مینشست گفت:اره بابا بخدا...من بیشتر نگران حال کیکا بودم...ولی خدایی اناستازیا حالا که خوبی برو یه چند تا برش بیار بزنیم بر بدن...
.
نگاهم ناخداگاه به حاج بابا خورد که با اخم و اعصبانیت بهشون خیره شده بود...اونام که اصلا حواسشون نبود جولوی حاج بابان...وگرنه این لحن حرف زدن براشون گرون تموم میشد...
.
برای این که دلخوری پیش نیاد و دعوا نشه...خیلی زود دستم و از توی دست خاله بیرون کشیدم و درحالی که سمت اشپزخونه میرفتم گفتم:العان میارم...اتفاقا مدل جدیده...امتحانی درست کردم...ولی عالی شده صبر کنین...
.
سریع وارد اشپزخونه شدم و تند تند چند تا بشقاب و چنگال از کابینتا بیرون کشیدم و کیک شکلاتی حاوی موزو پسته رو از داخل یخچال بیرون اوردم و برش زدم و همراه با کیک های فنجونیم چیدم داخل یه ظرف بزرگ و با زور از روی میز بلندش کردم و بیرون رفتم...
.
سپهر که هنوز سیبش و میخورد با دیدن ظرف پر از کیک دست من...با ذوغ سیبش و روی میز انداخت و گفت:جاااااااان...چی ساختی دمت گرم...اقا اگه خواهرم نبودی خودم میگرف...

.هنوز حرفش تموم نشده بود که حاج بابا از جاش بلند شد و بلند و محکم داد زد:ببند دهنت و پسره ی مفت خور...چه غلطی کردی؟...
.
سپهر که هنگ کرده و رنگ از رخش پریده بود با ترس از جاش پرید و با من من گفت:م...من به خدا...چیز...این...یعنی...گوه خوردم...
.
سرم و پایین انداختم و بی صدا پقی زدم زیر خنده و شونه هام شروع به لرزیدن کرد...
.
حاج بابا که فکر کرد من از حرف سپهر ناراحت شدم و دارم گریه میکنم که شونه هام اینجوری میلرزه...اعصبانیتش بیشتر شد و دوباره داد زد:ببین چکار کردی؟...اشک دختر مریض و در اوردی...گمشو بیرون...گمشو از خونه ی من بیرون نمک نشناس...پسره ی لاعبالی انتر...
.
خندم از ترس قطع شده بود و لبم و محکم گاز میگرفتم و جرعت نداشتم سرم و بالا بگیرم...
.
حالا بیا و درستش کن...یعنی خاک با کود حیوانی و انسانی قاطی تو ملاجت اخه آنا...
.
با داد و بیداد های حاج بابا...مامان جونم اعصبانی شد و تند به سپهر گفت که از خونه بره بیرون تا اوضاع یکم بهتر شه...

تا سپهر با زور سپنتا... پاشو از خونه بیرون گزاشت و با بسته شدن در...حاج بابا دستش و روی سرش گزاشت و روی مبل خودش و

*یک پارت در کامنت ها...نظر لطفا همگی...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...