ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_3 دیگه چیزی نفهمیدم... . وقتی چشمام و باز کردم ... روی تخت بیمارستان بودم... ...

#پارت_3


دیگه چیزی نفهمیدم...
.
وقتی چشمام و باز کردم ... روی تخت بیمارستان بودم...

.نگاهم و چرخوندم توی اتاق و اخمام تو هم رفت...
.
همیشه از بیمارستان متنفر بودم...حالم بد میشه بوی خون و الکل بهم میخورد...
.
از حالت خابیده در اومدم و نیمه خیز شدم و خاستم سوزن سرم و از داخل دستم بیرون بکشم که در باز شد و پرستار و خاله ستیلا و مامان جون وارد اتاق شدن...
.
پرستار که فهمید میخام چکار کنم...سمتم پرید و دستشو اروم روی سینم گزاشت و با احترام و محبت گفت:دخترم چکار میکنی؟...سرمت هنوز تموم نشده بزار باشه حالت بهتر شه عزیزم...
.
چیزی نگفتم و اخم کردم که مامان جون با فین فین کنارم نشست و گفت:چیشده مامان؟...چطور اینطور شد؟...تو که غروب زنگ زدم حالت خوب بود مادر...
.
لبخندی زدم و نیم نگاهی به چهره ی اخمالود خاله انداختم و گفتم:خوبم مامان جون...یهو سرم گیج رفت افتادم زمین...حاج بابا چطورن؟...مهمونا...مهمونا رفتن؟...
.
سری تکون داد و دماغش و بالا کشید و گفت:اره رفتن...حاج بابات تا چند دقیقه پیش اینجا بود...ولی بهش زنگ زدن مجبور شد بره...ای وای خاک به سرم...برم به این پیر مرد خبر بدم العان تمام فکر و ذکرش اینجاست...
.
خم شد و پیشونیم و بوسید و گفت:مامان بخاب تا سرمت تموم شه باشه؟...ستیلا تورو میبره خونه...اره ستیلا؟...
.
خاله با همون اخماش و خیره به من... باشه ای کوتاه گفت که مامان سریع خدافظی کرد و رفت بیرون...
.
با بسته شدن در...خاله نزدیکم شد و گفت:که سرت گیج رفته؟...هوم؟...تا کی میخای روت سوار شدن و هیچی نگی؟...کافی نیست؟...احمقی؟...
.
لبخندی زدم و گفتم:خاله جون باور کن حالم خوبه...اخلاق ژیلا دستته که؟...همیشه همین بوده...منم نه حوصله ی جنگ و دعوارو دارم و نه دلم میخاد...پس بیخیال...فکر کن چیزی ندیدی...من که مشکلی ندارم...باور کن...
.
خاله اهی کشید و سرش و به علامت تاسف تکون داد و کنارم رو تخت نشست تا سرم تموم بشه...
.
با تموم شدن سرم...خودش اروم از دستم بیرون کشیدش و کمکم کرد تا راه برم...هر چی اعتراض هم میکردم چیزی عایدم نمیشد...منم بیخیال شدم اخر...
.
با رسیدن به ماشین...سوار شدم که پشت فرمون نشست و حینی که ماشین و روشن میکرد گفت:اوضاع تست زنیت چطوره؟...شنیدم حسابی افت کردی...
.
سرم و سمت شیشه برگردوندم و اه کشیدم و گفتم:وقت نمیکنم وگرنه خودت میدونی که من چه ارزوهایی دارم...اگه دست خودم بود باور کن العان فقط بست مینشستم و حتی کلمم از روی کتاب بلند نمیکردم...ولی نمیشه...انگار امساله رو هم باید بیخیال بشم ...
.
با صدای پر حرص خاله برگشتم سمتش که میگفت:یعنی چی؟...میخای همینطوری دست رو دست بزاری تا دوباره فرصتت رو از دست بدی؟...دختر جون...

*یک پارت در کامنت ها...لطفا همگی نظر فراموش نشه عزیزای دل...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...