ویژه کنید
عکس و تصویر 🍁 🍁 من دوستت دارم دیونه #پارت۱۳۴ #-مهم نیست.بابابزرگ خدابیامرزم میگفت شیرینی که تو بخشیدن ...

🍁 🍁 من دوستت دارم دیونه #پارت۱۳۴ #-مهم نیست.بابابزرگ خدابیامرزم میگفت شیرینی که تو بخشیدن هست تو نبخشیدن نیست،عشق ودوست داشتن مثل سم میمونن زمانیکه تو کل جسمت پخش میشن هرکاریم بکنی نمیتونی ازبدنت خارجش کنی.
-ممنون که درک میکنی،
-خواهش ،رویاراستشوبخوای من امده بودم اینجاکه توروبرای عرفان خواستگاری کنم،
-چییی؟!
-نخودچی..رویاباورکن عرفان تورو خیلی دوست داره خیلی زیاد..وقتی تو بیمارستان بستری بودی وازت پرستاری میکرد.
-ببخشید حرفتو قطع میکنم..بیمارستان نه تیمارستان.
-همین،یه روز نبود من این بشرو ببینم بین حرفاش حرف ازتونزنه،رویاعرفان پسرخوب ومهربونیه..فقط یکمی بی فکروکله شقه،یه حرفایی میزنه،اماتودلش هیچی نیست
-امیرتوکی هستی دیگه بااینکه مابهت خیانت..
-هیسس، رویاشمابه من خیانت نکردین ،،شماازرواجبارازهم فاصله گرفتین.عرفان بخاطرمن عشقشونسبت به توپنهون کردتوأم بخاطرلج و دلگیربودن ازعرفان وپسرعموت سینااینکاروکردی.منم حالا که فهمیدم. نمیخوام آه دوتاکبوترعاشق گریبان گیرم بشه..اشکام بازراه خودشوپیداکرد..
-امیرتواین همه خوبی روازکجامیاری .خیلی خوبی..
-نفرمامن خوب نیستم توخوبم میبینی.
-واقعامیگم کمترآدمایی پیدامیشن که اینقدرمنطقی وباگذشت باشن..
-ممنون..اون مرواریداروپاک کن ویه جواب قانع کننده به من بده ...دامادوکه فراری دادی..منوفراری ندی صلوات..لبخندتلخی زدم..
-امیر..من،نمیدونم چی بگم..نمیتونم حرفایی که بهم زدرو هضم کنم..
-یعنی اینکه فعلا باید تو بلاتکلیفی بمونیم..اگه جوابت نه هست راحت بگو..دنبال یه زن دیگه میگردیم براپسرمون ..خندیدمو گفتم:
-ارزونی خودتون بااین پسربزرگ کردنتون..
-پسرکه نیست گلوله ای آتیشه..هردفعه باید خسارت آیشایی که میسوزونه روبدم وخیلی هم برام دلچسبه..
-خوشبحال عرفان که چنین دوستی مثل تورو داره..
-ممنون.این همه تعریف نکن..جواب بده بله یانه؟؟فرداشب تشریف بیاریم یانه؟؟
-وااا چی میگی ..
امیر خندیدوگفت:
-چشاشوشوخی کردم..هیچ اجباری درکارنیست..خوب فکراتو بکن ..درمورد اتفاقات أخیرهم زیادفکرنکن..حرفایم که ازعرفان شنیدی فقط حرف بوده اوناروهم فراموش کن..عرفان واقعا مرد زندگیه،،میتونه خوشبختت کنه..خوب فکراتو بکن خبرم کن..من دیگه میرم.
-کجابرانهاربمون..
-ممنون انشالله یه روز دیگه..فعلا،خداحافظی کردوازاتاق بیرون رفت منم باعجله دنبالش رفتم..
بعدازرفتن امیردوباره به اتاقم برگشتم..اصلا باورنداشتم اونی که اینجابود امیرباشه وبیادومنوبرای عرفان نامرد خواستگاری کنه...خدایا کمکم کن ..نمیدونم چه جوابی بدم..عرفانو دوست دارم خیلیم زیادولی وقتی یادحرفاش میفتم .میسوزم..به بزرگیت .کمکم کن..
نویسندهS.ma.Eh

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...