ویژه کنید
عکس و تصویر علی طوری که انگار چیزی یادش امده باشد سری سر جایش نشست و کف دستانش ...

علی طوری که انگار چیزی یادش امده باشد سری سر جایش نشست و کف دستانش را روی هم کوبید:اها یادم اومد.....
کیان هوفی کشید:علی میزاری کارمو کنم یا نه؟
ـ من این دختررو یجا دیدم!باور کن!
کیان در دل غرید"منم یه جا دیدم...ولی کجا؟،،علا اعلم"
ـ خب چشت روشن!
علی لبخند محوی زد:باور کن زیادی اشناس
ـ کجا دیدیش حالا؟
علی کمی فکر کرد:نمیدونم دقیق......ولی کیان میدونم خودتم متوجه شدی....یک سال پیش تو مهنونیه شراره بود!
کیان کمی مکث کرد ولی سری مشغول کار شد:فک نکنم.....
علی خواست حرفی بزند که تلفن کیان زنگ خورد....
***
انروز کارش یکم زیاد بود ... و حصابی خسته شده بود ..."امروز شازده قرار تشریف بیارن"
امروز قرار بود کیهانوش به ایران برگردد ولی خانوم کیانی به کسی اطلاع نداده بود هنوز،
برسد و انموقع  مهمانی برای حضورشان صورت بدهند 
همانطور که سبزی میشست خطاب به فاطمه خانوم که پشت سرش بود لب ورچید:ببخشید خاله خانوم.....ولی مگه اینحور مناسبتا اقوام نباید مهمونی بگیرن و شما  رو دعوت کنن؟
خانوم کیایی لبخندی زد و روی اولین مبل در پزیرایی نشست:چرا ولی هی میخوان هر شب دعوت باشیم یه طرف...یه روز پیش این....یه روز پیش اون....والا ادم سرگردون میشه!زده میشه از مهمونی رفتن! گفتم یه مهمونی بگیرم یه شب دور هم باشیم  دیگه قال قضیه کنده شه!.......از اون ورم ،مگه چند روز بچه ها قراره بمونن ؟
چرخی به چشمانش داد"غلط کردم....قبول بابا ،قبول"
ـ چه فکر خوبی! اره حق با شماست!
ـ میگم ...ارا تو چند سالته ؟
شیر اب را بست و سبزی شور را چند بار با ضرب به سینگ کوبید تا اب سبزی ها برود:چطور؟
ـ اخه خیلی جوونی!‌
ـچقد بهم میخوره؟
ـ۲۷،۲۶؟

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...