ویژه کنید
عکس و تصویر آخر هفته قرار بود بریم دیدن عزیز جون .این ماجرا باید حل میشد . بابا ...

آخر هفته قرار بود بریم دیدن عزیز جون .این ماجرا باید حل میشد . بابا و مامان پشتم بودن و بهم حق میدادن با هر کسی که دوست دارم زندگی کنم.
عمو رضا، عمو سعید ، عمو حمید ،عمو داوود و عمه مه لقا همه خونه ی عزیز جون بودن ! احساس میکردم به یه دادگاه غیر علنی اومدم.
وقتی وارد شدم دلم از اون همه غریبگی گرفت . عمو داوود برام بغل باز نکرد . بقیه در حد جواب دادن سلام بی لبخند ازم پذیرایی کردن . البته با مامان و بابا هم بهتر از من برخورد نکردن . به غیر از عزیز جون . به جای همه منو تو بغلش گرفت و با اون دستای نحیفش موهامو از صورتم کنار زد و دو طرفش رو بوسید . مثل همیشه موهاش حنا داشت، انگشت های دستش هم ! تو چشمای آبیش نگاه کردم و گفتم: عزیز جون به خدا من کار بدی نکردم !
مهربون نگاهم کرد . دستم رو میون دستهای لرزونش گرفت و نوازش کرد و گفت : میدونم مادر جان! میدونم ! ولی کاش به ما میگفتین. تو حقته زن هر کی میخوای بشی ! اما حق نداشتی این بچه رو این همه وقت امیدوار نگه داری و یهو اینجوری ناامید رهاش کنی!
شرمنده سرم رو پایین انداختم و گفتم : اما عزیز ! من هیچوقت به هیچکس نگفتم به بهرنگ علاقه دارم !
صورتمو با دستش بالا آورد و گفت : اما هیچ وقتم مقابل هیچ حرفی مخالفت نکردی ! هر موقع عموت گفت عروس قشنگم فقط پریدی سر و کولش و ماچش کردی . اون بهرنگ بی نوا هر وقت بهت محبت کرد با خنده و شوخی جواب دادی ! همه فکر کردن نظرت مثبته دیگه !
عزیز راست میگفت !
ساکت شدم . عزیزم که دید چیزی نمیگم بلند عمه رو صدا زد و خواست که به بقیه بگه بیان تو مهمونخونه !
عمو رضا نسبتا مهربون تر بود . عادت نداشتم هیچ کدومشون رو اینجوری ببینم . از ته قلبم غمگین بودم.
کنار عزیز روی زمین با سری پایین افتاده نشسته بودم . شهریار و خشایار نیومدن یعنی بابا گفت که نیازی به حضورشون نیست .
همه اومدن داخل و روبروی عزیز روی زمین نشستن . به جز عمه که باید رو صندلی می‌نشست!
عزیز رو به همه گفت : یه روزی قبل از اینکه ازدواج کنید، به تک تکتون گفتم ، مبادا مساله ای باعث بشه خواهر برادریتون بهم بخوره ! مبادا یادتون بره با کیا بزرگ شدید ! همتون گفتین این چه حرفیه مامان؟ مگه اصلا امکان داره !؟
عزیز چند ثانیه سکوت کرد، به همه ، خیلی نافذ نگاه کرد و گفت : الان چتون شده که با برادرتون این رفتار رو میکنید ؟ که یکیتون بهش بگه دیگه برادری به اسم من نداری! یکی دیگتون بکشونتش توی خونش و با حرف کمرشو بشکنه!؟ و بعد نگاهی به عمو داوود و عمه انداخت و ادامه داد : من امروز هستم ، فردا نیستم !از اینکه ببینم بچه هام با هم غریبه ان عذاب میکشم ، عذابم ندین ! مساله ی بچه ی امیر، به خودش و زنش مربوطه ! منه مادر هم در حدی که تجربه دارم فقط کمک میکنم، اما دخالت نه !

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...