ویژه کنید
عکس و تصویر بدترین حالت ممکن بود! برومند نه عمو رو دیده بود نه میشناخت . فقط چون ...



بدترین حالت ممکن بود!
برومند نه عمو رو دیده بود نه میشناخت . فقط چون تو خونه ی ما بود خیلی مودب ایستاد و دستش رو دراز کرد و گفت : سلام جناب . برومند هستم. خوشوقتم .
عمو نگاه بدی اول به اون و بعد به من انداخت و گفت : اون وقت نسبتتون با این خانم چیه که بخاطرش اومدی اینجا؟
برومند منو نگاه کرد . متوجه وخامت اوضاع شده بود . پوست سفید عمو لحظه به لحظه به رنگ لباس من نزدیک تری میشد .
بابا پا در میونی کرد و گفت : داوود جان . یکم آروم باش . ما میخواستیم هفته ی آینده همه چیز رو بگیم. دوست نداشتیم اینطوری چیزی رو بفهمی .
عمو بی حوصله گفت : داداش !!! تهشو بگو !
بابا با سرزنش منو نگاه کرد و گفت : ایشون نامزد ارغوان هستن . منتها فقط بین خودمون بود این مساله . میگم که ! برنامه داشتیم برای گفتنش.
عمو داوود فقط نگاه میکرد . نمیدونم توی نگاهش چی بود ‌‌.ولی من هیچی نمی فهمیدم. دلم میخواست همون مهربونی همیشگی رو ببینم ازش . ولی با یه نگاه خالی ، به بابا چشم دوخته بود .
حس کردم باید کاری کنم . یه قدم به سمتش رفتن و گفتم: عمو .... نگاهم کرد. سرد... بی روح !
با لحنی سردتر از نگاهش گفت: عمو؟؟ من عموی توام؟ ارغوان پسر من کم تو رو دوست داشت؟ تو قرار نبود عروس خودم بشی؟ سالها من بودم که بهت گفتم عروس قشنگم . پسر من هر کاری خواست بکنه میگفت اونجوری باشه که ارغوان دوست داره ، ارغوان میخواد! خبر میدادی به عموت لااقل با معرفت !
برگشت سمت مامان و با یه لحن ناباوری گفت: نامزد کردن ؟ زن داداش! شما چرا نگفتی؟
برومند فقط نگاه میکرد . فهمیده بود خراب کرده . البته تقصیر اونم نبود .
مامانم سرشو انداخت پایین . هممون خجالت زده بودیم. من از همه بیشتر . حتی دیگه روم نمیشد خودمو توجیح کنم . چی می گفتم؟
بابا مسلط تر از ما جلو رفت و دست عمو رو گرفت که ببره بنشونه روی مبل ولی عمو دستشو کشید بیرون و عصبانی گفت : امیر!!! تو دیگه برادری به اسم داوود نداری .... !
گفت امیر ! نگفت داداش!!!! اینو گفت و با قدمهای بلند از در رفت بیرون . بین راه تنه ی محکمی هم به برومند که هاج و واج ما رو تماشا میکرد زد . مامان دنبال عمو دوید و صداش زد . اما عمو خیلی وقت بود که در حیاط رو هم بسته و رفته بود .
احساس بی کسی میکردم . دوست داشتنی ترین عموم بهمون گفت که دیگه نداریمش.
زانوهام شل شد و افتادم رو مبل . بابا رو به برومند گفت: پسرم ناراحت نشی از حرفی که میزنم !و بعد رو کرد به من و گفت : تاوان اشتباه تو رو من نباید بدم ارغوان ! بارها بابت این مساله بهت گوشزد کردم. نمیتونم اجازه بدم بردارم انقدر راحت از دستم بره. فهمیدی؟
بابا اینو گفت و از پله ها رفت بالا .
من چیکار باید میکردم؟؟؟؟

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...