ویژه کنید
عکس و تصویر پارت23 ❤ یکم رفتم عقب و گفتم : آقا کیان واقعا جاش نیست اینجا. ‌هم ...

پارت23

یکم رفتم عقب و گفتم : آقا کیان واقعا جاش نیست اینجا. ‌هم همسر شما هم برادر من اینجان . مشکل درست نکنین!
پوزخند صدا داری زد و گفت: همسر؟ نگو که اداهاشو ندیدی ! امروزم آویزونم شد و اومد وقتی فهمید قراره با شهریار باشم! میبینی؟ به این زن نمیشه گفت همسر؟ نمیخوام باهاش زندگی کنم ! طلاقش میدم .
قلبم داشت تو دهنم میزد ! - اما این کار شما رو توجیح نمیکنه ! اگر اون در کنار شما چشمش دنبال کسی دیگه اس ، شما هم دقیقا داری همون کار رو میکنی ! پس تفاوتی با هم ندارین !
از کنارش رد شدم که دستمو گرفت و گفت: ولی من واقعا به تو علاقه دارم!
دستمو کشیدم بیرون و گفتم : اما من واقعا هیچ علاقه ای به شما ندارم. حتی ازتون بدم میاد . لطفا تموم کنین این مسخره بازیا رو .
به سرعت پله ها رو رفتم بالا . نفس نفس میزدم .شهریار بلند شد که من بدم پیش بهار بشینم .سپیده شالش رو برداشته بود و موهاش رو با دست تکون میداد . استدلالش هم این بود که کم اتفاق میفته این هوا به موهای آدم بخوره!
این که میگفت هر هفته کوهه! چند ثانیه بعد هم کیان اومد . صبحانه ام رسید . گشنم بود . توجه به هیچکس نکردم حتی به مزخرفات چند دقیقه پیش کیان!
جالب بود !!! سپیده اصلا به کیان توجه نمیکرد ! روی صحبتش فقط شهریار بود ، شهریار هم فقط از روی ادب با سر پایین هر چی که اون میگفت یا تصدیق میکرد یا فقط سر تکون میداد!
بهروز گوشیش رو درآورد که عکس بندازه ‌ . من و بهار چسبیدیم به هم ، کیان تو همون حالت بود ، سپیده اما؛ کاملا متمایل شد سمت شهریار !
جوری که کیان دستشو گرفت و کمی کشیدش سمت خودش.چه بی حیا! داشتم یکم به کیان حق میدادم ولی دلیل نمیشد از خود کیان خوشم بیاد !
از رستوران اومدیم بیرون و به راه ادامه دادیم. قدم هام کند شده بود . شهریار، از پشت منو گرفته بود و یکم هلم میداد و هی بهم میگفت: تنبل، یه ذره راه برو ! منم بیشتر خودمو تو دستاش ول میکردم و دوتایی می خندیدیم. بهروز داشت با بهار جلوی یه تخته سنگ عکس میگرفت. سپیده هم با تلفن حرف میزد و اصلا حواسش به ما نبود .

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...