ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۰۶ ناراحت روی تخت وا رفتم. یعنی اون دختر کی بود؟ نامزدش؟ یا شایدم عشقش ...

#پارت۱۰۶

ناراحت روی تخت وا رفتم.
یعنی اون دختر کی بود؟ نامزدش؟ یا شایدم عشقش و همسر آیندش!
با این فکرا قلبم فشورده شد، امیدوارم افکارم غلط و اشتباه باشه.
فردای اون روز طرفای ساعت پنج بود که رفتم تا دفتر شهریار رو که یه امانتی چند روزه بود بهش پس بدم.
سر کوچشون که رسیدم دیدم که شهریار از خونه خارج شد و همین که چشمش به من افتاد اخم کرد.
احساس کردم نگاهش دلخوره!
به طرفش رفتم، بهش که رسیدم خیلی خشک و سرد سلام کردم، اونم خیلی خشک جوابم رو داد!

دفتر رو مقابلش گرفتم و گفتم:
ـ این دفترتون، شعراتون خیلی خوب بود.

شهریار دفتر رو گرفت و با همون لحن خشک و اخم روی پیشونیش گفت: ممنون.

کمی این دست و اون دست کردم، منتظر بودم تا چیزی بگه ولی نگفت.

ـ خدانگهدار.

شهریار سرش رو به معنای خداحافظی آروم بالا و پایین کرد.
ازش روی برگردوندم و چند قدم ازش فاصله گرفتم که با حرفی که زد سر جام متوقف شدم.

شهریار: شما عادت دارید با کسی قرار بزارید و به جای اینکه برید سر قرار طرف رو منتظر بزارید و با کسه دیگه‌ای بیرون برید؟!

سمتش برگشتم و با اخم گفتم:
ـ شما چی؟ شما عادت دارید بدون دلیل قضاوت کنید؟! درضمن گمون کنم زیادم منتظر نموندید!

شهریار: من قضاوت نکردم چیزی رو که دیدم گفتم.

ـ بازم قضاوته! من خودمم از اینکه شما رو منتظر گذاشتم ناراحت بودم، بهتون گفتم که تصمیماتم دست خودم نیست، وقتی پدربزرگم میگه که باید با فلانی بیرون برم پس باید برم. می‌دونی چرا مخالفت نمی‌کنم؟ چون دیگه حوصلهٔ بحث ندارم. درضمن من خودمم از اینکه شما رو منتظر نگه داشتم متاسف و ناراحت بودم، البته مثل اینکه زیادم منتظر نبودید!

شهریار: منظورت چیه؟

خندهٔ عصبی کردم و گفتم:
ـ منظورم رو نفهمیدید؟ بزارید اینطور بگم، من به شدت ناراحت بودم که شما رو منتظر نگه داشتم ولی وقتی توی قهوه خونه همراه اون خانم دیدمتون فهمیدم که زیادم منتظر نبودید و مثل اینکه از قبل یه قرار دیگه داشتید، نیومدنمم بد نشد آخه به قرارتون با اون خانم رسیدید...ببخشید من باید برم خدانگهدار!

تا خواستم برگردم گفت: از اینکه زود قضاوت کردم عذر می‌خوام، ولی شما هم دارید قضاوت می‌کنید.

پرسشی نگاهش کردم که گفت: الان وقتتون آزاده؟

خیلی خشک و جدی گفتم:
ـ چطور؟!

شهریار: قرار دیروز که خراب شد، ولی الان من کار خاصی ندارم اگر شما هم وقتتون آزاده بریم آموزشگاه همون آشنایی که دیروز قرار بود بریم.

با اخم و لحنی جدی تر گفتم:
ـ من وقت ندارم.

شهریار: لطفا!

نفسم رو عصبی بیرون دادم، با کمی تردید و مکث گفتم:
ـ باشه.

شهریار لبخندی زد، تاکسی گرفت و آدرس رو داد.

زنگ رو فشورد، چند دقیقه‌ای گذشت تا اینکه در باز شد.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...