ویژه کنید
عکس و تصویر پارت19❤ فکر کردم برای برومند بغل باز کرده که پناه بدو بدو رفت و پرید ...

پارت19❤
فکر کردم برای برومند بغل باز کرده که پناه بدو بدو رفت و پرید بغلش.
ما که بهشون رسیدیم پناه از بغل اون پسره اومد بیرون . سلام کلی به جمع کردم و جواب گرفتم . پناه شروع به معرفی کرد و اول از همه ام همون پسره رو . دستش رو دور بازوش حلقه کرد و گفت: معرفی میکنم ، امیرحسین ، نامزدم! فارق التحصیل همینجاست . ترم آخر که بود نامزد کردیم. برای امیرحسین سر تکون دادم و گفتم : تبریک میگم .خوشحالم میبینمتون.
امیرحسین هم محترمانه سرش رو آورد پایین و گفت: ممنونم . به همچنین .
دختری که کنار برومند ایستاده بود ، یعنی وقتی رسیدیم اومد و سریع چسبید بهش ، اسمش شیوا بود. نگاه دوستانه ای نداشت .ولی باهام دست داد و نیمچه لبخندی ام زد . خب طبیعتا باهاش ارتباط برقرار نکردم .
یه دختر و پسر دیگه ام بودن . شهاب و سولماز! از این تیپ هنریا. موهای ژولیده، لباسای گشاد و عینک های گرد و کوچیک . با مزه بودن .اونا هم با هم بودن . اما نه نامزد . دوست بودن.
آخر سر منو به همه معرفی کرد . سولماز خیلی راحت حسش رو گفت : تو خیلی خوشگلیا، من خوشگلا رو دوست دارم .
حرفش باعث شد شرمگین بخندم. تشکر کردم و بازوش رو فشردم.
امیرحسین رو به جمع گفت: خب خب ! بریم پاتوق یا جای جدید؟
پناه گفت : بریم پاتوق که ارغوانم آشنا شه .
باشه ای گفت و به سمت دو تا ماشین حرکت کردن.
امیرحسین رفت سمت یه شاسی و پناهم به دنبالش
برومند هم سوار یه جنسیس چهار در شد و شیوا بدو بدو رفت جلو نشست به شهاب و سولماز هم گفت : شما با ما بیاین .پناه سرشو آورد بیرون که صدام کنه ، گفتم : پناه خانم؟ من بی دعوت اومده بودممم؟؟؟ خندید و گفتم : هیس کن . بیا ببینم . معطلتیم.
سوار شدم و همراه امیرحسین و پناه راه افتادیم.
هر دو ماشین جلوی یک در کوچیک که بین دو تا مغازه ی گل فروشی و سوپر مارکت بود نگه داشتن و پیاده شدیم . یکی یکی از در کوچیکه وارد شدیم . چند تا پله ی کوچیک ما رو راهنمایی میکرد که به سمت پایین بریم . راهرو و پله ها که تموم شد یه فضای حدودا سی چهل متری و نیمه تاریک روبروم بود . میز و صندلی های دو یا سه نفره با فاصله از هم قرار گرفته بود و چند تا هم ستون وسط سالن بود .

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...