نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان عشق من و تو پارت_۴۰ از اتاق اومدم بیرون که دکتر رو کنار پذیرش دیدم من:دکتر سلام اگ میشه به همسرم سر بزنید دکتر:سلام پسرم خانمت کارم داره؟ من:بله اگ زحمتی نیست دکتر:وظیفس بریم ...

رمان عشق من و تو پارت_۴۰ از اتاق اومدم بیرون که دکتر رو کنار پذیرش دیدم من:دکتر سلام اگ میشه به همسرم سر بزنید دکتر:سلام پسرم خانمت کارم داره؟ من:بله اگ زحمتی نیست دکتر:وظیفس بریم وارد که شدیم بعد از سلام و احوال پرسی تمنا از دکتر خواست معاینش کنه ...

۱۹ ساعت پیش
76K
#پارت_۳ من:ولی پونه نیما دوستت داره .ارمان گفت حالش خوب نبود اون درکت میکنه پونه:رها میشه وقت کردی بیای ببینمت؟اینو با بغض گفت من:پونه گریه کردی خودت میدونیا فردا تا ۴کلاس دارم بعدش میای کافه ...

#پارت_۳ من:ولی پونه نیما دوستت داره .ارمان گفت حالش خوب نبود اون درکت میکنه پونه:رها میشه وقت کردی بیای ببینمت؟اینو با بغض گفت من:پونه گریه کردی خودت میدونیا فردا تا ۴کلاس دارم بعدش میای کافه روبرو دانشگاه؟ پونه:باشه ولی میشه به نیما چیزی نگی من: هرجور تو بخوای عزیزم پونه:خیلی ...

۱۹ ساعت پیش
50K
#پارت_۲ کسایی که پشتمو خالی نکردن جونمو براشون بدم کمه ... با سینا مثل دوتا دوست خوب بودیم حتی حرفایی که نمیتونستم به ارمان بگم و به سینا میگفتم . همیشه حاظر بود برای شنیدن ...

#پارت_۲ کسایی که پشتمو خالی نکردن جونمو براشون بدم کمه ... با سینا مثل دوتا دوست خوب بودیم حتی حرفایی که نمیتونستم به ارمان بگم و به سینا میگفتم . همیشه حاظر بود برای شنیدن .خیلی دوسش دارم باهمین فکرا کم کم چشام گرم شد و به خواب رفتم مامان:رها ...

۱۹ ساعت پیش
53K
#دلبر #پارت45 چشمامو باز کردم . چیزی یادم نمیومد . نگاهی به اطرافم انداختم تویه یه اتاق کوچیک بودم . صدای در اومد. دختر_سلام عزیزم! بلخره به هوش اومدی؟ +سلام.من کجام؟ دختر_اومم راستش میگم ولی ...

#دلبر #پارت45 چشمامو باز کردم . چیزی یادم نمیومد . نگاهی به اطرافم انداختم تویه یه اتاق کوچیک بودم . صدای در اومد. دختر_سلام عزیزم! بلخره به هوش اومدی؟ +سلام.من کجام؟ دختر_اومم راستش میگم ولی زود واکنش نشون ندی بزار اول حرفام تموم بشه بعد خواستی عکس العمل نشون بده! ...

۲۱ ساعت پیش
65K
رمان عشق من و تو پارت_۳۸ سه هفته کامل چشمام رو باز نکردم گفت از سختی از دلهره از دست دادن من از زجرش در این مدت گفت و من خجالت کشیدم گفت و من ...

رمان عشق من و تو پارت_۳۸ سه هفته کامل چشمام رو باز نکردم گفت از سختی از دلهره از دست دادن من از زجرش در این مدت گفت و من خجالت کشیدم گفت و من خودمو نفرین کردم گفت و من پی بردم لیاقت این مرد رو ندارم از خودش ...

۱ روز پیش
68K
رمان عشق من و تو پارت_۳۴ رفتم و رزا رو با لبخند بی روح به اتاقش راهنمایی کردم اونم گفت میخوابه تا راشا بیاد بازم شکستم منم رفتم سمت اتاق دیگ و وسایل خودمو از ...

رمان عشق من و تو پارت_۳۴ رفتم و رزا رو با لبخند بی روح به اتاقش راهنمایی کردم اونم گفت میخوابه تا راشا بیاد بازم شکستم منم رفتم سمت اتاق دیگ و وسایل خودمو از اتاق مشترک به اونجا انتقال دادم و با خودم تصمیم گرفتم کاری نکنم که سد ...

۱ روز پیش
72K
#پارت۱۷۲ یهو فراز زد زیر خنده و گفت: خوشم میاد در همه صورت باید سکته بدی همه رو! اهورا چشمکی بهش زد و دستاشون رو به هم کوبیدن. خانم‌بزرگ با اخم گفت: این چه طرز ...

#پارت۱۷۲ یهو فراز زد زیر خنده و گفت: خوشم میاد در همه صورت باید سکته بدی همه رو! اهورا چشمکی بهش زد و دستاشون رو به هم کوبیدن. خانم‌بزرگ با اخم گفت: این چه طرز رانندگی کردنه، باید یه بلایی سر خودت بیاری؟!...اصلا کی گفته تو بشینی پشت فرمون؟! اهورا ...

۱ روز پیش
55K
#پارت_92 . دندونام و از خشم ..محکم روی هم فشار دادم و چشمام و بستم و منتظر مخالفت ملکه شدم ولی...صدایی ازش بلند نشد... . برگشتم عقب و بدون این که نگاهی به اون دوتا ...

#پارت_92 . دندونام و از خشم ..محکم روی هم فشار دادم و چشمام و بستم و منتظر مخالفت ملکه شدم ولی...صدایی ازش بلند نشد... . برگشتم عقب و بدون این که نگاهی به اون دوتا خدمتکار که از ترس به خودشون میلرزیدن...بندازم...زیر لب با خشونت غریدم:خاطره ی این اتفاق و ...

۱ روز پیش
56K
#پارت_91 . نینا که نگاه مستقیم منو روی خودش دید...تعظیمی کرد و چشمی گفت که سری تکون دادم و در حالی که از اشپزخونه خارج میشدم گفتم:برین سر کارتون خانوم ها و اقایون... . بعد ...

#پارت_91 . نینا که نگاه مستقیم منو روی خودش دید...تعظیمی کرد و چشمی گفت که سری تکون دادم و در حالی که از اشپزخونه خارج میشدم گفتم:برین سر کارتون خانوم ها و اقایون... . بعد از خروج از اشپزخونه ...دوباره صدای بشغاب و داد و بیداد های سر اشپز ها ...

۱ روز پیش
80K
#پارت_89 بعد این انایی که همه اونو احمق و خودخاه و لوس قزاوت میکنن یه لحظه شده به این فکر کنن که چی به سرش میاد؟...خود انا به دررررک....اریک چی میشه؟...اصلا دیگه بع پادشاهی میرسه؟...دشمناش ...

#پارت_89 بعد این انایی که همه اونو احمق و خودخاه و لوس قزاوت میکنن یه لحظه شده به این فکر کنن که چی به سرش میاد؟...خود انا به دررررک....اریک چی میشه؟...اصلا دیگه بع پادشاهی میرسه؟...دشمناش بیشتر میشن...مخالفاش شورش میکنن مگه علکیه من یه ایـــرااانیـــــــم...یه ایرانی...یه دختر مسلـــــمان میفهمـــی؟.... . هق ...

۱ روز پیش
58K
#پارت_88 عکس من بود که بایه کلاه سرم...روی چمن ها نشسته بودم و چایی میخوردم... . زیرشم نوشته بود...تحت تعقیب...۱۰۰هزار دوبار جایزه برای کسی که اون و به مقامات تحویل بده... . خدای من...یعنی...یعنی این ...

#پارت_88 عکس من بود که بایه کلاه سرم...روی چمن ها نشسته بودم و چایی میخوردم... . زیرشم نوشته بود...تحت تعقیب...۱۰۰هزار دوبار جایزه برای کسی که اون و به مقامات تحویل بده... . خدای من...یعنی...یعنی این کار اریکه؟...چطور ممکنه؟...حالا من چکار کنم؟... . وحشت زده سرم و برگردوندم و دور و ...

۱ روز پیش
43K
پارت ۶۰ یاشار : خوب زود بیا تا اون چیزایی که باید بدونید رو بگم . کنار آیدا رو مبل نشستم و گفتم : صبح بخیر همگی سرشون رو تکون دادن و یاشار گفت : ...

پارت ۶۰ یاشار : خوب زود بیا تا اون چیزایی که باید بدونید رو بگم . کنار آیدا رو مبل نشستم و گفتم : صبح بخیر همگی سرشون رو تکون دادن و یاشار گفت : خوب میرم سر اصل مطلب ، با ترانه که آشنا شدید ؟ سرمون رو تکون ...

۱ روز پیش
48K
پارت ۵۹ آرش : ینی چی نمیتونم هیچی بگم آخه ها ؟ من : باهام بحث نکن دست خودم که نیست . آرش با داد : من همه چی رو به مامان میگم بیشتر از ...

پارت ۵۹ آرش : ینی چی نمیتونم هیچی بگم آخه ها ؟ من : باهام بحث نکن دست خودم که نیست . آرش با داد : من همه چی رو به مامان میگم بیشتر از این نمیتونم خودم و اونا رو گول بزنم .‌ از خواب پریدم و هراسان اطراف ...

۱ روز پیش
49K
رمان عشق من و تو پارت_۳۲ همون جور که می*ب*و*س*ی*د*م بلندم کرد برد سمت اتاق خواب و در رو با پاش باز کرد منو رو تخت خوابوند و ازم فاصله گرفت راشا:اجازه هست خانمم بشی؟مادر ...

رمان عشق من و تو پارت_۳۲ همون جور که می*ب*و*س*ی*د*م بلندم کرد برد سمت اتاق خواب و در رو با پاش باز کرد منو رو تخت خوابوند و ازم فاصله گرفت راشا:اجازه هست خانمم بشی؟مادر بچه هام بشی؟ آروم و با شرم سر تکون دادم و تو چشماش نگاه کردم ...

۱ روز پیش
46K
رمان #دلبر قسمت 9 #گیتی شب شده بود و تقریبا ۸۰تا از طرح هارو آماده کرده بودیم . دیگه کم کم چشمام داشت میرفت که دیگه بلند شدم و رفتم و یه آبی به صورتم ...

رمان #دلبر قسمت 9 #گیتی شب شده بود و تقریبا ۸۰تا از طرح هارو آماده کرده بودیم . دیگه کم کم چشمام داشت میرفت که دیگه بلند شدم و رفتم و یه آبی به صورتم زدم تا حالم جا بیاد . مخرب اعصاب و بیتا هم رفته بدون اون ۸۰ ...

۱ روز پیش
52K
#پارت_85 بعد رو به سارا که نگرانی از سرو روش میبارید اشاره ای کرد که اونم سریع دستور و گرفت و برام تعظیم کوتاهی کرد و همراه با بقیه از اتاق بیرون رفتن... . آدام ...

#پارت_85 بعد رو به سارا که نگرانی از سرو روش میبارید اشاره ای کرد که اونم سریع دستور و گرفت و برام تعظیم کوتاهی کرد و همراه با بقیه از اتاق بیرون رفتن... . آدام وسایلش و روی تخت گزاشت و در حالی که سرش پایین بود گفت:چیشده اریک باز ...

۲ روز پیش
45K
#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و ششم(۳۶) *این سوک* جلوی در بیمارستان منتظر بودم تا بیاد و از اینجا باهم بریم بیرون نمیدونم برای چی شاید برای اینکه جو زندگیمون رو عوض کنیم و یا شاید ...

#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و ششم(۳۶) *این سوک* جلوی در بیمارستان منتظر بودم تا بیاد و از اینجا باهم بریم بیرون نمیدونم برای چی شاید برای اینکه جو زندگیمون رو عوض کنیم و یا شاید برای اینکه بتونیم درد و غصه های گذشته هامون رو فراموش کنیم همین جوری منتظر ...

۲ روز پیش
55K
💜 💜 💜 💜 عشــــــــق... پارت 153 مهرداد: محسن با التماس گفت : یه کاری کن مهرداد ...لعنتی یه کاری کن چیکار می تونستم بکنم محسن : دوبار مهرداد...مهرداد.. سرم داد زدولی چیکار می کردم ...

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق... پارت 153 مهرداد: محسن با التماس گفت : یه کاری کن مهرداد ...لعنتی یه کاری کن چیکار می تونستم بکنم محسن : دوبار مهرداد...مهرداد.. سرم داد زدولی چیکار می کردم دستاشو گرفتم ونبض گرفتم نمی زد محسن رو نگاه کردم فریاد زدنمی دونم چرا دیگه ...

۲ روز پیش
33K
#پارت۱۰ #می_را فیلم تموم شد چراغا رو روشن کردم یه نگاه به همه کردم همشون خواب بودن:| ساعت و نگاه کردم تقریبا دو بود دخترا رو بیدار کردم بشون گفتم برن تو اتاق بخوابن دوبار ...

#پارت۱۰ #می_را فیلم تموم شد چراغا رو روشن کردم یه نگاه به همه کردم همشون خواب بودن:| ساعت و نگاه کردم تقریبا دو بود دخترا رو بیدار کردم بشون گفتم برن تو اتاق بخوابن دوبار چراغا رو خاموش کردم رفتم تو اتاق می سو و هیونا رو تخت خوابیده بودن ...

۲ روز پیش
23K