ویژه کنید
عکس و تصویر ❤ حمیرا یک ساعت بعد زنگ زد و گفت: ارغوان یه استخر تمیز نزدیک خونه ...

❤ حمیرا یک ساعت بعد زنگ زد و گفت: ارغوان یه استخر تمیز نزدیک خونه ی ما باز شده . من پیاده ام میتونم برم. آدرس میدم تو بیا.
گفتم باشه .
نهار ، مامان جانم کتلت پخته بود که الهی فداش بشم انقدر خوشمزه غذا میپره. بدون در نظر گرفتن حرفای حمیرا یه دل سیر غذا خوردم .بعدش دوش گرفتم و وسایلم رو گذاشتم توی یه ساک ورزشی کوچیک ، یه مانتوی ساده ی بلند پوشیدم ، در اصل ، خنک ترین مانتومو تن کردم و یه شال سبز که خیلی دوسش داشتم انداختم رو سرم .این شال رو بهار برام خریده بود . به نظرش به رنگ چشمام میومد .(بهار دختر کوچیک عمو رضا )
خونه ی ما نزدیک به سر کوچه است. یعنی دو تا خونه ی دیگه روکه رد کنی میرسی به خیابون اصلی. آژانس هم چند قدم با سر کوچه ی ما فاصله داره. بخاطر همین تلفن نکردم و رفتم از پله ها پایین که مستقیم از همونجا ماشین بگیرم و برم. بابا اجازه نمیده از این برنامه های تاکسی آنلاین استفاده کنم. میگه آژانس آقای معتمدی مثل اسمش قابل اطمینان.
مامان چند دقیقه ای میشد که رفته بود .دایی مهدی اومد دنبالش و بردش.
کفشامم پوشیدم و از حیاط رد شدم. در رو که باز کردم قفل بالای در گیر کرد به شالم و انداختش روی شونه ام . یه اَهِ حرصی گفتم و موهای حجیم فِرَم رو دوباره کردم زیر شال . اما متوجه نبودم که تمام مدت کیان جلوی دره و داره منو تماشا میکنه . همینجوری که برگشتم رو به کوچه و دستم به در بود که پشتم ببندمش خشکم زد . من دلیل حضور و نگاه حیران و مشتاق این مرد رو نمی فهمیدم!!!!
به خودم اومدم که دیدم هنوز سلام نکردم . هرچند درونم اصلا دلم نمی خواست، اما آبروی شهریار برام مهم بود .
در رو کاملا بستم و گفتم : سلام .
کیان تکانی خورد و در نیمه باز ماشین رو رها کرد و اومد روبروم ایستاد.
+ سلام ارغوان خانم .خوبین؟ این موقع ظهر تو ابن گرما کجا تشریف میبرین؟
بعد نگاهش به کیف توی دستم افتاد و خودش گفت : باشگاه میرین؟
و همونجور که به سمت همون ماشین شیکی اون روزم بهش تکیه داده بود رفت و گفت: بفرمایید، هوا خیلی گرمه ،خودم میرسونمتون!
مثل آدمایی که دارن دزدیده میشن کیفمو بغل کردم و گفتم : نه! نه! ممنون . آژانس همین بغله. خودم میرم .اصلا مزاحم شما نمیشم.
اصلا این آدم اینجا چیکار میکرد؟؟؟؟
دوباره رو کرد بهم و گفت: ارغوان خانم. من که تا اینجا اومدم ، لااقل بیهوده نباشه. با شهریار قرار داشتیم گفت اینجا منتظرش باشم که متاسفانه نتونست خودشو برسونه. داشتم میرفتم که شما رو دیدم اومدین بیرون. در ثانی !! وقتی من هستم اصلا اجازه نمیدم سوار ماشین غریبه بشید. حتی آژانس.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...