ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_سوم روی صندلی میز آشپزخونه نشستم و پای چپ برهنم رو روی پای راستم انداختم ...

#پارت_سوم
روی صندلی میز آشپزخونه نشستم و پای چپ برهنم رو روی پای راستم انداختم و منتظر بودم اتابک بیاد و ناهارمون رو بخوریم.
طولی نکشید که اومد و رو به روم نشست.
بهم خیره شد و یه تای ابروش رو بالا انداخت
-خانوم جات کجاست؟تو یه هفته جاتو فراموش کردی!
اینم دومین قانون اتابک بود.
موقع ناهار منو عین بچه ها مینشوند روی پاهاشو میگفت باید اینطوری غذا بخوری،گاهی وقت ها هم خودش میزاشت دهنم!
شاید همین چیزا بود که باعث می شد کمبود بچه توی زندگیمون کمتر حس بشه.
بلند شدم و روی پاهاش نشستم...
ریز خندید و گفت:اوووم،دلبر بانو کمتر دلبری کن.
با آرنج اروم زدم به کتفش.
ناهار رو توی همون حالت خوردیم و اتابک خودش همه چیز رو جمع کرد...
به سمت اتاقمون رفتم.
خونه ما کلا خیلی کوچیک بود و دویست متری...
دو تا اتاق داشت و اشپزخونه کوچیک و حیاط کوچیک.
خودم رو روی تخت نه چندان خوب انداختم که صدای جیــری داد!
منتظر منحصر به فرد ترین ادم زندگیم موندم تا بیاد با هم بخوابیم.
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم...
شاید هم سن و سالای من یا هر دختره ۲۴ ساله ای کلی آرزو داشته باشه که خونش فلان مدل باشه بسان مدل باشه،مدل ماشینش فلان باشه و..
ولی من!اتابک رو دارم و همین واسم بسته،
باید اتفاقی رخ میداد که زندگیِ غم‌انگیزم جاش رو به زندگی تمام و کمال خوش بده.
باید کسی میومد تا مهر ِحضورش ، مهربانی رو به روزگار ِبی‌رحم و زندگیم هدیه کنه.
باید تابش ِعشقی پایان ِتاریکی ِ زندگیمو پایان میداد.
اومدن اتابک توی زندگیم، آب ِپاکی بود روی دستام.
وقتی توی چهار چوب در قرار گرفت خیره نگاهش کردم.
اومد سمتم.ورقه ای توی دستش بود...
با حالت خنثی گفت: برگه آزامایشه...
با لکنت گفتم: آ ... آزمایشِ چی!
پوزخندی زد
-لعنتی مشکل از منه! این که تو شیش ساله آروزت هست بچه بیاری مشکل منه!چرا؟چون من نمیتونم! چون من نمیتونم!
دیوونه شده بود
داد میکشید و توی خونه راه میرفت!
سرم روی تنم سنگینی می کرد!
یعنی چی که مشکل از اون بود!
من فکر میکردم مشڪل از منه!
به وسعت یک اقیانوس غم به دلم نشست!
نمیدونستم چیکار کنم!
اتابک رو آروم کنم یا به خودم بقبولونم شیش ساله همه اجاق کور بودنم رو توی سرم زدن در حالی که مشکل از شوهرم بوده!
الان... دقیقعا همون نقطه از زندگی هست که باید صبور باشم!
اشکام بدو اجازه اومدن!
رفتم سمت اتابک و محم با زور کم جونم بازوهاشو گرفتم
+چیکااار میکنی تو پسررر هااان؟ اتابک من میترسم میفهمی؟متوجهی میترسم!می‌ترسیدم از اینکه یه روزی نداشته باشمت ،دلهره‌ی از دست دادنت،خواب‌هامو تبدیل کرده به کابوس و بیداری‌هامو زجرآور کرده!
درحالی که نفس نفس میزد و صورتش قرمز شده بود نفس عمیقی کشید و گفت :

.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...