نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۳۷ گفت... _ من تا حالا از هیچ کس خواهش نکردم...از این ب بعدم قرار نیست اتفاق بی افته...پس سعی کن من و ببخشی لحنش ارامش بخش...ولی در عین حال زور گو...همیشه بهم ارامش میداد...نمیدونم ...

#پارت_۳۷ گفت... _ من تا حالا از هیچ کس خواهش نکردم...از این ب بعدم قرار نیست اتفاق بی افته...پس سعی کن من و ببخشی لحنش ارامش بخش...ولی در عین حال زور گو...همیشه بهم ارامش میداد...نمیدونم چرا بلند شدم و وایسادم...همون طور ک میرفتم سمت پنجره گفتم... _ درباره اخرین حرفت...هیچ ...

۱۸ ساعت پیش
20K
#پارت_۱۲۸ #آخرین_تکه_قلبم نیاز: خواستم عطسه کنم دستمو گرفتم جلوی دهنم که نفسم در نیاد. ای لعنت به عطسه ی بی موقع! خدا رو قسم دادم به نون شب حلال خورا! نمی دونم چه قدر نون ...

#پارت_۱۲۸ #آخرین_تکه_قلبم نیاز: خواستم عطسه کنم دستمو گرفتم جلوی دهنم که نفسم در نیاد. ای لعنت به عطسه ی بی موقع! خدا رو قسم دادم به نون شب حلال خورا! نمی دونم چه قدر نون شب حلال خورا برا خدا با ارزش بود که عطسه ام نیومد _باشه نگهش دار ...

۲ روز پیش
56K
#ناجی #پارت_٣١ وقتی چشمامو باز کردم نمیدونستم کجام یکم ک دقت کردم بیمارستان بودم محمد و نگار و امیر علی هم بودن اما خبری از احسان نبود نگار ک فهمید ب هوش اومدم اومد جلو ...

#ناجی #پارت_٣١ وقتی چشمامو باز کردم نمیدونستم کجام یکم ک دقت کردم بیمارستان بودم محمد و نگار و امیر علی هم بودن اما خبری از احسان نبود نگار ک فهمید ب هوش اومدم اومد جلو -دورت بگردم ب هوش اومدی امیر علی سراسیمه زد بیرون و با احسان اومد تو ...

۶ روز پیش
72K
میناز❤ ️قسمت اخر _تو باهوش ترین و پر جسارت ترین دانشجوی منی نمره نه حقت نبود دوباره پیام بازی های ما شروع شد و دائم باهاش در ارتباط بودم و شب اخری ک توی جاده ...

میناز❤ ️قسمت اخر _تو باهوش ترین و پر جسارت ترین دانشجوی منی نمره نه حقت نبود دوباره پیام بازی های ما شروع شد و دائم باهاش در ارتباط بودم و شب اخری ک توی جاده بودم بهش زنگ زدم _سلام ایمان من تو راهم تا فردا اینا میرسم _خیلی خوشحالم ...

۱ هفته پیش
54K
#ناجی #پارت_٢۶ میز صبحونه رو ک چیدم امیر علی هم بیدار شد خیلی رسمی صبح بخیر گفتم نمیدونستم برم سر میز یا ن اما نگار رفت و سر میز نشست منم رفتم نشستم امیر علی ...

#ناجی #پارت_٢۶ میز صبحونه رو ک چیدم امیر علی هم بیدار شد خیلی رسمی صبح بخیر گفتم نمیدونستم برم سر میز یا ن اما نگار رفت و سر میز نشست منم رفتم نشستم امیر علی حرفی نزد و بعد رو ب من گفت ~واسه مهمونی میخوای چی کار کنی چی ...

۱ هفته پیش
89K
میناز💚 قبول کردم و باهاش ب سمت ی پورشه مشکی رفتیم کلی توی راه با هم حرف زدیم و کلی برام شام و خوراکی خرید ک ببرم خابگاه هر چی میگفتم نمیخام قبول نمی‌کرد واقعا ...

میناز💚 قبول کردم و باهاش ب سمت ی پورشه مشکی رفتیم کلی توی راه با هم حرف زدیم و کلی برام شام و خوراکی خرید ک ببرم خابگاه هر چی میگفتم نمیخام قبول نمی‌کرد واقعا مرد مهربون و جنتلمنی بود رفتاراش خاص بود حد خودوشو رعایت می‌کرد حس میکردم خیلی ...

۱ هفته پیش
93K
میناز💚 توی ایستگاه وایستادم منتظر سرویس شدیدا هوا سرد بود و یه بافت نازک هم تنم بود اصلا فکرشو نمیکردم ک بخاد برف بگیره و چون خارج شهر بود و خلوت ماشینی رد نمیشد... ماشینی ...

میناز💚 توی ایستگاه وایستادم منتظر سرویس شدیدا هوا سرد بود و یه بافت نازک هم تنم بود اصلا فکرشو نمیکردم ک بخاد برف بگیره و چون خارج شهر بود و خلوت ماشینی رد نمیشد... ماشینی جلو پام ترمز زد ی پژو البالویی شیشه رو داد پایین ک دیدم مهدی _بیا ...

۱ هفته پیش
90K
این قسمت رو دارم با خستگی شدید مینویسم فقط ب عشق شماها میناز❤ ️ کلاس بالاخره تموم شد و راحت شدم اما مصیبت اینجا بود ک قرار بود این کلاس هفته ای سه بار باشه ...

این قسمت رو دارم با خستگی شدید مینویسم فقط ب عشق شماها میناز❤ ️ کلاس بالاخره تموم شد و راحت شدم اما مصیبت اینجا بود ک قرار بود این کلاس هفته ای سه بار باشه کتابمو زدم زیر بغلم کلامث پسرا میرفتم دانشگاه کیف نمیبردم😂 مهدی دنبالم اومد _میگم میناز ...

۱ هفته پیش
110K
رمان #دلبر قسمت7 #گیتی قهوه رو روی میز جناب مخرب اعصاب گذاشتم و گفتم : کاری ندارید؟! به قهوه نگاهی کرد و بعدم به من نگاه کرد و گفت : اینو واسه اذیت کردنت نمیگم...ولی...الان ...

رمان #دلبر قسمت7 #گیتی قهوه رو روی میز جناب مخرب اعصاب گذاشتم و گفتم : کاری ندارید؟! به قهوه نگاهی کرد و بعدم به من نگاه کرد و گفت : اینو واسه اذیت کردنت نمیگم...ولی...الان دلم خیلی یه چیز خنک میخواد...میتونی برام شربت البالو درست کنی؟؟...توی کابینتا شیرَش باید باشه... ...

۱ هفته پیش
120K
رمان #دلبر قسمت 6 #گیتی موقع استراحت کارکنا بود و داشتم تو لیوانا به تعدادی که خواسته بودن براشون قهوه و چای میریختم که احساس کردم یه نفر فامیلیم رو صدا میزنه . سرمو اوردم ...

رمان #دلبر قسمت 6 #گیتی موقع استراحت کارکنا بود و داشتم تو لیوانا به تعدادی که خواسته بودن براشون قهوه و چای میریختم که احساس کردم یه نفر فامیلیم رو صدا میزنه . سرمو اوردم بالا و به طرف صدا نگاه کردم و دیدم بــله . جناب راد بزرگ صدام ...

۱ هفته پیش
119K
رمان #دلبر قسمت 4 #ایمان عصبانی به دختره خیره شدم . چطور جرئت کرده که به من...ایمان راد این حرفا رو بزنه . واقعا نمیفهممش . اصلا کی هست؟ واس چی اومده اینجا؟؟ مهراد اومد ...

رمان #دلبر قسمت 4 #ایمان عصبانی به دختره خیره شدم . چطور جرئت کرده که به من...ایمان راد این حرفا رو بزنه . واقعا نمیفهممش . اصلا کی هست؟ واس چی اومده اینجا؟؟ مهراد اومد سمتم. با ترس و استرس همیشگیش گفت : آقای راد... قبل از اینکه حرفشو بزنه ...

۱ هفته پیش
91K
#ناجی #پارت_١٨ نداشت محمد رو ب من گفت *نمیخواین برین خرید دیر میشه ها +اره اتفاقا میخواستم بهتون بگم نگار با لج گفت -خب میگفتی لباسمو عوض نکنم خندیدم و بعد رو ب محمد گفتم ...

#ناجی #پارت_١٨ نداشت محمد رو ب من گفت *نمیخواین برین خرید دیر میشه ها +اره اتفاقا میخواستم بهتون بگم نگار با لج گفت -خب میگفتی لباسمو عوض نکنم خندیدم و بعد رو ب محمد گفتم +شما زحمت بکشید ماشین رو روشن کنید ما هم الان میایم محمد حرفی نزد و ...

۲ هفته پیش
58K
#ناجی #پارت_١۴ ظرفا رو جمع کردم ک ببرم بشورم اقاجون اومد تو اشپزخونه و اروم گفت -خندیدنای ارامم ب برکت توعه ب برکت حرفایی ک زدی بعضی موقع ها دعوا کردن اونقدر ها هم بد ...

#ناجی #پارت_١۴ ظرفا رو جمع کردم ک ببرم بشورم اقاجون اومد تو اشپزخونه و اروم گفت -خندیدنای ارامم ب برکت توعه ب برکت حرفایی ک زدی بعضی موقع ها دعوا کردن اونقدر ها هم بد نیس +ن اقاجون من کاری نکردم - ن تو خیلی کارا کردی ....فردا صبح میریم ...

۲ هفته پیش
39K
#ناجی #پارت_١٣ -ببین دخترم دوتا پسرای من الان با من تماس گرفتن خبر فارغ التحصیلی شونو دادن قراره ک این دوشنبه ن دوشنبه بعدی بیان ایران هم تولد بگیریم برای ارام هم ی جشن بزرگ ...

#ناجی #پارت_١٣ -ببین دخترم دوتا پسرای من الان با من تماس گرفتن خبر فارغ التحصیلی شونو دادن قراره ک این دوشنبه ن دوشنبه بعدی بیان ایران هم تولد بگیریم برای ارام هم ی جشن بزرگ تو باید ردیف کنی جشنو خیلی خوشحال شدم ک قراره واسه ارام تولد بگیرن اقاجون ...

۲ هفته پیش
57K
#پارت_49 سردردم دارع بر میگرده...جرج هم انگار تورو اشتباع گرفته بود... . ایشی گفت و شروع کرد به تکاندن لباساش و همینطوری که سرش پایین بود گفت:باشه حالا...میشناسیش؟... . نفس عمیقی کشیدم و کنار جرج ...

#پارت_49 سردردم دارع بر میگرده...جرج هم انگار تورو اشتباع گرفته بود... . ایشی گفت و شروع کرد به تکاندن لباساش و همینطوری که سرش پایین بود گفت:باشه حالا...میشناسیش؟... . نفس عمیقی کشیدم و کنار جرج ایستادم و گفتم:دوست صمیمیم هست زیادی همیشه نگرانمه... . جرج با حیرت برگشت سمتم و ...

۲ هفته پیش
85K

"part34" گیلدا (طبیب کوچک) با ترس و لرز گفتم : چیکار..... میکنیـ.... +هیس.... فقط به سوال هام جواب بده ، اگر دروغ بگی به ضررت تموم میشه تو رو کی فرستاده ؟؟؟ _به خدا من خودم با پای خودم اومدم من فقط قصدم نجات مردم هست ، کسی من رو ...

۲ هفته پیش
77K
#ناجی #پارت_١٢ ب دستش نگاه کردم چند تا تراول بود +برای چیه -هم برای اون چلوکبابه هم برای تو ک بری لباس بخری گفتم ک بهت وقتی ک گفت واسه کبابا خجالت کشیدم گفتم +من ...

#ناجی #پارت_١٢ ب دستش نگاه کردم چند تا تراول بود +برای چیه -هم برای اون چلوکبابه هم برای تو ک بری لباس بخری گفتم ک بهت وقتی ک گفت واسه کبابا خجالت کشیدم گفتم +من عصبی بودم و فکر میکردم ک بخوام برم و نیام دیگ اینجا لازم ب اون ...

۲ هفته پیش
67K
#پارت_43 گفتم:اقا مطلب مهمی هست که میخام به عرضتون برسونم... . استاد کنجکاو گفت:انا برای چی مقدمه چینی میکنی دخترم؟...چیشده؟...اتفاقی افتاده؟... . بین گفتن و نگفتن مردد بودم...میترسیدم اگه بگم و باهاش موافقت بشه دیگه ...

#پارت_43 گفتم:اقا مطلب مهمی هست که میخام به عرضتون برسونم... . استاد کنجکاو گفت:انا برای چی مقدمه چینی میکنی دخترم؟...چیشده؟...اتفاقی افتاده؟... . بین گفتن و نگفتن مردد بودم...میترسیدم اگه بگم و باهاش موافقت بشه دیگه راه برگشتی برام نمونه...بعدش...دیگه کجارو دارم برم؟...اصلا ارزوهام چی میشه خدا؟... . بغض گلوم و ...

۲ هفته پیش
117K