ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۹٠ با خوردن دمنوش حس کردم کمی سرحال تر شدم. بعد از ناهار خانم بزرگ ...

#پارت۹٠

با خوردن دمنوش حس کردم کمی سرحال تر شدم.
بعد از ناهار خانم بزرگ برای استراحت به اتاقش رفت منم برای کاری که بخاطرش کنجکاویم رو تا الان نگه داشتم به اتاقم رفتم.
به تخت تکیه دادم و دستم رو روی جلد دفترچه کشیدم.
دفترچه رو باز کردم، صفحهٔ اولش بزرگ نوشته شده بود دفتر خاطرات من.
صفحهٔ دوم شعر عاشقانه‌ای نوشته بود.
صفحهٔ سوم رو که باز کردم شروع خاطرات میشد.
طبق تاریخ شروع نوشتن خاطرات بر می‌گشت به زمانی که نازگل شونزده سال داشت.

(دفتر خاطرات از زبان نازگل)

زندگیه منم مثل خیلی از دخترای اطرافم گذشت تا رسید به الانی که شونزده سال دارم.
تنها تفاوتی که با دخترای اطرافم دارم اینه که از نظر طبقاتی و خاندانی بالاترم و به همین علت باید از نظر پدرم و پدر بزرگم دختری باوقار باشم ولی من ترجیح میدم خودم باشم.
دختریم که بدون توجه به اصالتم سعی می‌کنم از دوران جونیم به بهترین نحوه و به شکلی که خودم دوست دارم استفاده کنم.
من اصالتم رو در حین شیطنت‌های دخترانم حفظ می‌کنم و همین شیطنت هاست که باعث شده بیشتر از هر دختری توی خاندان تو دل هر کسی برم.
شاهرخ، پسر محمود خان یکی از کساییه که عاشق و معشوق منه، البته این درمورد من صدق نمی‌کنه چون اصلا حاضر به دیدن و تحمل ریخت شاهرخ رو هم ندارم.
به گفتهٔ پدرا، منو شاهرخ از بچگی نشون شدهٔ همیم و این موضوع منو به شدت آزار میده؛ درمورد این موضوع پدرم خیلی غیر مسقیم باهام صحبت کرده ولی من از همون اولشم مخالف بودم، هستم و خواهم بود.
من دختری نیستم که بخوام زیر بار حرف زور اونا برم.
برخلاف تمام دخترای خاندان که پدربزرگ براشون بریده و دوخته باید بگمم که من این اجازه رو نمیدم.
اجازه نمیدم اون پیرمرد متکبر بخواد برای زندگی و آیندهٔ من تصمیم بگیره.
درسته که کسی رو دوست ندارم ولی این دلیلی برای ازدواجم با شاهرخ نمیشه.
من از زمانی که معنیه عشق و عاشقی رو از اطرافیانم فهمیدم تصمیم گرفتم زندگیم رو با کسی که عاشقشم شروع کنم.
از زمانی که به دنیا اومدم توی عمارت کنار پدربزرگم یعنی اردلان خان زندگی کردیم و به همین دلیل اون شده تصمیم گیرندهٔ همه چیز و نظارت بر زندگیه ما و من به شدت از این موضوع ناراضیم.
روزها درکنار خانواده و تصمیمات پدربزرگم می‌گذره.
تا عید وقت زیادی نمونده و همگی در جنب و جوش خونه تکونیه سال جدیدن و این وسط فقط منم که با خیالی آسوده گوشه‌ای بیخیال نشستم.

با صدای مامان سر از کتابم بلند کردم و گفتم:
ـ بله مامان.

مامان: بلند شو نازگل، همه دارن کار می‌کنن اونوقت تو نشستی کتاب می‌خونی؟ بلند شو برو این پارچه‌ها رو ببریم خیاط تا لباس نو برامون بدوزن.

ـ واجبه؟!

مامان متعجب گفت: واجب نیست؟!
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...