ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌باتو‌پارت‌بیست‌‌ویکم میچا: راستش ناراحت شدم برای پونی حداقل من یونگی رو میدیدم اما... خب پونی ...

#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌باتو‌پارت‌بیست‌‌ویکم


میچا:

راستش ناراحت شدم برای پونی
حداقل من یونگی رو میدیدم اما...
خب پونی خیلی بچه تر از این حرفاست اون نسبت به سنش افکار کیوتو بچه گونه ای داره ...که دلم میخواد ازش مراقبت کنم..راستش از موقعی که دلش بشکنه میترسم...
زنگ درو زدم و در باز شد
پونی کلا همه چیزو فراموش کرده بود و با ذوق داشت میدویید و داد میزد
پونی:جییییغ عمووووووو...خالههههههه....اوپااااااااا....
کجااییینننننن...من اومدممممممم...
هی جیغ جیغ میکرد از کارش خندم گرفت...
زیر لب گفتم
میچا:دختره روانی...
و خندیدم
پونی پریده بود تو و صدای خنده اش میومد
لبخند زدم...خوبه که فراموش کرد
کفشامو در اوردم و با لبخند وارد خونه شون شدم
میچا:سلاااممم من اومدممم..
و خاله باذوق پونی رو که از گردنش اویزون بود رو کنار زد و با خنده بغلم کرد
خاله:الهیییی ...چقدر خوشگل شدی..هرروز که میاد قشنگ تر میشی کوچولوی خاله..
با ذوق خاله رو بغل کردمو بوسیدمش
و بعدش عمو رو بغل کردم
اوپا (برادر یونگی)رو هم بغل کردمو باخنده بهش سلام کردم
به طرف میون(زن برادر یونگی)رفتمو میون با خنده بغلم کرد و گفت
میون:چه عجب ما تو و این عنترو دیدیم
پونی:هی ..می یئون میدم یونگی گوشتو بکنه ها..
و خندید و زد پشت کمر یئون
همه مون نشستیم که بعد چند دقیقه اوپا با خنده گفت
اوپا:هی..پونیا اون سرهمی خوشگلتو اوردی؟
و همه خندیدیم و پونی با ذوق و خنده گفت
پونی:نه..اما یکی قشنگ ترشو اوردم
پادر پونی اعتراض کردش:پونییییی
پونی اهمیتی نداد و با ذوق رفت تو اتاق یونگی تا لباسشو عوض کنه
تنها کسی که جرعت داشت تو اتاق یونگی اتراق کنه خود پونی بود ..یونگی جونشم برای پونی میداد..
من:خاله یونگی اوپا کو؟..
خاله:بادوستش بیرون بود الاناست که برگرده..
سرمو تکون دادمو با یئون مشغول حرف زدن شدم..
در اتاق یونگی باز شدش و پونی اومد بیرون
با دیدن وضعش هممون بلند بلند خندیدیم..
من که داشتم با یئون زمینو گاز میزدم
من:وا..وایییی...پونیییییی
پوم با اون لباسی که رنگا مثل ابرنگ توش پخش شده بودن و موهای خرگوشیش که بالای سرش تو چشم بودن
و یه عینک ته استکانی نقره ای و از اون کفشایی که مدلشون رک فرشی بود و یه خرگوش بزرگ روش داشت و داشت حرکات مسخره ای انجام میداد
خیلی کیوت شده بود
هنوز در حال خندیدن بودیم که صدای باز شدن در اومدش
پونی با همون وضعش به در نگاه کرد و همه مون به در خیره شدیم
یونگی و....؟؟؟؟؟؟؟؟
وایییییی ابروی پونی رفت
جیمین و یونگیییی؟
نمیدونستیم به وضع الان پونی بخندیم یا به بهت یونگی و جیمین
اصلا یه وضعی بود
خنده امو جمع کردمو سلام کردمو به طرف پونی رفتمو به سمت اتاق یونگی بردمش
وقتی رفتیم تو یکی زدم تو سر پونی
پونی:اخ..هی..
نه نگو نمیشه باتو

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...