ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۸۴ با رسیدن به محضر پیاده شدیم و رفتیم بالا، با همه سلام و احوال ...

#پارت۸۴

با رسیدن به محضر پیاده شدیم و رفتیم بالا، با همه سلام و احوال پرسی کردیم.
بابا و مامان هم اومده بودن، با دیدنشون به سمتشون رفتم و هردوشون رو بغل کردم.

بابا: پس اردشیرخان؟

با ناراحتی سرم رو تکون دادم و گفتم:
ـ نیومد.

چشمم افتاد به آقا امیر و فراز که ناراحت بودن، بیشترم فراز!
یک ساعت بعد، کم کم عاقد شروع به خوندن خطبه کرد. عاقد برای بار دوم خطبه رو خوند.

پریناز با شوق و ذوق گفت: عروس رفته گل بچینه!

عاقد: برای بار آخر عرض می‌کنم آیا وکیلم؟

ماهور با لبخند قرآن رو بست، بوسه‌ای سرش زد.
تا خواست دهن باز کنه با صدای شخصی دهنش بسته شد.
همه متعجب برگشته بودن و به اردشیرخان زل زده بودن. اردشیرخان بدون توجه به نگاه متعجب بقیه به سمت جایگاه عروس و داماد رفت، دست کرد توی جیبش و جعبهٔ قرمز رنگ قرمزی درآورد.

درش رو باز کرد و به ماهور داد و گفت: من هنوز به عروسم زیر لفظی ندادم.

ماهور با لبخند جعبه رو گرفت و تشکر کرد.
روی لبای همه لبخند نشسته بود، البته اهورا بیشتر پوزخند داشت و دست به سینه به دیوار کنار پنجره تکیه داده بود.

اردشیرخان به سمت آقا امیر رفت رو به روش ایستاد.  آقا امیر زل زد توی چشمای اردشیرخان، بدون معطلی اردشیرخان رو در آغوش گرفت.
با این کار آقا امیر اشک توی چشمای همه جمع شد.
اردشیرخان پس از کمی مکث دستش رو بالا آورد و چند بار پشت کمرم آقا امیر زد و گفت: بریم از عروست بله رو بگیریم؟

آقا امیر از آغوش اردشیرخان بیرون اومد و گفت: بفرمایید.

خلاصه با لبخندی که روی لبای همه نشسته بود، ماهور بله رو گفت.
حلقه ها رو گذاشتن، همه یکی یکی برای گفتن تبریک به پیششون رفتن.
بهشون تبریک گفتم و رفتم پیش اردشیرخان که کنار خانم بزرگ و آقا امیر ایستاده بودن.

با لبخند رو بهشون گفتم:
ـ تبریک میگم.

با لبخند جوابم رو دادن، موقع رفتن از پیششون اردشیرخان صدام زد.

برگشتم و گفتم:
ـ بله اردشیرخان؟

اردشیرخان چند قدم از بقیه فاصله گرفت، دستی به کت و شلوارش کشید و با همون ابهت و جدیت گفت: اگر من اینجام دلیلش  حرفای دیشبه که زدی، اینکه کینه‌های گذشته اگر فراموش نشن اگر پاک نشن باعث عذاب آدم میشن، اره تو درست گفتی کینه‌ها اگر پاک نشن آدم رو از پا درمیارن!


با لبخند گفتم:
ـ ممنون که به حرفام توجه کردید.

اردشیرخان با نیمچه لبخندی سر تکون داد، نگاهش رو به اطراف چرخوند و گوشه‌ای متوقف شد.
رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به اهورا، هنوز همونجا دست به سینه با اخم ایستاده بود.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...