نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#رویای_غیرممکن #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش با ...

#رویای_غیرممکن #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش با اصلا به من توجه نمی‌کرد؛ کلافه شده بودم. بالاخره نتونستم این بی‌توجهیو تحمل کنم؛ به ...

۴ دقیقه پیش
660
باید باکره باشی،باید پاک باشی برای آسایش خاطر مردانی که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانی فقط میدانی قانون است سنت است ، دین است قانون و سنت را میدانی مردان ...

باید باکره باشی،باید پاک باشی برای آسایش خاطر مردانی که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانی فقط میدانی قانون است سنت است ، دین است قانون و سنت را میدانی مردان ساخته اند اما در خلوت می اندیشی به مرد بودن خدا و گاهی فکر می ...

۲۴ دقیقه پیش
4K
پارت ۶۶ : رفتم سمت در حیات و رفتم پیشش نشستم گفتم : وی چرا تو خودتی وی خیلی آروم گفت : نمیتونم فراموشش کنم من : مگه تو حلم دادی ؟؟؟؟ وی : نه ...

پارت ۶۶ : رفتم سمت در حیات و رفتم پیشش نشستم گفتم : وی چرا تو خودتی وی خیلی آروم گفت : نمیتونم فراموشش کنم من : مگه تو حلم دادی ؟؟؟؟ وی : نه من : پس من‌ خودم انداختم وی : ببین میخواستم صبح یک چیزی بگم من ...

۳ ساعت پیش
18K
رمان لطفابخند،پارت دهم:🔞 (گائول) +وای برووووو!اصلا حوصلشو ندارم! اومد و روی تخت خودشو انداخت.دستشو گذاشت زیر سرش و روبه من برگشت.منم توی چشماش زل زدم. _اگر ازت خواهش کنم...قبول میکنی؟! شکه شدم!اون پسر توی این ...

رمان لطفابخند،پارت دهم:🔞 (گائول) +وای برووووو!اصلا حوصلشو ندارم! اومد و روی تخت خودشو انداخت.دستشو گذاشت زیر سرش و روبه من برگشت.منم توی چشماش زل زدم. _اگر ازت خواهش کنم...قبول میکنی؟! شکه شدم!اون پسر توی این مدت هیچوقت ازم خواهش نکرده بود! +خب...چون...خواهش کردی باشه. فکر کردم خوشحال میشه یا حداقل ...

۸ ساعت پیش
29K
کپشنننننن::::::: داشتیم اکیپی هشت نفره حرف می زدیم. ولی بازم یهو مثل این چند وقت رفتم تو فکر. به قیافه تک تکشون نگاه کردم. هیچکس حواسش به من نبود. چقدر دلم می خواست الان می ...

کپشنننننن::::::: داشتیم اکیپی هشت نفره حرف می زدیم. ولی بازم یهو مثل این چند وقت رفتم تو فکر. به قیافه تک تکشون نگاه کردم. هیچکس حواسش به من نبود. چقدر دلم می خواست الان می پرسیدن چمه. بازم مثل این چند وقت فاز افسردگی برم داشت. رفتم پشت مدرسه. رو ...

۱۰ ساعت پیش
45K
#پارت_۳۸ پرستارا سریع داخل شدن....انگار زخماش درد گرفته بود...با عصبانیت برگشتم طرفش...همش تقصیر اون بود... لعنت بهت....بیشعور... چرا هیچ کاری نمیکرد...مگه دکتر نبود....یه نگاه به من کرد... بعد با اخم رفت... هامیــن: نگاه کن.....دختره مثل ...

#پارت_۳۸ پرستارا سریع داخل شدن....انگار زخماش درد گرفته بود...با عصبانیت برگشتم طرفش...همش تقصیر اون بود... لعنت بهت....بیشعور... چرا هیچ کاری نمیکرد...مگه دکتر نبود....یه نگاه به من کرد... بعد با اخم رفت... هامیــن: نگاه کن.....دختره مثل چی رفت....حتی یادش رفت درو ببنده.. ماشین پارک کردم و پیاده شدم....رفتم سمت بیمارستان ببینم ...

۱۰ ساعت پیش
42K
BTS_BUTTERFLY*old MV* به هیچی فکر نکن حتی یک کلمه هم نگو... فقط به من لبخند بزن من هنوز نمیتونم باور کنم همه چیز مثل یک رویا به نظر میرسه سعی نکن که ناپدید بشی این ...

BTS_BUTTERFLY*old MV* به هیچی فکر نکن حتی یک کلمه هم نگو... فقط به من لبخند بزن من هنوز نمیتونم باور کنم همه چیز مثل یک رویا به نظر میرسه سعی نکن که ناپدید بشی این حقیقت داره؟این حقیقت داره؟ تو...تو... تو خیلی زیبایی و من از این میترسم من حقیقت ...

۱۱ ساعت پیش
30K
چند روز از روی اجبار پیش چند نفر از آدمایی بودم که همیشه فکر میکردم آدمای خیلی خوبی ان، زندگی خوبی دارنو غم ندارن ولی کم کم هرچقد ک میگذشت متوجه میشدم که نه آدمای ...

چند روز از روی اجبار پیش چند نفر از آدمایی بودم که همیشه فکر میکردم آدمای خیلی خوبی ان، زندگی خوبی دارنو غم ندارن ولی کم کم هرچقد ک میگذشت متوجه میشدم که نه آدمای خیلی خوبی ان ،نه زندگی خوبی دارن عادت داشتن از همه چیز ایراد بگیرن به ...

۲۱ ساعت پیش
61K
#پارت_15 با تعجب برگشتم و به اتنایا نگاه کردم که شونه اش و بالا انداخت و همزمان جولیا گفت:چه مرگته چرا غمرک زدی؟... . پوزخندی زد و در حالی که گونش و روی سطح سرد ...

#پارت_15 با تعجب برگشتم و به اتنایا نگاه کردم که شونه اش و بالا انداخت و همزمان جولیا گفت:چه مرگته چرا غمرک زدی؟... . پوزخندی زد و در حالی که گونش و روی سطح سرد میز میگزاشت...گفت:با جک بهم زدم...همه چی تموم شد...همه چی... . یهو مکثی کرد و زد ...

۱ روز پیش
66K
حوله رو از روی گردنم برداشتم و رو مبل انداختم ..رو به روش نشستم و پا روی پا انداختم.. یه سیگار از تو جعبه در اورد و روشن کرد..به طرفم گرفت..بی حرف ازش گرفتم..بهش نیاز ...

حوله رو از روی گردنم برداشتم و رو مبل انداختم ..رو به روش نشستم و پا روی پا انداختم.. یه سیگار از تو جعبه در اورد و روشن کرد..به طرفم گرفت..بی حرف ازش گرفتم..بهش نیاز داشتم..باید اروم می شدم.. پک محکمی زدم..با ژست ِ خاصی دودش و بیرون دادم..هنوزم عصبی ...

۱ روز پیش
53K
#چالش اگه میخواید منو بشناسید بخونید 1:متولد چه ماهی هستی؟ تیر💦 2:احساسات در چه حد؟ کمـ🌙 3:از چی پشیمون میشی؟ اینکح توی دعوا کمـ فوشـ بدمـ😹 👐 4:چیزی هست که از بقیه پنهون کرده باشی؟ ...

#چالش اگه میخواید منو بشناسید بخونید 1:متولد چه ماهی هستی؟ تیر💦 2:احساسات در چه حد؟ کمـ🌙 3:از چی پشیمون میشی؟ اینکح توی دعوا کمـ فوشـ بدمـ😹 👐 4:چیزی هست که از بقیه پنهون کرده باشی؟ ارح انقد زیادنـ😹 🎈 5:ترسویی؟ رع از مدیر مدرصمونـ و صگ میترصمـ💫 6:بزرگترین ضعفت؟ زود ...

۱ روز پیش
17K
#پارت_13 با تعجب گفتم:امیلی خوبی؟...چرا رنگت پریده؟...داری میلرزی دختر... . امیلی دستمو محکم فشار داد و گفت:انا...من میترسم...تورو خدا بیا زودتر بریم سمت خابگاه اینا یه نقشه هایی دارن...من نمیخام...تو...ازیت... . از حالت امیلی منم ...

#پارت_13 با تعجب گفتم:امیلی خوبی؟...چرا رنگت پریده؟...داری میلرزی دختر... . امیلی دستمو محکم فشار داد و گفت:انا...من میترسم...تورو خدا بیا زودتر بریم سمت خابگاه اینا یه نقشه هایی دارن...من نمیخام...تو...ازیت... . از حالت امیلی منم ترسیدم و قلبم لرزید ولی با این همه ظاهرم و حفظ کردم و گفتم:پاشو امیلی...جون ...

۱ روز پیش
47K
”دیالوگ سکانس پایانی قسمت اخر فصل اول سریال از سرنوشت“ «خیالبافی های هاشم» هاشم : از بین ما دوتا کسی که قراره خفن بشه من نیستم... سهراب : هستی...از این به بعد هستی هاشم : ...

”دیالوگ سکانس پایانی قسمت اخر فصل اول سریال از سرنوشت“ «خیالبافی های هاشم» هاشم : از بین ما دوتا کسی که قراره خفن بشه من نیستم... سهراب : هستی...از این به بعد هستی هاشم : مگه از این به بعد چه خبره هان؟؟...چه خبره؟؟؟ سهراب : قول بده ارزو هامون ...

۱ روز پیش
78K
#پارت_۵ با صدایه زیبا از خواب نازم بیدار شدم...بعد از این که پتومو دلداری دادم ک نگران نباش بر میگردم و از این جور چرت و پرت ها...بلخره دل از رخت خوابم کندم و رفتم ...

#پارت_۵ با صدایه زیبا از خواب نازم بیدار شدم...بعد از این که پتومو دلداری دادم ک نگران نباش بر میگردم و از این جور چرت و پرت ها...بلخره دل از رخت خوابم کندم و رفتم سمت سرویس بهداشتی...بعد از این ک کارم کامل تموم شد... اومدم بیرون...و بعد از این ...

۱ روز پیش
68K
#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت هشتم *جیمین* مارنی رو دیدم که از دوست داشت میومد... راستش نمیدونستم بعد این همه سال و اون اتفاقی که افتاده بود چطوری میتونم باهاش حرف بزنم. راستش به خاطر هیونگم اینجا ...

#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت هشتم *جیمین* مارنی رو دیدم که از دوست داشت میومد... راستش نمیدونستم بعد این همه سال و اون اتفاقی که افتاده بود چطوری میتونم باهاش حرف بزنم. راستش به خاطر هیونگم اینجا اومدم اون گفت که مارنیو دوست داره و از من خواست که باهاش حرف بزنم ...

۱ روز پیش
52K
#بخونید :) رو

#بخونید :) رو "دوستت دارم" رمز گذاشته بودیم مثلا جلو جمع وقتی نمیشد بگه دوسم داره میگفت هوا چقدر گرمه ... از این دیوونه بازیایی که هرکی به یه شکل تو رابطه اش با کسی که دوسش داره ، داره ... شاید وقتی باهم توی دانشگاه بودیم روزی صدبارگرمش میشد ...

۱ روز پیش
81K
اخطار : این اثر حاوی لحظات دلخراش و جانکاه می باشد ...در صورتی که روحیه بسیار شکننده ای دارید برای شما توصیه نمی شود ...........بر اساس واقعیتی محض ........ قلّه های نور داستان حقیقی درد ...

اخطار : این اثر حاوی لحظات دلخراش و جانکاه می باشد ...در صورتی که روحیه بسیار شکننده ای دارید برای شما توصیه نمی شود ...........بر اساس واقعیتی محض ........ قلّه های نور داستان حقیقی درد دل دختر بچه ای با مادرش که از روزهای تلخ اعتیاد پدر خود می گوید ...

۲ روز پیش
87K