ویژه کنید
عکس و تصویر من ســریع رفتم و بین تماشاگرها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف ابراهیــم هم وارد ...

من ســریع رفتم و بین تماشاگرها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف
ابراهیــم هم وارد شــد. هنوز داور نیامده بود. ابراهیــم جلو رفت و با لبخند به
حریفش سالم کرد و دست داد.
حریف او چیزی گفت که متوجه نشدم. اما ابراهیم سرش را به عالمت تائید
تکان داد. بعد هم حریف او جائی را در باالی سالن بین تماشاگرها به او نشان داد!
من هم برگشــتم و نگاه کردم. دیدم پیرزنی تنها، تســبیح به دســت، باالی
سکوها نشسته.
نفهمیدم چه گفتند و چه شــد. اما ابراهیم خیلی بد کشــتی را شــروع کرد.
همهاش دفاع میکرد. بیچاره مربی ابراهیم، اینقدر داد زد و راهنمائیکرد که
ِصدایــش گرفت. ابراهیم انگار چیزی از فریادهای مربی و حتی داد زدنهای
من را نمیشنید. فقط وقت را تلف میکرد!
حریف ابراهیم با اینکه در ابتدا خیلی ترسیده بود اما جرأت پیدا کرد. مرتب
حمله میکرد. ابراهیم هم با خونسردی مشغول دفاع بود.
داور اولیــن اخطــار و بعد هم دومین اخطار را به ابراهیــم داد. در پایان هم
ابراهیمسه اخطاره شد و باخت و حریف ابراهیم قهرمان 74 کیلو شد!
وقتی داور دســت حریف را باال میبرد ابراهیم خوشــحال بــود! انگار که
خودش قهرمان شده! بعد هر دو کشتیگیر یکدیگر را بغل کردند.
ِ حریف ابراهیم در حالی که از خوشــحالی گریه میکرد خم شــد و دست
ابراهیم را بوســید! دو کشــتی گیر در حال خروج از سالن بودند. من از باالی
سکوها پریدم پائین. باعصبانیت سمت ابراهیم آمدم.
داد زدم و گفتــم: آدم عاقــل، این چه وضع کشــتی بود؟ بعــد هم از زور
عصبانیت با مشــت زدم به بازوی ابراهیم و گفتم: آخه اگه نمیخوای کشتی
بگیری بگو، ما رو هم معطل نکن.
ابراهیم خیلی آرام و با لبخند همیشگی گفت: اینقدر حرص نخور!

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...