نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

قسمت شصت و هفت خواهرانه خودش که فهمید چه گفته خجول خودش را جمع جور کرد و بیرون رفت کیان در حمام را بست و به شدت زیر خنده زد....خیلی بامزه بود! از حمام که ...

قسمت شصت و هفت خواهرانه خودش که فهمید چه گفته خجول خودش را جمع جور کرد و بیرون رفت کیان در حمام را بست و به شدت زیر خنده زد....خیلی بامزه بود! از حمام که خارج شد ارامیس مشغول جمع کردن وسایل خودش بود شب بخیر گفت و خوابید... ارامیس ...

۱ هفته پیش
82K
در را بستم پایم را از خانه گذاشتم بیرون سرم را که بالا کردم از خدا مدد بگیرم یهو یک کبوتر بی خبر از راه رسید رو لباسم گل بارون کرد تو دلم گفتم : ...

در را بستم پایم را از خانه گذاشتم بیرون سرم را که بالا کردم از خدا مدد بگیرم یهو یک کبوتر بی خبر از راه رسید رو لباسم گل بارون کرد تو دلم گفتم : خدا رو شکر گاو از تو آسمون رد نشد و گر نه ... با دستمالی ...

۶ آذر 1398
2K
دو تا چهار راه جلوتر یکدفعه متوجه شــدم جلوی ماشــینها را میگیرند مســافران را تک تک بررسی میکنند. چندین ماشــین ساواک و حدود 10 مأمور در اطراف خیابان ایســتاده بودند. چهره مأموری که داخل ماشینها ...

دو تا چهار راه جلوتر یکدفعه متوجه شــدم جلوی ماشــینها را میگیرند مســافران را تک تک بررسی میکنند. چندین ماشــین ساواک و حدود 10 مأمور در اطراف خیابان ایســتاده بودند. چهره مأموری که داخل ماشینها را نگاه میکرد آشنا بود. او در میدان همراه مردم بود! به ابراهیم اشاره کردم. ...

۲۰ آبان 1398
1K
توی زمین چمن بودم. مشــغول فوتبال. یکدفعه دیدم ابراهیم در کنار سکو ایســتاده. سریع رفتم به سراغش. سالم کردم و باخوشحالی گفتم: چه عجب، این طرفها اومدی؟! مجلهای دستش بود. آورد باال و گفت: عکست ...

توی زمین چمن بودم. مشــغول فوتبال. یکدفعه دیدم ابراهیم در کنار سکو ایســتاده. سریع رفتم به سراغش. سالم کردم و باخوشحالی گفتم: چه عجب، این طرفها اومدی؟! مجلهای دستش بود. آورد باال و گفت: عکست رو چاپ کردن! از خوشــحالی داشــتم بال در میآوردم، جلوتر رفتم و خواستم مجله را ...

۱۷ آبان 1398
501
در باشگاه کشتی بودیم. آماده میشدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد. تا وارد شد بیمقدمه گفت: ابرام جون، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده! تو راه که ...

در باشگاه کشتی بودیم. آماده میشدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد. تا وارد شد بیمقدمه گفت: ابرام جون، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده! تو راه که میاومدی دو تا دختر پشــت ســرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف میزدند! بعد ادامه ...

۱۷ آبان 1398
190
بعد سریع رفت تو رختکن، لباسهایش را پوشید. سرش را پائین انداخت و رفت. از زور عصبانیت به در و دیوار مشــت میزدم. بعد یک گوشــه نشستم. نیم ساعتی گذشت. کمی آرام شدم. راه افتادم ...

بعد سریع رفت تو رختکن، لباسهایش را پوشید. سرش را پائین انداخت و رفت. از زور عصبانیت به در و دیوار مشــت میزدم. بعد یک گوشــه نشستم. نیم ساعتی گذشت. کمی آرام شدم. راه افتادم که بروم. جلوی در ورزشــگاه هنوز شــلوغ بود. همان حریف فینال ابراهیم با مادر و ...

۱۵ آبان 1398
236
من ســریع رفتم و بین تماشاگرها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف ابراهیــم هم وارد شــد. هنوز داور نیامده بود. ابراهیــم جلو رفت و با لبخند به حریفش سالم کرد و دست داد. حریف او ...

من ســریع رفتم و بین تماشاگرها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف ابراهیــم هم وارد شــد. هنوز داور نیامده بود. ابراهیــم جلو رفت و با لبخند به حریفش سالم کرد و دست داد. حریف او چیزی گفت که متوجه نشدم. اما ابراهیم سرش را به عالمت تائید تکان داد. بعد ...

۱۵ آبان 1398
293
به ابراهیم که تا آن موقع نمیشــناختمش گفتم: رفیق، این پای من آســیب دیده. هوای ما رو داشته باش. َ ابراهیم هم گفت: باشه داداش، چشم. بازیهای او را دیده بودم. توی کشــتی اســتاد بود. ...

به ابراهیم که تا آن موقع نمیشــناختمش گفتم: رفیق، این پای من آســیب دیده. هوای ما رو داشته باش. َ ابراهیم هم گفت: باشه داداش، چشم. بازیهای او را دیده بودم. توی کشــتی اســتاد بود. با اینکه شــگرد ابراهیم فنهائی بود که روی پا میزد. اما اص ًال به پای ...

۱۵ آبان 1398
349
مسابقات قهرمانی74 کیلو باشگاهها بود. ابراهیم همه حریفان را یکی پس از دیگری شکست داد و به نیمه نهائی رسید. آن سال ابراهیم خیلی خوب تمرین کرده بود. اکثر حریفها را با اقتدار شکست داد. ...

مسابقات قهرمانی74 کیلو باشگاهها بود. ابراهیم همه حریفان را یکی پس از دیگری شکست داد و به نیمه نهائی رسید. آن سال ابراهیم خیلی خوب تمرین کرده بود. اکثر حریفها را با اقتدار شکست داد. اگر این مســابقه را میزد حتمًا در فینال قهرمان میشــد. اما در نیمه نهائی خیلی ...

۱۵ آبان 1398
82
همینطور کــه حرف میزد بلندگو اعالم کرد: کشــتی نیمه نهائی وزن 74 کیلو آقایان هادی و تهرانی. ابراهیم نگاهی به ســمت تشــک انداخت و نگاهی به سمت ما. چند لحظه سکوت کرد و رفت سمت ...

همینطور کــه حرف میزد بلندگو اعالم کرد: کشــتی نیمه نهائی وزن 74 کیلو آقایان هادی و تهرانی. ابراهیم نگاهی به ســمت تشــک انداخت و نگاهی به سمت ما. چند لحظه سکوت کرد و رفت سمت تشک. ما هم حسابی داد میزدیم و تشویقش میکردیم . مربــی ابراهیم مرتب داد میزد ...

۱۴ آبان 1398
430
مربیها خیلی از دست او ناراحت شدند. بعدها فهمیدیم مسابقات در حضورولیعهد برگزار میشد و جوایز هم توسط او اهداء شده. برای همین ابراهیم در مسابقات شرکت نکرده بود. ســال بعد ابراهیم در مسابقات قهرمانی ...

مربیها خیلی از دست او ناراحت شدند. بعدها فهمیدیم مسابقات در حضورولیعهد برگزار میشد و جوایز هم توسط او اهداء شده. برای همین ابراهیم در مسابقات شرکت نکرده بود. ســال بعد ابراهیم در مسابقات قهرمانی آموزشگاهها شرکت کرد و قهرمان شد. همان سال در وزن 62 کیلو در قهرمانی باشگاههای ...

۱۴ آبان 1398
266
دوســتش می گفت: بــا اینکه بعد از آن ابراهیم به ما بســیار توصیهکرد کهشــرطبندی نکنید. امــا یکبار با بچههای محله نازیآباد بــازی کردیم و مبلغ ســنگینی را باختیم! آخــرای بازی بود که ابراهیم آمد. به ...

دوســتش می گفت: بــا اینکه بعد از آن ابراهیم به ما بســیار توصیهکرد کهشــرطبندی نکنید. امــا یکبار با بچههای محله نازیآباد بــازی کردیم و مبلغ ســنگینی را باختیم! آخــرای بازی بود که ابراهیم آمد. به خاطر شــرط بندی خیلی از دست ما عصبانی شد. از طرفی ما چنین مبلغی نداشــتیم ...

۱۴ آبان 1398
600
تقریبًا سال 1354 بود. صبح یک روز جمعه مشغول بازی بودیم. سه نفرغریبه جلو آمدند و گفتند: ما از بچههای غرب تهرانیم، ابراهیم کیه!؟ بعد گفتند: بیا بازی سر 200 تومان. دقایقی بعد بازی شروع ...

تقریبًا سال 1354 بود. صبح یک روز جمعه مشغول بازی بودیم. سه نفرغریبه جلو آمدند و گفتند: ما از بچههای غرب تهرانیم، ابراهیم کیه!؟ بعد گفتند: بیا بازی سر 200 تومان. دقایقی بعد بازی شروع شد. ابراهیم تک و آنها سه نفر بودند، ولی به ابراهیم باختند. همان روز به ...

۱۴ آبان 1398
164
ابراهیم کمی برای ورزشــکارها صحبت کرد و مناطق مختلف شــهر را به آنها نشان داد. تا اینکه به زمین والیبال رسیدیم. آقــای داودی گفت: چند تــا از بچههای هیئت والیبال تهران با ما هســتند. نظرت ...

ابراهیم کمی برای ورزشــکارها صحبت کرد و مناطق مختلف شــهر را به آنها نشان داد. تا اینکه به زمین والیبال رسیدیم. آقــای داودی گفت: چند تــا از بچههای هیئت والیبال تهران با ما هســتند. نظرت برای برگزاری یک مسابقه چیه؟ ســاعت ســه عصر مسابقه شروع شــد. پنج نفر که سه ...

۱۲ آبان 1398
314
ســید حسین طحامی)کشتیگیر قهرمان جهان( به زورخانه ما آمده بود و با بچهها ورزش میکرد. هر چند مدتی بود که ســید به مســابقات قهرمانی نمیرفت، اما هنوز بدنی بســیار ورزیده و قوی داشــت. بعد از ...

ســید حسین طحامی)کشتیگیر قهرمان جهان( به زورخانه ما آمده بود و با بچهها ورزش میکرد. هر چند مدتی بود که ســید به مســابقات قهرمانی نمیرفت، اما هنوز بدنی بســیار ورزیده و قوی داشــت. بعد از پایان ورزش رو کرد به حاج حســن و گفت: حاجی، کسی هست با من کشتی ...

۱۲ آبان 1398
1K
از دیگــر کارهائی که در مجموعه ورزش باســتانی انجام میشــد این بود که بچهها به صورت گروهــی به زورخانههای دیگر میرفتند و آنجا ورزش می ِ کردند. یک شب ماه رمضان ما به زورخانهای درکرج ...

از دیگــر کارهائی که در مجموعه ورزش باســتانی انجام میشــد این بود که بچهها به صورت گروهــی به زورخانههای دیگر میرفتند و آنجا ورزش می ِ کردند. یک شب ماه رمضان ما به زورخانهای درکرج رفتیم.آن شب را فراموش نمیکنم. ابراهیم شعر میخواند. دعا میخواند و ورزش میکرد. مدتی طوالنی ...

۱۰ آبان 1398
790
بارها میدیدم ابراهیم، با بچههائی که نه ظاهر مذهبی داشــتند و نه به دنبال مسائل دینی بودند رفیق میشــد. آنها را جذب ورزش میکرد و به مرور به مسجد و هیئت میکشاند. یکی از آنها ...

بارها میدیدم ابراهیم، با بچههائی که نه ظاهر مذهبی داشــتند و نه به دنبال مسائل دینی بودند رفیق میشــد. آنها را جذب ورزش میکرد و به مرور به مسجد و هیئت میکشاند. یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود. همیشــه از خوردن مشروب و کارهای خالفش میگفت! اص ًال ...

۱۰ آبان 1398
1K
.آن سال زمستان بعد از سال ها برف باریده بود ، خلوت بودن شهر هر آدمی را وسوسه میکرد که خانه و زندگی را بگذارد به امان خدا و برود یک دل سیر شهرگردی کند ...

.آن سال زمستان بعد از سال ها برف باریده بود ، خلوت بودن شهر هر آدمی را وسوسه میکرد که خانه و زندگی را بگذارد به امان خدا و برود یک دل سیر شهرگردی کند .. ظهر بود که زنگ زد گفت حق نداری بعدازظهر ات را با هیچ موجود ...

۱۹ مرداد 1398
2K
شهیده راضیه سال ۱۳۸۷ بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز توسط عوامل تروریستی وابسته به غرب، در سن ۱۶ سالگی به شهادت رسید. قسمت هایی از کتاب: ★مدیر پشت تریبون ...

شهیده راضیه سال ۱۳۸۷ بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز توسط عوامل تروریستی وابسته به غرب، در سن ۱۶ سالگی به شهادت رسید. قسمت هایی از کتاب: ★مدیر پشت تریبون قرار گرفت. _خب بچه ها، امروز از دانش آموز موفق و منضبط مدرسه مون می ...

۲۶ فروردین 1398
21K