ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۴۳ #رمان_شیطان_زاده 🔞 مازیار نیز با غرور کاذبی برگ‌هایی که روی ماشین ریخته بود را ...

#پارت۴۳
#رمان_شیطان_زاده 🔞

مازیار نیز با غرور کاذبی برگ‌هایی که روی ماشین ریخته بود را کنار زد که خاله سمیرا مشکوک پرسید:
-ماشین خودته خاله؟
مازیار چشمک ریزی به من زد و خطاب به خاله‌اش گفت:
-آره. کادوی نامزدی از طرف پدرزن عزیزم.
حالا نوبت من بود که چشم‌هایم گرد شود؛ کنجکاو بودم بدانم این دروغ‌ها را از کجا می‌آورد که این‌قدر راحت می‌گوید؟
به سادگی می‌توانستم حیرت و حسادت را در نگاه هانا و ملیحه من جمله ملیحه ببینم. چنان دست‌هایش را مشت کرده بود و می‌فشرد که دلم برایش سوخت.
البته او هم گناهی نداشت؛ شاید قلباً مازیار را دوست داشته و حالا که می‌بیند نامزد مازیار تا چه حد از او بالاتر است، تا این حد عصبی شده است.
بعد از خداحافظی با جمع، همراه مازیار و مادرش سوار ماشین شدیم. مادر مازیار که بی‌تعارف روی صندلی جلو نشست و من هم ناچار شدم صندلی عقب بنشینم. این خانواده در پررویی نظیر نداشتند!
دو خالهٔ مازیار هم سوار پراید سفید رنگی که کنار ماشین ما پارک بود، شدند و تا لحظه‌ای که از پارکینگ خارج شدیم، نگاه خصمانهٔ ملیحه را روی خودم حس می‌کردم.
به محض آن‌که وارد خیابان شدیم، صدای اعتراض مازیار بلند شد:
-اون چی چرت و پرتی بود که به ملیحه گفتی؟
موهایم را زیر شال دادم و حق به جانب پرسیدم:
-مگه چی گفتم؟
مادر پوزخندی زد و با حرص گفت:
-تازه می‌گه مگه چی گفتم؟ من رو جلوی خانوادهٔ خواهرم سنگ رو یخ کردی اون‌وقت...
با عصبانیت میان حرفش پریدم:
-یادتون شده اول خواهر زادهٔ شما بود که به عروس‌تون توهین کرد؟
عربدهٔ مازیار من را از جا پراند:
-حرف دهنت رو بفهم، به چه حقی صدات رو برای مادر من بلند می‌کنی؟
با چشم‌های گرد شده به مازیار خیره شدم؛ تُن صدایم عصبی بود و صدایم را بالا نبرده بودم.
مادرش با بغضی ساختگی گفت:
-بزن کنار مازیار جان، بزن کنار من خودم با یک آژانسی چیزی می‌رم خونه.
مازیار همان‌طور که ماشین را به کنار خیابان هدایت می‌کرد، گفت:
-چرا شما مادرجون؟
ماشین را گوشه‌ای پارک کرد و گفت:
-اونی که باید پیاده بشه همین آیسان خانمه که عقلش نمی‌کشه چجوری باید با بزرگ‌ترش حرف بزنه!
با چشم‌های گرد شده و لب‌های لرزان نگاهش می‌کردم؛ او دیگر چه جانوری بود؟ من را از ماشین خودم بیرون می‌کرد؟

درحالی‌که به سختی تلاش داشتم جلوی لرزش صدایم را بگیرم، زمزمه کردم:
-مازیار چی...
فریاد زد:
-گفتم برو پایین. کسی که بلد نیست چجوری با مادر من حرف بزنه، توی زندگی من جایی نداره. برو پایین یالا.
اشکم روی گونه‌ام چکید؛ سنگینی نگاه پر تمسخر مادرش از آینهٔ وسط ماشین را روی خودم حس می‌کردم.
دیگر نماندم تا بیشتر از آن بشکنم. سریع پیاده شدم و مازیار نیز با فشردن پدال گاز به ثانیه نکشید که از جلوی چشمم محو شد.
همان‌جا کنار خیابان نشستم و اجازه دادم صورتم از اشک خیس شود. از این همه بی دست و پا بودنم، بی‌سر زبان بودنم داشتم می‌سوختم! چرا نمی‌توانستم از حقم دفاع کنم؟ چرا سر مازیار فریاد نزدم که او باید از ماشین برادرم پیاده شود؟
انگار مازیار جدی جدی باورش شده بود که آن ماشین مال خودش است.
دستم را مقابل دهانم گرفته بودم و بی‌صدا هق می‌زدم.
خیابان خلوتی بود و تردد خیلی کم به چشم می‌خورد. آن ماشین‌هایی که از کنارم می‌گذشتند هم یا بوق می‌زدند یا متلک بارم می‌کردند.
خارج از شهر بودیم و غیر ممکن بود بتوانم آژانسی بگیرم تا به خانه برگردم.
ابتدا تصمیم گرفتم به آنام خبر بدهم تا دنبالم بیاید. بابا که سر کار بود و آراز هم ترکیه. بنابراین فقط آنام می‌ماند.
ولی اگر او می‌آمد و من را با آن حال و روز می‌دید، دور از جانش سکته می‌کرد. آنام که نمی‌دانست من با چه خانوادهٔ شوهری سر و کله می‌زنم. او فکر می‌کرد من خوشبختم!
گوشی لرزان در دستم می‌چرخید و من نمی‌دانستم در آن شرایط از چه کسی باید کمک بگیرم که ناگهان چشمم به نام سارا خورد!

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...