نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

*گل یخ* *محمد* آخرین سیگارمو از دستم کشید گفت: بسه محمد خودتو کشتی نگاش کردم چشای کشیده قهوهای ابروهای صاف بینیش عمل بود لباش بزرگ بودوگوشتی خوشگل بود ولی نتونستم بهش حسی داشته باشم بجز ...

*گل یخ* *محمد* آخرین سیگارمو از دستم کشید گفت: بسه محمد خودتو کشتی نگاش کردم چشای کشیده قهوهای ابروهای صاف بینیش عمل بود لباش بزرگ بودوگوشتی خوشگل بود ولی نتونستم بهش حسی داشته باشم بجز حس انتقام صدای فرشته تو گوشم زنگ می خورد وقتی گقت پشیمونتون می کنم یعنی ...

۲۴ تیر 1398
205
امشب بازم واسه آخرین باز عکساتو میبینم خدا حافظ تو بودو من بی خداحافظی میرم برگ این تیغ لعنتی روانیم میکنه جوونی نکردم ولی جوون میمیرم خیلی خواستیمو نشد دیدیم دنیا نمیذاره مامان پست یه ...

امشب بازم واسه آخرین باز عکساتو میبینم خدا حافظ تو بودو من بی خداحافظی میرم برگ این تیغ لعنتی روانیم میکنه جوونی نکردم ولی جوون میمیرم خیلی خواستیمو نشد دیدیم دنیا نمیذاره مامان پست یه عمره به این دنیا بدهکاره مادر دردت به سرم گریه نکن دیگه اگه بدونی اشکای ...

۲۹ فروردین 1398
140
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
5K
✰ #نالوطی #پارت بیست و دو #یـلدا بانــو...👩 ‍❤ ‍👩 وارد ساختمون(مردانه)ڪناری شدیم برا پرهام .. پرهام ـ گفته باشمااا من خوشم نمیاد لباسام رو کسی انتخواب کنه.. +خیلی پروی هااا ، اینقدر که تو ...

✰ #نالوطی #پارت بیست و دو #یـلدا بانــو...👩 ‍❤ ‍👩 وارد ساختمون(مردانه)ڪناری شدیم برا پرهام .. پرهام ـ گفته باشمااا من خوشم نمیاد لباسام رو کسی انتخواب کنه.. +خیلی پروی هااا ، اینقدر که تو برا همین کفشه نظر دادی هـ ـ خوب تو هم برا کفشم نظر بده،تورت و ...

۱۵ فروردین 1398
3K
∞نالـوطـے∞ مثل دیوونه ها خندیـدیم .. 👨 سهیل ـ آییی عزیـز دل ، بدو بریم که دل ما رو بردی .. + کوجااااا ؟ سهیل ـ بریم از این لحضه به بعد سوپرایز هایه زیادی ...

∞نالـوطـے∞ مثل دیوونه ها خندیـدیم .. 👨 سهیل ـ آییی عزیـز دل ، بدو بریم که دل ما رو بردی .. + کوجااااا ؟ سهیل ـ بریم از این لحضه به بعد سوپرایز هایه زیادی دارم واست . + اییی جانمممم بریم بینم .. ـ خیلی ترسیدم نه بگیاااا واسه ...

۷ فروردین 1398
2K
┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور ...

┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور رفت باز نمیشه که .... دستاش که به بدنم میخورد مور مورم میشد ... بعد ...

۳ فروردین 1398
2K
رمان همزاد پارت ۵۵ #نور وای خدایا چیکار کنم؟تا آخر هفته زیاد نمونده..چطور بهش بگم دوست دارم؟..اصلا بگم اول خودت بگو بدمن میگم...نه نمیشه فکرشو کن برم بگم آدین اول توبگو دوسم داری منم بعد ...

رمان همزاد پارت ۵۵ #نور وای خدایا چیکار کنم؟تا آخر هفته زیاد نمونده..چطور بهش بگم دوست دارم؟..اصلا بگم اول خودت بگو بدمن میگم...نه نمیشه فکرشو کن برم بگم آدین اول توبگو دوسم داری منم بعد از تو میگم دوست دارم وااای اینجوری که شبیه لچه های ابتدایی میشیم نه...آهان موقع ...

۱۳ اسفند 1397
343
💔 ❤ ❤ عاشقانه💖 حتما بخوانید شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و ...

💔 ❤ ❤ عاشقانه💖 حتما بخوانید شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً ...

۱۸ دی 1397
351
یادمان باشد که بهشت با سختی ها بدست و جهنمها و خونها و عرق ها می رسد نه راحتی و آسایش دردنیا و تازه منافق کشته می شود اما راه به نود راه پیدا نمی ...

یادمان باشد که بهشت با سختی ها بدست و جهنمها و خونها و عرق ها می رسد نه راحتی و آسایش دردنیا و تازه منافق کشته می شود اما راه به نود راه پیدا نمی کند و همین است که منافق و اهل تزویر ظاهر با باطن یکی می داند ...

۲۴ آذر 1397
11K
رمان همزاد پارت۱۲ بعدازخوردن شام بانظرسام موافقت کردیم تای فیلم ترسناک ببینیم،کاش موافقت نمی کردیم چون آدین خیلی خسته بود چشماش کاسه خون بود،رفتم سمتش وگفتم: -آدین بهترنیست بری اتاق استراحت کنی. آدین یجوری نگام ...

رمان همزاد پارت۱۲ بعدازخوردن شام بانظرسام موافقت کردیم تای فیلم ترسناک ببینیم،کاش موافقت نمی کردیم چون آدین خیلی خسته بود چشماش کاسه خون بود،رفتم سمتش وگفتم: -آدین بهترنیست بری اتاق استراحت کنی. آدین یجوری نگام کرد که بازقلبم لرزید وای خدا باز این قلب لرزیدکه،آدین دستموگرفت و منو نشوند کنارخودش ...

۲۳ آذر 1397
48
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
13K
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
17K
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
19K
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
19K
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
17K