ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_38 . . میخاست ادامه بده که چاوش خان با اعصبانیت گفت:جوجه داد نزن...سرم درد ...

#پارت_38
.
.
میخاست ادامه بده که چاوش خان با اعصبانیت گفت:جوجه داد نزن...سرم درد میکنه...اون فکری که تو ذهنته نیست...خانوم داشتن غرق میشدن که امیر میره کمکش و نجاتش میده...گرچه چطوری این اتفاق افتاده بماند...فقط این برام جالبه که من اونجا تو شرکت سرگردونم و اقا اینورا ول میچرخه...و جالب تر این که فردا منو خونم میشدیم تیتر اول روزنامه ها به این مضمون که...
.
نگاه پر تمسخری به من انداخت و ادامه داد:دختری به اثر خفگی در حوض خانه ی چاوش سیاوش جان باخت...مرگ با کلاسیه...بهتم میاد...
.
پوزخندی زد که با اعصبانیت دستم و مشت کردم و خاستم یه چی بارش کنم که امیر علی فهمید و زود گفت:عه عه بیخیال اینا...حالا که چیزی نشده...همه چی در صلح و صفاس فقط من گشنمه و داره بوهای خوب خوب میاد...از قدیم گفتن سخن شکم خوش تر است...
.
چاوه که تازه از پله ها پایین اومده بود محکم زد پس گردنش و گفت:اون سخن دوسته دیوانه...
.
و بعد دوتایی خندیدن و دست دور گردن هم انداختن و چکاوه رو هم کشیدن بینشون و با هم به سمت اشپز خونه رفتن...
.
نگاهمو ازشون گرفتم و به چاوش خان انداختم که هنوزم دست به جیب و با اخم های درهم بهم نگاه میکرد...پوفی کردم و رو به بانو گفتم:بانو جان میشه وسایل و لباسای منو بیاری گلم؟...برم دیگه دیر شده...
.
بانو:شام و بمون...
.
چاوش با تعجب نگاهش کرد که خجالت کشید و سرش و انداخت پایین...
.
برای این که بیشتر شرمنده نشه گفتم:عشقمی...بعدا میام میبینمت...به ماهی جون سلام برسون...فعلا عزیز دلم...
.
بوسیدیم همو و بعد از گرفتن وسایلام و عوض کردن لباسام...خدافظی زیر لبی به چاوش خان کردم و از خونه خارج شدم...
.
با چندر قاز پولی که ته جیب مانتوم مونده بود تاکسی گرفتم و رسیدم جولوی ساختمون و بعد پرداخت کرایه... خاستم از پله ها بالا برم که کسی اسمم رو صدا زد...
.
برگشتم...ارمان بود...با اخم بهم نگاه میکرد...چقدر دلم براش تنگ شده بودا...
.
با لبخند و خوش رویی بی اهمیت به چهره ی اخمالو و سردی که به خودش گرفته بود نزدیکش شدم و گفتم:ارمااااان....پسر خودتی؟...پارسال دوست امسال هیچی...خوب منو یادت رفته ها...
.
ارمان پوفی کرد و نیم نگاهی به ساختمون انداخت و گفت:میشه سوار شی؟...میخام حرف بزنیم...
.
سری تکون دادم و سوار ماشینش شدم که استارت زدو اروم شروع مرد به رانندگی...
.
یه ربع به سکوت گزشت که اعصابم ریخت بهم و گفتم:ارمان میشه حرف بزنی ببینم چته؟.دیگه دارم دیوونه میشم یه ربعه اینجا بست نشستم و هیچی نمیگی خا.
.
نفس عمیقی کشید و زد کنار و برگشت سمتم و گفت:ببین تپش...منو تو رفیقم...یه رفاقت خیلی قدیمی بینمونه.همو فراموش نمیکنیم.ولی قهر و اشتی تو کارمون زیاده.
.
سری تکون دادم که ادامه داد:میرم سر اصل مطلب..

*دوپارت در کامنت ها..کامنت فراموش نشه خواهشا هر کی میخونه.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...