نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس ...

پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس بود که یاشار محکم زد رو فرمونو با اخم گفت : + دیگه پامو تو ...

۱۶ فروردین 1398
572K
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
860K
رمان همزاد پارت ۷۶ #آدرینا ی نگاه ب خونه کردم هے هیچ کس نبود حداقل حدیثه خانوم(خدمتکارشون)خونه بود حتما امروز باید مرخصی میگرفت...هے خدایا من چقدر تنهام...هیچ کسیو ندارم... مثل همیشه وقتی ناراحتم باید کیک ...

رمان همزاد پارت ۷۶ #آدرینا ی نگاه ب خونه کردم هے هیچ کس نبود حداقل حدیثه خانوم(خدمتکارشون)خونه بود حتما امروز باید مرخصی میگرفت...هے خدایا من چقدر تنهام...هیچ کسیو ندارم... مثل همیشه وقتی ناراحتم باید کیک میپختم رفتم آشپزخونع تخم مرغ ها رو تو کاسه شکوندم و شروع کردم با هم ...

۱۱ فروردین 1398
335K
پارت هفتاد گوشیمو گذاشت جلومو با مهربونی گفت : + چه خوب که بعد از مدت ها خندیدی، دیگه وقتشه لباس سیاهتو هم دربیاری با حرفایی که زد خنده رو لبم ماسیدو گفتم : - ...

پارت هفتاد گوشیمو گذاشت جلومو با مهربونی گفت : + چه خوب که بعد از مدت ها خندیدی، دیگه وقتشه لباس سیاهتو هم دربیاری با حرفایی که زد خنده رو لبم ماسیدو گفتم : - تاروزی که قاتل بابامو پیدا نکنم لباس سیاهمو درنمیارم + چه جوری میخوای پیداش کنی؟ ...

۹ فروردین 1398
185K
پارت شصتو شیش + تو برو خونه استراحت کن خبری شد بهت میگیم - نمیخوام اونقدر محکمو قاطع گفتم که یاشار دهنش بسته شد، یهو شقایق دست از گریه زاری برداشتو گفت : + نکنه ...

پارت شصتو شیش + تو برو خونه استراحت کن خبری شد بهت میگیم - نمیخوام اونقدر محکمو قاطع گفتم که یاشار دهنش بسته شد، یهو شقایق دست از گریه زاری برداشتو گفت : + نکنه رفته خونشون؟ شهرام متعجب گفت : + خونه کی؟ شقایق اخم کردو گفت : - ...

۷ فروردین 1398
465K
پارت چهلو چهار از زبان گلرو یک هفته بعد ♬اگه بازم بیای قول میدم تموم شهرو از صدای خندمون خسته کنم اگه بازم بخوای قسم میخورم مثل قدیم باز تورو وابسته کنم من خسته شدم ...

پارت چهلو چهار از زبان گلرو یک هفته بعد ♬اگه بازم بیای قول میدم تموم شهرو از صدای خندمون خسته کنم اگه بازم بخوای قسم میخورم مثل قدیم باز تورو وابسته کنم من خسته شدم انگار همه درا به روم بسته شدن من خسته شدم میخوام بیای جوری عاشق بشم ...

۱۳ اسفند 1397
58K
چشم وا کردم از تو بنویسم لای در باز و باد می ‌آمد... از مسیری که رفته بودی داشت موجی از انجماد می‌ آمد... #علیرضا_آذر

چشم وا کردم از تو بنویسم لای در باز و باد می ‌آمد... از مسیری که رفته بودی داشت موجی از انجماد می‌ آمد... #علیرضا_آذر

۱ اسفند 1397
14K
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
1M
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
2M
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
2M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
2M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
2M
#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک ...

#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک کردی چون با خودت بودم قرارع با همه اونجوری باشم؟خیلی بیشعوری موزاییکای کف حیاط سرد ...

۴ آذر 1397
231K
#پارت_۱۴_۱۵_۱۶_۱۷ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور ایسو) عماد بلافاصله از خونه زدم بیرون دیگه شورشو دراورده بود ینی چی که اگه به تفاهم برسن نامزد میکنن دیوونه شده مگه؟سوار ماشینم شدم باید میرفتم پیش امیر تنها کسی ...

#پارت_۱۴_۱۵_۱۶_۱۷ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور ایسو) عماد بلافاصله از خونه زدم بیرون دیگه شورشو دراورده بود ینی چی که اگه به تفاهم برسن نامزد میکنن دیوونه شده مگه؟سوار ماشینم شدم باید میرفتم پیش امیر تنها کسی که بعد سیاوش منو درک میکرد ازبچگی با سیاوش دوست بودم (سیاوش پسرخالمه و دوتا ...

۴ آذر 1397
261K
👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو ...

👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد ...

۲ آذر 1397
2M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
2M
هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار ...

هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش ...

۲۸ آبان 1397
734K
(ڪاور شخصیـت اصلے عمـاد) پارت_3 وااااااای اینکه عماد خودمون بودد منتها بایه اخم جدی وخیلی سرد و بی تفاوت گفت:کجا بودین خانوم؟! -خواب! +معرفی نمیکنین؟ -سرنتی پیتی وشمام باید دراکولا باشین؛یهو یادم اومد باکی میحرفم ...

(ڪاور شخصیـت اصلے عمـاد) پارت_3 وااااااای اینکه عماد خودمون بودد منتها بایه اخم جدی وخیلی سرد و بی تفاوت گفت:کجا بودین خانوم؟! -خواب! +معرفی نمیکنین؟ -سرنتی پیتی وشمام باید دراکولا باشین؛یهو یادم اومد باکی میحرفم +زبونتونم ک درازع که خواب تشریف داشتین و دیشب تا دیروقت فیلم میدیدین و منو ...

۲۶ آبان 1397
12K
هیچکسان ۱ وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب ...

هیچکسان ۱ وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب خری بودم! منتظر سورن بودم تا بیاد مثلا با هم درس بخونیم.البته نزدیکای عید نمیشه ...

۲۵ آبان 1397
599K