نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت۱۵ هنوز دو قدم نرفته بودم که یادم اومد یه چیز فوق العاده مهم رو یادم رفته.بدو بدو سوئیچو از آرتام گرفتمو رفتم توی ماشین اون چیز فوق العاده مهم ...

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت۱۵ هنوز دو قدم نرفته بودم که یادم اومد یه چیز فوق العاده مهم رو یادم رفته.بدو بدو سوئیچو از آرتام گرفتمو رفتم توی ماشین اون چیز فوق العاده مهم رو برداشتم. همین که خواستم بیام بیرون دیدم صدای گوشی آرتام میاد نگاه کردم دیدم ...

۱ ساعت پیش
8K
پارت30 ❤ با صدای پچ پچ بالا سرم چشمامو باز کردم. شهریار بود داشت با مامان حرف میزد. به محض دیدنش لبخند زدم و گفتم : سلام داداش . به روم خندید و گفت : ...

پارت30 ❤ با صدای پچ پچ بالا سرم چشمامو باز کردم. شهریار بود داشت با مامان حرف میزد. به محض دیدنش لبخند زدم و گفتم : سلام داداش . به روم خندید و گفت : علیک سلام دختر. نگفتم بهت عجله کار شیطونه؟ چشمامو مالیدم و گفتم : آخه استاده ...

۱ ساعت پیش
10K
پارت27 دوباره روبروم روی دو پا نشست و گفت: زنگ زدم به گوشیت ، میخواستم بابت دیروز باهات حرف بزنم که دیدم یه آقا جواب داد . قطع کردم دوباره زدم. بازم همون جواب داد ...

پارت27 دوباره روبروم روی دو پا نشست و گفت: زنگ زدم به گوشیت ، میخواستم بابت دیروز باهات حرف بزنم که دیدم یه آقا جواب داد . قطع کردم دوباره زدم. بازم همون جواب داد . مدل حرف زدنش به خشایار نمی خورد ، شهریارم که میشناسم. نگران شدم و ...

۲ ساعت پیش
13K
رمان: من گلابی نیستم ❤ پارت۱۴ پریدیم تو اتاق که بعد از دو دقیقه یه هوییی در باز شد و اومدن تو. منو آرتام یه نگاه مسخره به هم کردیم و بعدم به عامل بازشدن ...

رمان: من گلابی نیستم ❤ پارت۱۴ پریدیم تو اتاق که بعد از دو دقیقه یه هوییی در باز شد و اومدن تو. منو آرتام یه نگاه مسخره به هم کردیم و بعدم به عامل بازشدن در که مهدیس با اون سنجاق سرش بود. من: اگه گذاشتم با داداشم ازدواج کنی!!! ...

۳ ساعت پیش
17K
#پارت_سـوم: یونا: میشـه گوشی رو بزاری کنـار؟ شوگا یه اخمـی کرد و هندزفریشو زد تو گوشش.. بعد گوشیـشو گذاشت روی میز کناری و با لبخند سـردی توی چشمـام نگاه کرد:) . . . دیگه کـم ...

#پارت_سـوم: یونا: میشـه گوشی رو بزاری کنـار؟ شوگا یه اخمـی کرد و هندزفریشو زد تو گوشش.. بعد گوشیـشو گذاشت روی میز کناری و با لبخند سـردی توی چشمـام نگاه کرد:) . . . دیگه کـم کـم از خستگی داشت چشماش بستـه میشد. با لحن بلندی گفتـم:تموم شـددد♥ شوگا هندزفری رو ...

۴ ساعت پیش
14K
#پارت_دوم

#پارت_دوم " یونا: توی اتاق شخصیم نشسته بودم..یا بهتره بگـم جهنم شخصیم:') به پنجره قدی روبروم خیره شدم و مدادم و توی دستام میچرخوندم.. برای بار اول با دیدن پـرنده های خوشگـله روبروم که روی تِراس نشسته بودن ناخودآگاه لبخندی زدم.. ولی لبخندم مثل همیشـه بوی غم میداد:') دستامو زدم ...

۶ ساعت پیش
20K
#حتما_بخونید سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه ...

#حتما_بخونید سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. ...

۷ ساعت پیش
32K
رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستو_ششم خمیازه میکشیدم ناجور دهنم اندازه غار باز میشد،رسیدم در شرکت و قبل ورودم سعی کردم یه آیینه از تو کیفم پیدا کنم ولی تو این کیف من ماشاالله هیچی پیدا ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستو_ششم خمیازه میکشیدم ناجور دهنم اندازه غار باز میشد،رسیدم در شرکت و قبل ورودم سعی کردم یه آیینه از تو کیفم پیدا کنم ولی تو این کیف من ماشاالله هیچی پیدا نمیشه از بس وسیله توشه. پوووفی کشیدم و به سمت یه ماشین رفتم،ااای جون شیششم ...

۲۰ ساعت پیش
35K
پارت85رمان هوس یک ارباب زاده... بیخی ... بعدا اینکه غذامونو خوردیم راه افتادیم اینبار مانی و کیمیا خواستن با هم باشن و باید من تا رسین کامرانو تحمل کنم ... خیلی خوابم میومد دیشب نخوابیدم ...

پارت85رمان هوس یک ارباب زاده... بیخی ... بعدا اینکه غذامونو خوردیم راه افتادیم اینبار مانی و کیمیا خواستن با هم باشن و باید من تا رسین کامرانو تحمل کنم ... خیلی خوابم میومد دیشب نخوابیدم .... سویچو گرفتم سمته کامران و گفتم :تو برون من خوابم میات تا برسیم بیدارم ...

۲۲ ساعت پیش
14K
پارت هفتادو یک #چڪاوڪــ : ووووی وووی خو منم میخواسم بیام بیرون . جییییییغ وووووخ م ن م م ی خ و ا س م ب ی ا م (منم میخواسم بیام ) حالا ک ...

پارت هفتادو یک #چڪاوڪــ : ووووی وووی خو منم میخواسم بیام بیرون . جییییییغ وووووخ م ن م م ی خ و ا س م ب ی ا م (منم میخواسم بیام ) حالا ک اینطور شد منم میرم لب دریا خرررر با ذوق بلند شدم و با دو رفتم ...

۲۲ ساعت پیش
25K
#رویای_غیرممکن #پارت23 #قسمت1 ( داستان از زبون تهیونگ) داشتم به درختی که کنار در شیشه ای بود؛ نگاه میکردم که یهو صدای باز شدن دراومد. به فردی که درو باز کرده بود و داشت به ...

#رویای_غیرممکن #پارت23 #قسمت1 ( داستان از زبون تهیونگ) داشتم به درختی که کنار در شیشه ای بود؛ نگاه میکردم که یهو صدای باز شدن دراومد. به فردی که درو باز کرده بود و داشت به حیاط میومد؛ نگاه کردم... سارا... اولش جا خوردم ولی بعدش لبخند بزرگی روی لبام ظاهر ...

۲۳ ساعت پیش
28K
#پارت_هفتاد_و_یک #میچا #جیمین دستشو روی لبش گذاشت و گفت : اصلا من چرا دارم از تو اجازه میگیرم ؟ اینو که گفت سریع منو مثل کیسه برنج زد زیر بغل و بدون توجه به داد ...

#پارت_هفتاد_و_یک #میچا #جیمین دستشو روی لبش گذاشت و گفت : اصلا من چرا دارم از تو اجازه میگیرم ؟ اینو که گفت سریع منو مثل کیسه برنج زد زیر بغل و بدون توجه به داد و بی دادام منو به سمت ماشین سیاه رنگ برد و نشوند. -- +ولم کن. ...

۲۳ ساعت پیش
55K
پارت هفتاد #ســـورن : بعد پیشونیشو بوسیدم . بعد رفتم سمت گوشه ی لبشو اروم بوسیدم و چونشو گاز ارومی گرفتم ک تو خواب اخم کرد . برام مث یه ابنبات خوشمزه بود ک ادم ...

پارت هفتاد #ســـورن : بعد پیشونیشو بوسیدم . بعد رفتم سمت گوشه ی لبشو اروم بوسیدم و چونشو گاز ارومی گرفتم ک تو خواب اخم کرد . برام مث یه ابنبات خوشمزه بود ک ادم ازش سیر نمیشد . هوووف لبشو نمیتونستم ببوسم اخه انگشتش تو دهنش بود . برا ...

۲۳ ساعت پیش
15K
پارت84رمان هوس یک ارباب زاده ی اه عمیقی کشید و محکم خودشو چسبوند بهم و لباش نزدیک لبام گذاشت..... وقتی حرف میزنه لباش ب لبام میزدن .. با چشایی ک ب لبام خیره بودن گفت:وقتی ...

پارت84رمان هوس یک ارباب زاده ی اه عمیقی کشید و محکم خودشو چسبوند بهم و لباش نزدیک لبام گذاشت..... وقتی حرف میزنه لباش ب لبام میزدن .. با چشایی ک ب لبام خیره بودن گفت:وقتی باهاتم بزار همه فراموش بشن هی یادم ننداز من بت خیانت نکردم و نخواهم کرد ...

۲۳ ساعت پیش
11K
من دوستت دارم دیونه #پارت۳۲ # -قشنگم اگه نیایی باباباهات قهر میشه....دوست داری قهر بشه...نگاهی به آسمان انداخت.بعدسرشوپایین آوردو دقیق به من نگاه کردوگفت: -نه... الهی دورت بگردم که باباتو اینقدردوست داری ..پس بریم داخل ...

من دوستت دارم دیونه #پارت۳۲ # -قشنگم اگه نیایی باباباهات قهر میشه....دوست داری قهر بشه...نگاهی به آسمان انداخت.بعدسرشوپایین آوردو دقیق به من نگاه کردوگفت: -نه... الهی دورت بگردم که باباتو اینقدردوست داری ..پس بریم داخل تا قهر نشدم.جلوترازاون راه افتادم اونم پشت سرم میومد..نگاهی بهش انداختم خیس آب شده بودچتریاش ...

۱ روز پیش
32K
جاذبه ی چشمات پارت ۱۷۸ شروع کردم تند رفتن که یهو پام به یه جایی گیر کرد که داشتم با صورت میخوردم زمین که همون لحظه عرفان منو کشید سمت خودش و تعادلمو از دست ...

جاذبه ی چشمات پارت ۱۷۸ شروع کردم تند رفتن که یهو پام به یه جایی گیر کرد که داشتم با صورت میخوردم زمین که همون لحظه عرفان منو کشید سمت خودش و تعادلمو از دست دادم و افتادم تو بغلش که دم گوشم گفت :گفتم میخوری زمین خانوم کوچولو لجباز ...

۱ روز پیش
21K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_104 آرش اگه تو چندماهه که ازدواج کردی من خیلی وقته که وارد زندگی متاهلی شدم و زنا رو بیشتر از تو میشناسم الانم باور کن که ماهک ناراحت شد از نبودت و وظیفه ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_104 آرش اگه تو چندماهه که ازدواج کردی من خیلی وقته که وارد زندگی متاهلی شدم و زنا رو بیشتر از تو میشناسم الانم باور کن که ماهک ناراحت شد از نبودت و وظیفه خودم دونستم که بگم انقدر به خودت وابستش نکنی. آهی کشیدم و گفتم نمیدونم امیر ...

۱ روز پیش
26K
#پارت_هفتاد #لونا #شوگا با لبخند نزدیکم شد و کارتی و روی میز گذاشت و گفت : این برا روز جشنه . برای اینکه کارت تو نمایش خوب بود گفتم بریم بیرون و جشنی که هست ...

#پارت_هفتاد #لونا #شوگا با لبخند نزدیکم شد و کارتی و روی میز گذاشت و گفت : این برا روز جشنه . برای اینکه کارت تو نمایش خوب بود گفتم بریم بیرون و جشنی که هست . من به یک همراه نیاز دارم و کی بهتر از تو ؟ کارتو برداشتم ...

۱ روز پیش
44K
دستمو از روی چشمم برداشتم +چیکار کردی!!! - گفتم با پدر آوا حرف زدم +آخه چرا بیخود اینکارو میکنی تو که میدونی نه من راضیم نه اون دیوونه شدی بابا؟ -تند نرو...باباش میگفت باهاش حتما ...

دستمو از روی چشمم برداشتم +چیکار کردی!!! - گفتم با پدر آوا حرف زدم +آخه چرا بیخود اینکارو میکنی تو که میدونی نه من راضیم نه اون دیوونه شدی بابا؟ -تند نرو...باباش میگفت باهاش حتما صحبت میکنه اون نمیتونه با بچه یکی دیگه زندگی دیگه ای رو شروع کنه +چه ...

۱ روز پیش
51K
پارت25 ❤ صبح زود کلاس نداشتم . پناه هم گفته بود چون ظهر کلاس داره ساعت نه میاد دنبالم که دیر نرسیم. وقتی رسید تمام ماجرای دیروز توی کوه رو براش تعریف کردم . چیزی ...

پارت25 ❤ صبح زود کلاس نداشتم . پناه هم گفته بود چون ظهر کلاس داره ساعت نه میاد دنبالم که دیر نرسیم. وقتی رسید تمام ماجرای دیروز توی کوه رو براش تعریف کردم . چیزی نمی گفت و فقط گوش میکرد. حرفام که تموم شد بی مقدمه پرسید : تو ...

۱ روز پیش
39K