ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_35 . قدم برداشتم سمتش که یهو صاف نشست و گفت:عه ماهی جون ازراعیل از ...

#پارت_35
.

قدم برداشتم سمتش که یهو صاف نشست و گفت:عه ماهی جون ازراعیل از پشتم رد شد...
.
رنگ ماهرخ سلطان پرید و با نگرانی بهم نگاه کرد که دیگه نتونستم تحمل کنم و با قدم های بلند رفتم سمتشو بازوش رو گرفتم و از روی صندلی بلندش کردم...
.
با ترس و چشمای گرد شده بهم خیره شدو اب دهنش و قورت دادو اروم زیر لب گفت:اشهد و ان لا اله الا الله...اشهد و ان محمد رسول الله...
.
صدای خنده های ریز ماهرخ سلطان میومد ....منم خندم گرفت ولی به جای لبخند یه تای ابرومو بالا فرستادم و گفتم:به این زودی وا دادی؟...تو که تا چند لحظه پیش داشتی برای مامان بلبل زبونی میکردی دردسر...
.
به خودش اومد و خودشو زد به موش مردگی و با مظلومیت گفت:چی؟...من؟...وا چه حرفا...ماهرخ جون ببین چی میگن شازده پسرتون؟...
.
ماهرخ با خنده گفت:هی خدا از دست شما جوونا...چاوش ول کن دست دخترم و شکوندیش...
.
تپش که انگار منتظر همین حرف بود سریع برگشت سمتم و با ابرو اشاره ای به مامان انداخت و گفت:عا بیا حرف راست ...ول کنید خو...
.
چشمام و ریز کردم و اروم خم شدم و در گوشش غریدم:کــــوتــــاهش میــــکنم...
.
لبخندی زدو برگشت سمتم و متقابلا تو گوشم لب زد:از مـــــادر زاییــــده نشـــده..
.
دندونام و رو هم فشار دادم و محکم حولش دادم عقب و رو به ماهرخ سلطان گفتم:من دارم میرم بیرون یکم کار دارم...تا من نیستم این مهمونتو ملتفت کن پارو دم من نزاره...وگرنه منو میشناسی دیگه؟...
.
ماهرخ سلطان نگران نگاهم کردو اخمی کردو گفت:چی میخای بگی چاوش؟...
.
خم شدم و از رو میز یه دونه توت فرنگی برداشتم و انداختم دهنم و گفتم:اتمام حجت...به هر حال از قدیم گفتن پیشگیری بهتر از درمانه...نه؟...
.
خدافظی زیر لبی کردم و بی اهمیت به چهره های پر بهتشون از خونه خارج شدم...
. #تپش
.
با دهن باز و چشمای گرد شده میخ در سالن بودم که ماهرخ جون دستم و گرفت و گفت:شنیدی که تپش؟...یکم رعایت کن...فکر کنم بعد دوسال دیگه بشناسیش...
.
من:میشناسمش ماهی جون...ولی بیین حتی شوخیم سرش نمیشه...اون کار من نداشته باشه به قران من ده فرسنگیشم پیدام نمیشه...وقتی یه کاری میکنه میره رو اعصابم منم خود به خود کرمام فعال میشه و....حالا خر بیارو نخود کیش میش بار کن...
.
لبخند مهربونی زدو گفت:تو سعی خودتو بکن دخترم...این مشکلاتم حل میشه...
.
سرم و کج کردم و چشمی گفتم که خم شدو پیشونیم و بوسید...
.
مهرش توی این چند ساعتی که اونجا بودم بدجوری به دلم نشسته بود...ولی خوب...اولش باورم نمیشداین از نزدیکای اون هاپو باشه.والا...فکر میکردم اطرافیانشم به هاری مبتلا کرده زردک خان.
.
زنگ زدم مامان و فهمیدم که با رعنا و ارمان و تکین رفتن سر قبر بابا و دلارام و میثم.از اونجا میخان برن کمک دست مریم خانم تازه عروس.
*یه پارت داخل کامنتا عشقیا و کامنت بزارین❤

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...