نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

باید رفت ‌... شاید باید رفت از خیالی که خیلیا توش روزانه چند ساعت درگیر هستیم و تش فقط میبینیم عمرمون گذشته شاید باید رفت تا اینکه فراموشت کنه و کمتر زجر بکشه و خودت ...

باید رفت ‌... شاید باید رفت از خیالی که خیلیا توش روزانه چند ساعت درگیر هستیم و تش فقط میبینیم عمرمون گذشته شاید باید رفت تا اینکه فراموشت کنه و کمتر زجر بکشه و خودت از دور ببینیشو هر روز غصه بخوری ولی اینجوری حداقل یک نفر داغون میشه . ...

۱ روز پیش
47K
#فصل_دوم #پارت_سیزدهم #من_و_تنهایی مهرناز در زد و در رو براش باز کردم... مهرناز : سلام خوبی عزیزم؟ مارال : سلام ممنونم مهرناز : چیشده؟ مارال : چیزی نشده! مهرناز : حالت گرفتس چرا؟ مارال : ...

#فصل_دوم #پارت_سیزدهم #من_و_تنهایی مهرناز در زد و در رو براش باز کردم... مهرناز : سلام خوبی عزیزم؟ مارال : سلام ممنونم مهرناز : چیشده؟ مارال : چیزی نشده! مهرناز : حالت گرفتس چرا؟ مارال : نه بابا حالم گرفته نیست! مهرناز : خداکنه‌....مارال؟ مارال : جانم؟ مهرناز : امشب قرارِ ...

۱ روز پیش
40K
سال هشتادوهشت دانشگاهی که دوست داشتم تو رشته مورد علاقم قبول شدم تا اون روز سرم تو درس و کتاب بود، تو دوران دبیرستانم یه تصادف کردم که باعث شد چند تا جراحی داشته باشم ...

سال هشتادوهشت دانشگاهی که دوست داشتم تو رشته مورد علاقم قبول شدم تا اون روز سرم تو درس و کتاب بود، تو دوران دبیرستانم یه تصادف کردم که باعث شد چند تا جراحی داشته باشم و همین باعث شده بود که به هیچ جنس مخالفی فکر نکنم وارد دانشگاه شدم! ...

۱ روز پیش
40K
خیلی خوشگل نبود... یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما؛ اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده! راستش ...

خیلی خوشگل نبود... یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما؛ اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده! راستش همه کار کردم که به دستش بیارم... چند سالی هم بودیم با هم. دروغ چرا! ...

۱ هفته پیش
177K
پارت ۴۹ : وای نمیدونستم چیکار کنم . وانمود کنم ندیدمش یا برام آشناست . اتوبوس وایستاد . زمان چه زود گذشت . از اتوبوس پیاده شدم . تو دلم گفتم خانم دانشمند الان واسه ...

پارت ۴۹ : وای نمیدونستم چیکار کنم . وانمود کنم ندیدمش یا برام آشناست . اتوبوس وایستاد . زمان چه زود گذشت . از اتوبوس پیاده شدم . تو دلم گفتم خانم دانشمند الان واسه ی چی پیاده شدی . سرم پایین بود و داشتم ناخن دست راستمو میخوردم . ...

۱ هفته پیش
131K
#پارت_اول همینطور که واسه ناهار سالاد خورد میکردم یه آهنگ هم پلی کردم. چقدر وقت هائی که اتابک بود بهم خوش میگذشت. دلم خیلی تنگش شده،خیلی زیاد،با امروز میشه یک هفته که نیست و رفته ...

#پارت_اول همینطور که واسه ناهار سالاد خورد میکردم یه آهنگ هم پلی کردم. چقدر وقت هائی که اتابک بود بهم خوش میگذشت. دلم خیلی تنگش شده،خیلی زیاد،با امروز میشه یک هفته که نیست و رفته سر مزرعه و قرار شد امروز بیاد،منم برنامه چیدم براش یه غذای عالی درست کنم،کتلت ...

۲ هفته پیش
131K
ایده هدیه لاکچری #سفارش_طراحی_چهره با قیمت مناسب و کیفیت عالی در کمترین زمان با انواع #تکنیک_های_نقاشی اعم از #سیاه_قلم، #پاستل، #مدادرنگی و غیره برای مناسبت های مختلف مثل #تولد #ولنتاین #نوروز #یلدا #کادوی_سالگرد #ازدواج #نامزدی ...

ایده هدیه لاکچری #سفارش_طراحی_چهره با قیمت مناسب و کیفیت عالی در کمترین زمان با انواع #تکنیک_های_نقاشی اعم از #سیاه_قلم، #پاستل، #مدادرنگی و غیره برای مناسبت های مختلف مثل #تولد #ولنتاین #نوروز #یلدا #کادوی_سالگرد #ازدواج #نامزدی #روز_مادر #روز_پدر و غیره تماس فوری برای طراحی 09108546614 خوب یا بد ، به لطف ...

۲ هفته پیش
185K
یه #عمر گذشت برام روز اولی که فهمیدم دیگه دلت با من نیست، بهم گفتن رفتی، چمدونتم بزرگ بوده! چمدون بزرگ می‌دونی یعنی چی؟! یعنی حالا حالا قراره چشمم به آسمون باشه... یعنی خدا می‌دونه ...

یه #عمر گذشت برام روز اولی که فهمیدم دیگه دلت با من نیست، بهم گفتن رفتی، چمدونتم بزرگ بوده! چمدون بزرگ می‌دونی یعنی چی؟! یعنی حالا حالا قراره چشمم به آسمون باشه... یعنی خدا می‌دونه بازم میتونم ببینمت از نزدیک یا نه! چمدون بزرگ مهم نیست. چمدون بزرگی که برای ...

۴ هفته پیش
113K
پارت ۶_فصل ۱ جولی کمی از قهوش خورد و اونو پایین گرفت:ببین ما دورگه های مکزیکی رو داریم !چینی هایی که کنار ما زندگی میکنن و ژاپنی های نابغه! نمیدونم اینا از چه نژادین...هیچ هویت ...

پارت ۶_فصل ۱ جولی کمی از قهوش خورد و اونو پایین گرفت:ببین ما دورگه های مکزیکی رو داریم !چینی هایی که کنار ما زندگی میکنن و ژاپنی های نابغه! نمیدونم اینا از چه نژادین...هیچ هویت دقیقی ندارن...میتونن از هر نژادی باشن...فیلیپینی تایلندی اندونزی چمیدونم کشور های بدبخت... سکوتم رو بعد ...

۱۰ آبان 1398
66K
#بخونید :) بلد نبودی دوست داشتنِ منو که باید وسط شلوغی زنگ میزدی میگفتی

#بخونید :) بلد نبودی دوست داشتنِ منو که باید وسط شلوغی زنگ میزدی میگفتی "کاش تو اینجا بودی جای همه" نه اینکه منو یادت بره و بعد از ساعت ها پیام بدی بگی درگیر بودم یا اون وقتا که میرفتی مسافرت باید بهم زنگ میزدی میگفتی اینجا همه چیز خوبه ...

۲۴ مهر 1398
78K
#بخونید :) میگفت رابطه ی ما خیلی هیجان انگیز بود، از ساعت گذاشتن و بیدار شدنم صبح زود برای بدرقه اش بگیر تا چت کردنمان که بی وقفه بود و حرف پشت حرف فدای هم ...

#بخونید :) میگفت رابطه ی ما خیلی هیجان انگیز بود، از ساعت گذاشتن و بیدار شدنم صبح زود برای بدرقه اش بگیر تا چت کردنمان که بی وقفه بود و حرف پشت حرف فدای هم میشدیم. میگفت لا به لای این چت کردنمان حرف هایی میزدیم که اگر به گوش ...

۱۶ مهر 1398
291K
#بخونید :) همیشه به احساساتش حسودیم می شد، احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشت. اگه می خندید از ته دل بود،اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد.نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد ...

#بخونید :) همیشه به احساساتش حسودیم می شد، احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشت. اگه می خندید از ته دل بود،اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد.نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد که گوشه نشین شد‌،جایی نمی رفت و هیچکسی رو تو خلوتش راه نمی داد... یک ...

۳۰ شهریور 1398
140K
#همسر_اجباری #۲۳۶ امروز زیاد تو شرکت نموندم خیلی گشتم اما خبری از آنی نبود. خیلی دلم گرفته بود. بعد از اون همه گشتن رفتم خونه خودم. در خونه نه رو باز کردم غرق شده بود ...

#همسر_اجباری #۲۳۶ امروز زیاد تو شرکت نموندم خیلی گشتم اما خبری از آنی نبود. خیلی دلم گرفته بود. بعد از اون همه گشتن رفتم خونه خودم. در خونه نه رو باز کردم غرق شده بود تو تاریکی . کلیدو زدم دلی که خودش داغونه از این داغون ترم میشه .؟ ...

۲۳ شهریور 1398
46K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ینی اومد بیرون دمپاییاشو پاش کرد و با صدای پاش فهمیدم داره نزدیکم میشه باالو پایین اومدن سینه ام کم کردم . -آنا....آنا...بیا اینورتر . جواب ندادم. -آنی باتوام ها. .... -اومد ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ینی اومد بیرون دمپاییاشو پاش کرد و با صدای پاش فهمیدم داره نزدیکم میشه باالو پایین اومدن سینه ام کم کردم . -آنا....آنا...بیا اینورتر . جواب ندادم. -آنی باتوام ها. .... -اومد جلو وبا ترس صدام زد آنا و چن تا سیلی زد تو صورتم. دلم نیومد ...

۲۰ شهریور 1398
42K
#بخونید :) برای آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه، وقت کُشی میکنه. تا حالا به یه فوتبالیست، به یه ورزشکار که خسته شده و نمیتونه ادامه بده ...

#بخونید :) برای آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه، وقت کُشی میکنه. تا حالا به یه فوتبالیست، به یه ورزشکار که خسته شده و نمیتونه ادامه بده خوب نگاه کردی؟ اصلا دیگه نتیجه بازی مهم نیست براش فقط وقت کشی میکنه که ...

۱۷ شهریور 1398
131K
#بخونید :) همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ ...

#بخونید :) همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر میرسید گفت: ببخشید آقا من گیج شده ام و نمیدانم باید سوار کدام ...

۱۷ شهریور 1398
156K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_هشتاد ویک آریا با اخم برگشت سمتم و جوابمو نداد. رفتم سمت اتاقم و درو بستم لباسامو میخواستم عوض کنم ک در باز شد.آریا بود اومد داخل با اخم وچشای قرمز -کجا بودی ها ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_هشتاد ویک آریا با اخم برگشت سمتم و جوابمو نداد. رفتم سمت اتاقم و درو بستم لباسامو میخواستم عوض کنم ک در باز شد.آریا بود اومد داخل با اخم وچشای قرمز -کجا بودی ها تا ساعت نه وچهل و پنج دقیقه کجا بودی لعنتیه بی صاحاب شده واسه خودت ...

۷ شهریور 1398
82K