ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_مثلث_برمودا پارت∅③ گفت:خونه هم تمیز کن و بعد رفت رو کاناپه نشست ومنو نگا کرد ...

#رمان_مثلث_برمودا
پارت∅③
گفت:خونه هم تمیز کن
و بعد رفت رو کاناپه نشست ومنو نگا کرد چه پرو دوست داره حرسمو دراره باش پس ببین من چی کار می کنم گفتم:چشم
و مشغول جمع بالشت و پر ها شدم و بعد رفتم آشپز خونه که مثلا پرا رو دور بریزم ولی دوا گلی رو پیدا کردمو با پنبه زدم به پاهام و اومدم بیرون تا شیشه هارو جمع کنم که گفتم:آی آخ شیشه رفت تو پام
شهاب زود اومد سمتم گفت:چی شد
—کوری برو یه چیزی بیار پامو خوب کن
دستی به سرش کشیدو گفت:باش و رفت به سمت آشپز خونه
منم از جام پا شدمو رفتم پشت دیوار آشپز خونه وایستادم داشت بایکی صحبت می کرد گفت:پای الیسا شیشه رفته می تونید بیاید
.....
نمی دونم خیلی خون اومده
.....
باش ممنون
وبعد قطع کرد
و خواست برگرده که من اومدم جلوش گفتم:به یه نفر دیگ بگید شیشه هارو جمع کنه من باید برم کار دارم خداحافظ آقای راد
دستمو گرفتو گفت:چی کار دارید؟
—فکر نمی کنم دلیلی ببینم که بخوام بهتون بگم
ولی من می بینم باید بگی وگرنه دستتو ول نمی کنم
—منم دستتونو گاز می گیرم
منم بقلت می کنم می زارمت تو اتاق درم قفل می کنم
—منم از پنجره فرار می کنم
پس در پنجره هم قفل می کنم
دیگ کم اورده بودم گفتم:باش بابا میرم پیش یه رفیق قدیمی که حالش خوب نیس
پسره یا دختر
—فکر نمی کنم مربوط به شما بشه
همه چیز تو مربوط به منه منم باهات میام
—نمیاید
میام
—نمی زارم
می زاری
—باش پس اول باید منو بگیرید
اینو گفتمو زود دویدم سمت در درو باز کردم که از پشت یه نفر گرفتم
گفتم:ول کن ول کن
بگو تسلیمی
—نمی گم
ولت نمی کنم
—باش تسلیمم
دستشو شل کردو منم از فرصت استفاده کردمو زود دویدم یه تاکسی گرفتمو آدرس خونه ی جانی رو بهش دادم
یه هفته ای بود ندیده بودمش وقتی رسیدم یه حس بدی بهم دست داد ازش خوشم نمی اومد از کاری هم که کرده بود دلخور بودم ولی دوست نداشتم بخاطر من بمیره
درو زدم باغبون درو باز کرد گفتم:سلام جانی کجاست
گفت:ارباب حالشون خوب نبود زری خانم بردنشون تیمارستان
همونجور موندم تیمارستان یعنی چی بعد آدرس تیمارستانو گرفتم
راهی نبود بخاطر همین پیاده رفتم
وقتی رسیدم نفس عمیقی کشیدمو وارد شدم
اسم جانی رو به مسئول اونجا گفتم پرستار راهو نشونم داد و وقتی رسیدیم گفت:حالش اصلا خوب نیست هیچی نمی خوره افسردس و مدام یه چیزی میگه
—چی میگه
میگه باید بمیرم اون منو نبخشیده
وبعد درو باز کرد خیلی برام سخت بود که اونو تو این وضیعت ببینم دیوار اتاق مشکی و قرمز بود وبوی رنگ می اومد پرستار گفت:خودش خواسته دیوارو این رنگی کنیم
وایستادم کنارش گفتم:چرا باخودت این کارو کردی
سکوت کرد وفقط منو نگاه کرد
باز هم تکرار کردم گفت:چی میخوای
—چیزی نمی خوام فقط میخواستم ببینم حالت چطوره
حالا دیدی
........
نویسنده:صبا

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...