ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۳۷ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال با غیظ دنده را عوض ...

#پارت۳۷
#رمان_شیطان_زاده 

بدلیل سخنان باز کلامی  مناسب بالای  ۱۸ سال

با غیظ دنده را عوض کرد، آرنجش را لب پنجره قرار داد و مشغول بازی با پوست لبش شد.
خیلی داشت تلاش می‌کرد تا اشکی که در چشمش حلقه زده نچکد.
دلم به حالش سوخت؛ شاید من خیلی نامرد بودم که آن زندگی لاچری برایم اهمیتی نداشت و حتی گاهی گلایه می‌کردم. خدا می‌دانست اگر جای سارا می‌بودم چه می‌کردم!
با دستم روی دستش که هنوز روی دنده بود را نوازش کردم و با لحن مهربانی گفتم:
-عزیزم غصه نخور، قرار نیست تا ابد بی‌کس بمونی که. یک روزی می‌رسه که به این روزات می‌خندی.
نگاهم کرد و محو خندید. سپس گفت:
-دانیال یک چیز خیلی مهم بهم یاد داد، بهم یاد داد واسه تکیه کردن، پاهام محکم‌تر از شونهٔ بعضیاست! بهم یاد داد توی این دنیا جز خودم محتاج هیچ کسی نباشم. من با بی‌کسی اُخت شدم خوشگل خانم، نیازی نیست دلداریم بدی.
با لبخند سرم را به نشانهٔ تأیید تکان دادم و گفتم:
-آقا دانیال درست گفته، تو...
قهقهه‌ای زد که باعث شد متعجب نگاهش کنم. درحالی که به سختی خنده‌اش را کنترل می‌کرد، گفت:
-آقا... دانیال؟ دانیال اگه بفهمه بهش می‌گی آقا که از خنده ریسه می‌ره دختر!
-پس چی بگم؟ بگم خانم دانیال؟
تک خنده‌ای کرد و گفت:
-نه بابا، اصلاً نیازی به پیشوند و پسوند نداره، بگو دانیال! اصلاً باید یک روز شما رو باهم آشنا کنم، مطمئنم ببینیش ازش خوشت می‌آمد.
شانه‌ای بالا انداختم و همان‌طور که به خیابان مجاور اشاره می‌کردم، گفتم:
-برو خیابون فرشته.
-ای به چشم خانم خانما، حالا تو از خودت بگو. اصلاً از نامزدت بگو. اسمش چیه؟ چی کارست؟
با یادآوری مازیار، اخمی کردم و گفتم:
-مازیار، پدرش حجرهٔ فرش فروشی داره اونم همون‌جا مشغول کاره.
-چند سال‌شه؟
-بیست و پنج.
-پس پنج سال تفاوت دارید آره؟
-اوهوم.
-دوستش داری؟
آهی کشیدم و همان‌طور که حلقه‌ام را در انگشتم می‌چرخاندم، پاسخ دادم:
-راستش نه! یعنی نمی‌دونم! با خودم و احساساتم روراست نیستم.
-چرا مگه اخلاق بده؟
-خودش نه ولی خانواده‌ش خیلی بدن! مادرش که چپ می‌ره، راست می‌ره تیکه بارم می‌کنه. مازیار هم هیچ‌وقت از من مقابل مادرش دفاع نمی‌کنه. فقط می‌گه بزرگ‌ترن و باید احترام‌شون رو نگه داریم. ولی مگه اونا احترامی برای من می‌ذارن که منم سرشون احترام بذارم؟
با خنده گفت:
-خداوکیلی یک عمر تنها زندگی کنی ولی سر و کارت با مادرشوهر نیفته! عمراً اگه یک عروس بتونه با مادرشوهرش کنار بیاد.
تلخ خندیدم و سکوت کردم؛ این بحث‌ها بی‌فایده بود. پدر و مادر مازیار هرگز من را به چشم عروس نگاه نمی‌کردند. حس می‌کردم مازیار آن‌ها را مجبور کرده بود تا با این وصلت موافقت کنند.
بالاخره رسیدیم؛ مقابل در خانه توقف کرد. کیفم را روی شانه‌ام جابه‌جا کردم و گفتم:
-ممنون زحمت کشیدی، بیا بریم تو.
همان‌طور که مبهوت به در خانه زل زده بود، زمزمه کرد:
-نه ممنون، باید برم.
دستم را به سمتش دراز کردم و گفتم:
-خیلی ممنونم، از آشنایی باهات خیلی خوشحالم.
دستم را در دست گرفت و آهسته فشرد. سپس گفت:
-همچنین. امروز که خیلی کار دارم ولی انشالله یک روز می‌آم تا با خانواده‌ت آشنا بشم.
سری تکان دادم و بعد از خداحافظی، پیاده شدم.
آن‌قدر خسته بودم که دوست داشتم همان‌جا جلوی در ورودی بخوابم!
کلید را از داخل کیفم بیرون آوردم و در را باز کردم. طبق معمول به محض ورودم به حیاط، عطر گل‌های شب‌بو و محمدی در مشامم پیچید. آن‌قدر این بو آرامبخش بود که انگار نیمی از خستگی‌ام را تنم زدود!
#عاشقانه   #هیجانی
#شیطان_زاده

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...