ویژه کنید
عکس و تصویر این بار کمی دورتر از خانه ی شادلین این ها، زیر درختی پَت و پهن ...

این بار کمی دورتر از خانه ی شادلین این ها، زیر درختی پَت و پهن ماشین را پارک کرد. حوصله ای که برای کشیک دادن داشتند، ستودنی بود.
توجه شادلین به بارمانی که مداوم داشبورد را زیر و رو می کرد جلب شد.
_چی شده؟
_یه بسته قهوه داشتم اینجاها... نمی دونم چرا نیستش.
شادلین متعجب درحالی که صاف نشسته بود تا تماس بدنی با بارمانی که تا کمر به سمت داشبورد خم شده بود؛ پیدا نکند گفت:
_واه! واسه چی حالا؟
بالاخره کمر صاف کرد و نفسش را بیرون داد:
_شب باشه... هوا سوز داشته باشه...دونفری باشه... قهوه نباشه؟
شادلین لب هایش را روی هم فشرد:
_آبجوش داری؟
_یه فلاسک همیشه دارم.
دست درون کیفش کرد و دو بسته. دمنوش نعنایی که سپیده داده بود را در آورد.
_قهوه که هیچ.... اما اینارو دارم. قبلا یه لیوانشو خوردم، عالیه!
_پس امتحانش می ارزه!
فلاسک را دست شادلین داد، دو لیوان یک بار مصرف هم از داشبوردش بیرون آورد و خودش حواسش را به خانه داد.
_داشبوردت یه پا فروشگاست ها!
لبخند کمرنگی زد و چیزی نگفت.
شاددلین هم دمنوش ها را همانطور که سپیده یادش داده بود درست کردو یک لیوان را به سمت بارمان گرفت.
از چهره اش مشخص بود که بوی خوبِ نعنا، نظرش را جلب کرده.
کمی که گذشت شادلین بی طاقت شده گفت:
_یک ماهه درگیریم و هنوز هیچ کار نکردیم...
_مادربزرگم همیشه می گفت قرصِ گرد و کامل ماه، نمادِ قلب آدماست!
شادلین سکوت کرد.
قصه های دنیای مادربزرگ هارا دوست داشت...
انگار که جادو می کردند.
بارمان ادامه داد:
_اعتقادات عجیب خودشو داشت...همیشه نگاهش که به آسمون می افتاد می گفت ماه مظهر عشقه.اگر کسی خیره ی قرصِ گِردِش بشه، یعنی عاشقه!
سر بلند کرد و زل زد به آسمان...
ماه بود...
قرص و کامل!
می درخشید از میان غبارهای دور و برش...
باید هم مظهر عشق می بود.
شبیه مروارید
در صدفِ شب برق می زد...
نگاهش را از آسمان گرفت و خیره ی بارمان شد که بالا را نگاه می کرد.
صدایش خلسه ی عجیبی داشت و تأثیر گذاریش جوری بود که رأس افکارِ شادلین شده بود ماه!
_مادربزرگ خیلی وقته دیگه پیش ما نیست.اما یادگاری هاش هست...روسریش هست... ماه هست... عشق هم هست!
این مرد شاعری می کرد و شادلین نمی دانست.
می توانست تمام شب را شعر بگوید جوری که قافیه به قافیه اش ماه باشد!
خیره به ته مانده ی دمنوش نعنا را که هنوز گرمایش را حفظ کرده بود گفت:
_چه مادربزرگ شیرینی... چه اعتقادات قشنگی!
هنوز میانِ نعنا، شعر، ماه و عشق سیر می کرد که صدای بارمان، دستی شد و از رویا بیرونش کشید:
_دمنوش نعنا هم خوب چیزی بودها!
شادلین عمیق لبخند زد و خب همیشه که نباید قهوه باشد...
گاهی با دمنوش نعنا هم می شود عاشقی کرد!
[ @Masoumeh_Zaheri_Shila ] #ماه_در_دستان_تو #معصومه_ظاهری #رمان_ایرانی #رمان_عاشقانه

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...