نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

خیلی آروم گفت : فردا بهت زنگ میزنم ! خداحافظ. و قطع کرد ! میدونستم حالا با مادرش بحثش میشه ! من نمیخواستم بین مادر و پسر رو بهم بزنم. اما اونم دیگه شورشو دراورده ...

خیلی آروم گفت : فردا بهت زنگ میزنم ! خداحافظ. و قطع کرد ! میدونستم حالا با مادرش بحثش میشه ! من نمیخواستم بین مادر و پسر رو بهم بزنم. اما اونم دیگه شورشو دراورده بود. سال تحویل شد . مثل همیشه . کنار بهترین هایی که خدا میتونست بهم ...

۴۴ ثانیه پیش
147
اون روز هر دو توی فکر بودیم! تا منو برسونه خونه هیچی نگفتیم. فقط موقع پیاده شدن دستمو که حلقه ی نشونم توش بود ، بوسید و گفت : هر چی که بشه ، من ...

اون روز هر دو توی فکر بودیم! تا منو برسونه خونه هیچی نگفتیم. فقط موقع پیاده شدن دستمو که حلقه ی نشونم توش بود ، بوسید و گفت : هر چی که بشه ، من خیلی دوستت دارم ! لبخند به لبم اومد . منم دوسش داشتم ! اونم خیلی ...

۱ دقیقه پیش
454
#موفرفری_کیوت_کاوایی من تورو پیدا کردم^^ وقتی که قلبت شکسته بود^^ فنجونتو پر کردم تا سر ریز شد^^ خیلی خیلی سعی کردم تو رو نزدیک خودم نگه دارم^^ میترسیدم که تو رو به حال خودت رها ...

#موفرفری_کیوت_کاوایی من تورو پیدا کردم^^ وقتی که قلبت شکسته بود^^ فنجونتو پر کردم تا سر ریز شد^^ خیلی خیلی سعی کردم تو رو نزدیک خودم نگه دارم^^ میترسیدم که تو رو به حال خودت رها کنم^^ گفتم اگر سقوط کنی میگیرمت ^^ اگه مردم بهمون بخندن لعنت بهشون^^ و بعدش ...

۸ دقیقه پیش
848
رمانعروس استاد پارت_24 آغوش معتاد کننده ش باعث شد درد از یادم بره و بدون خوردن چای نبات چشمام کم کم گرم شد و توی بغل آرمین خوابم برد. همون طوری که کمربندشو می بست ...

رمانعروس استاد پارت_24 آغوش معتاد کننده ش باعث شد درد از یادم بره و بدون خوردن چای نبات چشمام کم کم گرم شد و توی بغل آرمین خوابم برد. همون طوری که کمربندشو می بست گفت _اون روی سگ منو بالا نیار هانا بهت گفتم بلند شو . _نمیام… اون ...

۱۴ دقیقه پیش
3K
#دلبر #پارت_سیزدهم بعد از اینکه رفتن بلافاصله رفتم پیشه بابا +بابا مگه منو دوست نداری؟ بابا_چرا ... من دوست دارم +پس چرا میخوای منو بسپری دست کسی که اصلا نمیشناسیش؟ بابا_پری میشناستش میگه پسر خوبیه! ...

#دلبر #پارت_سیزدهم بعد از اینکه رفتن بلافاصله رفتم پیشه بابا +بابا مگه منو دوست نداری؟ بابا_چرا ... من دوست دارم +پس چرا میخوای منو بسپری دست کسی که اصلا نمیشناسیش؟ بابا_پری میشناستش میگه پسر خوبیه! +بابا پسره میاد تهدیدوار باهام حرف میزنه میگه بلا ملا سرت میاره بابا_دلبر چرا حرف ...

۲۶ دقیقه پیش
2K
رمان عروس استاد پارت_23 گوشه ی لبمو گزیدم،محرم نا محرمی برام مهم نبود اما تا حدی،نه یه رابطه ی نامشروع. نالیدم: _نامحرمیم. کلافه نفسشو بیرون داد و از روم بلند شد،به سمت لپ تاپش رفت ...

رمان عروس استاد پارت_23 گوشه ی لبمو گزیدم،محرم نا محرمی برام مهم نبود اما تا حدی،نه یه رابطه ی نامشروع. نالیدم: _نامحرمیم. کلافه نفسشو بیرون داد و از روم بلند شد،به سمت لپ تاپش رفت و بعد از روشن کردنش انگاری توی اینترنت سرچ کرد و به منم یاد داد ...

۲۷ دقیقه پیش
6K
#رمان_ماهک #پارت_120 گفتن زمان بده بهش گفتن الان زوده گفتن اون تازه پدر و مادرش رو ازدست داده و اجازه بده تا همینو هم هضم کنه و بعد باهاش درمیون میزاریم. گفتن ماهک الان بچست ...

#رمان_ماهک #پارت_120 گفتن زمان بده بهش گفتن الان زوده گفتن اون تازه پدر و مادرش رو ازدست داده و اجازه بده تا همینو هم هضم کنه و بعد باهاش درمیون میزاریم. گفتن ماهک الان بچست گفتن صبر کن 18 سالش بشه و خودش تصمیم بگیره که تورو میخواد یا نه. ...

۳۲ دقیقه پیش
4K
#رمان_ماهک #پارت_119 چند ماه صبر کردم و طاقت نیاوردم به هر بدبختی بود با اشنا و پارتی به دانشگاه تهران انتقالی گرفتم و برگشتم خونه تا کنار ماهک باشم. همه از اومدنم خوشحال بودن ماهک ...

#رمان_ماهک #پارت_119 چند ماه صبر کردم و طاقت نیاوردم به هر بدبختی بود با اشنا و پارتی به دانشگاه تهران انتقالی گرفتم و برگشتم خونه تا کنار ماهک باشم. همه از اومدنم خوشحال بودن ماهک روحیه ش بهتر شده بود و این باعث میشد من هم روحیه ی خوبی داشته ...

۳۳ دقیقه پیش
4K
رمان عروس استاد پارت_22 با چشمای به خون نشسته به سمتم خم شد و مانتوم رو کنار زد .. انگار چشمش به کبودیای تنم افتاد که قیافش از خشم قرمز شد . دستش رو روی ...

رمان عروس استاد پارت_22 با چشمای به خون نشسته به سمتم خم شد و مانتوم رو کنار زد .. انگار چشمش به کبودیای تنم افتاد که قیافش از خشم قرمز شد . دستش رو روی پوست گردنم کشید و غرید: _عوضی . ضربه ی محکمی به فرمون زد و گفت ...

۱ ساعت پیش
8K
رمان عروس استاد پارت_21 ی بلوزش رو پاره کرد و خودش رو کاملا روم انداخت . طوری حبسم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم. اشکم در اومد خدایا من نمی خواستم برده ی طاهر ...

رمان عروس استاد پارت_21 ی بلوزش رو پاره کرد و خودش رو کاملا روم انداخت . طوری حبسم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم. اشکم در اومد خدایا من نمی خواستم برده ی طاهر بشم. با بی رحمی به بدنم چنگ انداخت که از درد داد کشیدم. از دادم ...

۱ ساعت پیش
9K
‌ ترک کردنُ خوب یاد گرفتَم، از زمانی که یادم هست مشغول ترک کردن بودم از اسباب بازیام گرفته تا کتونی که دیگه بهم کوچیک شده بود سن ‌و سالم که بیشتر شد دنیا رو ...

‌ ترک کردنُ خوب یاد گرفتَم، از زمانی که یادم هست مشغول ترک کردن بودم از اسباب بازیام گرفته تا کتونی که دیگه بهم کوچیک شده بود سن ‌و سالم که بیشتر شد دنیا رو که کامل تر دیدم فهمیدم فقط من نیستم که ترک میکنم یکی از دوستای دوران ...

۱ ساعت پیش
7K
متنی بسیار زیبا از خودم 😜 والا مگه خودم چشه 😜 😠 😒 حسووووودااا خودت را ببخش زندگی کن شادی کن ارزو کن شادی رو نکن 😍 😂 🙈 😹 😹 روم به دیفال بذار ...

متنی بسیار زیبا از خودم 😜 والا مگه خودم چشه 😜 😠 😒 حسووووودااا خودت را ببخش زندگی کن شادی کن ارزو کن شادی رو نکن 😍 😂 🙈 😹 😹 روم به دیفال بذار گاهی هم شادی تو را بکند 😺 🙆 🙌 😹 بلاخره دل داره دیه دختره ...

۱ ساعت پیش
6K
متنی بسیار زیبا از خودم 😜 والا مگه خودم چشه 😜 😠 😒 حسووووودااا خودت را ببخش زندگی کن شادی کن ارزو کن شادی رو نکن 😍 😂 🙈 😹 😹 روم به دیفال بذار ...

متنی بسیار زیبا از خودم 😜 والا مگه خودم چشه 😜 😠 😒 حسووووودااا خودت را ببخش زندگی کن شادی کن ارزو کن شادی رو نکن 😍 😂 🙈 😹 😹 روم به دیفال بذار گاهی هم شادی تو را بکند 😺 🙆 🙌 😹 بلاخره دل داره دیه دختره ...

۱ ساعت پیش
7K
#پارت_سـی_و_دو

#پارت_سـی_و_دو " از اتاق شخصیم توی کمپانی اومـدم بیرون تا برم خونـه ک دیدم شوگـا و ته هیون بهم لبخندی زدن ! یونا: یاا شما چرا اینجایید؟ترسـیدم شوگا: بسه دیگه بیا بریـم.. دستشو دور بازوم حلقه کرد ک ته هیون من و سمت خودش کشیـد و حلقه ی دست شوگا ...

۲ ساعت پیش
13K
باور کن آنقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند که نماننــد نباشند نبیـننـد و تــو اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی آنها تمامی ِبهانه های دنیا را جمع ...

باور کن آنقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند که نماننــد نباشند نبیـننـد و تــو اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی آنها تمامی ِبهانه های دنیا را جمع می کنند تا از بین آنها بهانه ای پیدا کنند که بــــروند دور شـــوند که ...

۲ ساعت پیش
5K
در زندگی روز هایی می شود که دوست داری بزنی به بیابان بیابان پیدا نمی کنی می زنی به خیابان با دنیا که هیچ با خودت هم قهر می کنی منتظری ... منتظر ِ

در زندگی روز هایی می شود که دوست داری بزنی به بیابان بیابان پیدا نمی کنی می زنی به خیابان با دنیا که هیچ با خودت هم قهر می کنی منتظری ... منتظر ِ " اوی ِ " زند ِگیت منتظری ببینی حواسش اصلا به قهر کردنت هست !؟ روز ...

۲ ساعت پیش
8K
می دانی ؟ پایِ دلدادگی که می رسد باید بگویی هرچه بادا باد و پایِ تمامِ خواستنت به ایستی باید گوش و چمشت را ببندی و تنها - او - دیدنی شود .. باید آنقدر ...

می دانی ؟ پایِ دلدادگی که می رسد باید بگویی هرچه بادا باد و پایِ تمامِ خواستنت به ایستی باید گوش و چمشت را ببندی و تنها - او - دیدنی شود .. باید آنقدر مردانه پایِ دوستت دارم گفتن هایت بی ایستی که هیچکس نفهمد پشتِ این همه یک ...

۲ ساعت پیش
10K
یک روز از پسِ یک اتفاق؛ بزرگ می شوی ! روز اول حالت سنگین می شود گیج می شوی هرلحظه گمان می کنی دنیا خراب می شود وسط سرت و تمام روز دوم چشمهایت تب ...

یک روز از پسِ یک اتفاق؛ بزرگ می شوی ! روز اول حالت سنگین می شود گیج می شوی هرلحظه گمان می کنی دنیا خراب می شود وسط سرت و تمام روز دوم چشمهایت تب می کند؛ می سوزد ولی حالت دیگر به سنگینیِ دیروز نیست روز سوم امان از ...

۳ ساعت پیش
7K
بهترین لحظه هایم کنار تو بوده. کنار تو بودن، حتی وقت‌ هایی‌ است که تو نیستی ولی من با توام و به تو فکر می کنم، به تو که زیبا، مثل یک دریایی #سپهر_آهنگی

بهترین لحظه هایم کنار تو بوده. کنار تو بودن، حتی وقت‌ هایی‌ است که تو نیستی ولی من با توام و به تو فکر می کنم، به تو که زیبا، مثل یک دریایی #سپهر_آهنگی

۳ ساعت پیش
4K
رمان عروس استاد پارت_20 . موبایلم رو در آوردم تا بفهمم کجاست که دستمالی روی صورتم گرفته شد،بی هوا نفس کشیدم و بی هوش شدم . چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق نمور ...

رمان عروس استاد پارت_20 . موبایلم رو در آوردم تا بفهمم کجاست که دستمالی روی صورتم گرفته شد،بی هوا نفس کشیدم و بی هوش شدم . چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق نمور و کوچیک بودم.گیج به اطراف نگاه کردم،اینجا رو نمی شناختم و یادم نمیومد چرا این ...

۴ ساعت پیش
25K