ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و ...

#پارت۷۰

ماهو: باز شروع کرد!

بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم.

درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده!

با ناراحتی کنار ماهور نشستم و گفتم:
ـ از اینکه یه روزی بخوام از این عمارت برم ناراحتم، وابستهٔ این عمارت و آدمای داخل عمارت شدم!

ماهور سری تکون داد که گفتم:
ـ راستی ماهور خواستم درمورد خانم بزرگ باهات صحبت کنم، جدیدا زیاد برای نازگل بی‌قراری می‌کنه بعضی شبا میره توی بالکن می‌شینه، به عکس نازگل خیره میشه و بی‌صدا گریه می‌کنه(با ناراحتی ادامه دادم)واقعا نگرانشم!

ماهور غمگین گفت: بالاخره اون مادره و خیلی سخته یه مادر فرزندش رو با هزاران سختی و مشکل بزرگ کنه و خیلی راحت از دستش بده؛ ولی خب تو باید کمک کنی خانم بزرگ کمتر به نازگل فکر کنه، وقتش رو پر کن، ماهرخ تو اگر بخوای می‌تونی یه دنیا رو شاد کنی پس کمک خانم بزرگ کن!

سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم، یک ساعت بعد حاضر و آماده پایین رفتیم.
فراز و اهورا و خانم بزرگ آماده روی مبل نشسته بودن.

فراز تا چشمش به ما افتاد گفت: چه عجب، آدماده شدید بالاخره؟

چشمام رو ریز کردم و گفتم:
ـ با اجازتون.

نگاهم به اهورا افتاد، تیپ سر تا پا مشکی زده بود.
یه پیراهن مشکی که آستیناش رو تا آرنج تا کرده بود به همراه شلوار مشکی رنگ، همیشه و در هر شرایطی خوش تیپیش رو حفظ می‌کنه!

خانم بزرگ از روی مبل بلند شد، موهاش رو زیر روسری برد و گره روسری رو محکم تر کرد و گفت: خیلی خب، بریم.

از سالن خارج شدیم و کنار ماشین منتظر اردشیرخان ایستادیم.
ده دقیقه بعد اردشیرخان، با همون ابهت همیشگی عصا به دست به سمت ما قدم ورمی‌داشت.
کت و شلواری خوش فرم و خوش دوخت به تن داشت و ساعتش رو که به یه زنجیر از جنس نقره متصل بود داخل جیبی که روی سینهٔ کتش بود گذاشته بود.
با رسیدن به ما، بهش سلام کردیم که جواب سلاممون رو داد.
اردشیرخان نگاهش رو به سمت اهورا که با فاصله از ما به ماشین تکیه داده بود گرفت.

چشم از اهورا ورداشت و رو به دو نفر از آدماش یا همون نوچه‌هاش گفت: نیازی نیست شما بیاید، فقط یه راننده همراهم بفرستید.

با تردید قبول کردن، خانم بزرگ و اردشیرخان با ماشین شخصیه اردشیرخان رفتن و منو ماهور و اهورا، با ماشین فراز رفتیم.
اهورا جلو کنار فراز نشست و منو ماهور عقب نشستیم.
فراز ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.

ـ کجا قراره بریم؟

فراز: میریم دربند.

ـ چه خوب.

تا رسیدن به دربند با هم حرف زدیم و شوخی کردیم.

فراز برای اینکه اهورا دست از اون اخم غلیظش ورداره هر از گاهی اونو قاطی بحث می‌کرد و باهاش شوخی می‌کرد، با شوخی های فراز بالاخره اهورا تسلیم شد و خندید!

#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...