ویژه کنید
عکس و تصویر پارت #۳۱ #رمان_شیطان_زاده 🔞 دستش را روی دهان آیسان قرار داد، دست دیگرش را روی ...

پارت #۳۱
#رمان_شیطان_زاده 🔞

دستش را روی دهان آیسان قرار داد، دست دیگرش را روی بینی‌اش گذاشت و با لحن ترسناکی گفت:

-هیسسس!
-آیسان، آیسان دخترم چیزی شده؟
صدای مادرش که رفته رفته به اتاق نزدیک‌تر می‌شد، اشکش را جاری کرد.

عفریت سر آیسان را به دیوار پشت سر کوباند که باعث شد دخترک گیج سر بخورد و روی زمین بیفتد، سپس به سمت پنجره رفت و از آن پایین پرید.

چشم‌های نیمه‌باز دخترک به در دوخته شد. ریحانه وارد اتاق شد و با دیدن آیسان و خونی که از پس سرش جاری بود، صدای جیغش بلند شد و سمت دخترش دوید:

-آیسان، آیسان مادر چی شدی؟ آیسان...
به سمت در چرخید و داد زد

-فریبرز، فریبرز بیا، فریبرز...
مجدد سمت آیسان که پلک‌هایش روی هم افتاده بود، چرخید:

-آیسان، آیسان مادر چی شدی؟
آیسان همان‌طور که داشت هوشیاری‌اش رفته رفته کم می‌شد، به سختی زمزمه کرد:
-او... اون بود... عف... عفریت بود...
**

سردرد امانم را بریده بود. دوست داشتم بخوابم، اما سروصداهایی که بالای سرم بود، مانعم می‌شد:
-من نمی‌فهمم چی می‌گید. شما فکر می‌کنید کسی اومده توی خونه‌تون؟
صدای هیجان‌زده و بغض آلود مادرم بود که
جواب مرد غریبه را داد:

-یهو شروع کرد به جیغ زدن. آراز که بعد از بدرقهٔ شما توی حیاط موند تا هوا بخوره، پدرشم توی اتاق داشت با تلفن حرف می‌زد. فقط من توی سالن بودم و صدای جیغش رو شنیدم. وقتی اومدم تو اتاق دیدم روی زمین افتاده و می‌لرزه، وحشت کردم وقتی توی اون حال دیدمش.
-شما گفتین دخترتون حرف زد، درسته؟
-آره.
-خوب چی گفت؟ می‌خوام عین جمله‌ای که گفت رو بگید.

مامانم چند ثانیه سکوت کرد. انگار داشت تمرکز می‌کرد تا یادش بیاید چه گفته‌ام.

بعد از گذشت چند ثانیه گفت:

-گفت اون... عفریته! دقیق یادم نیست، وقتی آیسان رو توی اون حال دیدم این‌قدر ترسیدم که به حرف زدنش دقت نکردم.
آرام پلک زدم و چشم باز کردم؛ ابتدا پیش چشمم تار بود و مجبور شدم چندباری پلک بزنم تا دیدم واضح شود.

-آیسان خانم.
به سمت کسی که نامم را صدا زد، چرخیدم؛ آرکا بود. کنار مادرم ایستاده بودند و هردو هیجان زده نگاهم می‌کردند.

روی تخت بیمارستان بودم و سرمی به دستم وصل بود.
آب دهانم را قورت دادم تا گلویم تازه شود که آرکا پرسید:
-خوبید.

دست آزادم را روی پیشانی‌ام گذاشتم و چشم بستم. گامی جلو آمد و با همان لحن هیجان زده گفت:
-لطفاً اگه می‌تونید جوابم رو بدین، حال‌تون خوبه؟
زبانم از شدت تشنگی متورم شده بود! به سختی گفتم:
-بل... بله.
مادرم جیغ خفه‌ای کشید! انگار از حرف زدن من به وجد آمده بود.

دستم را از روی صورتم کنار زدم که با یک جفت چشم مشکی روبه‌رو شدم؛ چشم‌های نافذ و درشتی که در یک صورت مردانه به شکل زیبایی نشسته بود. آرکا سرش را جلو آورده بود و با دقت نگاهم می‌کرد، من هم ناخودآگاه مسخ نگاهش شدم.

آهسته کمر راست کرد و صاف ایستاد که باعث شد از من فاصله بگیرم.
مجدد آب دهانم را قورت دادم و سرم را پایین انداختم؛ دلیل این نگاه‌های بی‌پروایم را نمی‌فهمیدم، من چه مرگم شده بود.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...