ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_24 . چشمام گرد شدو لب زدم:چیشد؟...تپش خوبی؟...چشماتو باز کن ببینمت... . دستشو میاره بالا ...

#پارت_24
.

چشمام گرد شدو لب زدم:چیشد؟...تپش خوبی؟...چشماتو باز کن ببینمت...
.
دستشو میاره بالا که بزاره رو سرش که مچ دستشو میگیرم و میگم:دست نزن بیا بشین یکم حالت سر جاش بیاد...

.مچ دستشو حرصی از توی پنجه های قوی و مردونم بیرون میکشه و تقریبا داد میزنه:ولم کن...چیه عزاب وجدان گرفتی سرم بشکنه؟...به من دست نزن ببین چکار کردی باهام وحشیه روانی...
.
اعصبانی بازوشو میگیرم و پرتش میکنم بیرون اتاق و داد میزنم:گمشو بیرون تا سگ نشدم و یه جای دیگتم با دیوار یکی نکردم...گمشو...هـــرررریییی...

.اخم بزرگی کرد و در حالی که تلو تلو میخورد کیفش رو برداشت و از پله ها پایین رفت...
.
کلافه چنگی به موهام زدم و بی توجه به منشی که ترسیده خشکش زده بود کتم رو برداشتم و سوار اسانسور شدم و سرم و به دیوارش تکیه زدم..
.
نمیخاستم با این اعصاب داخون برم سمت خونه ولی مجبور بودم...میدونم که دلنگرانم میشن...
.
پوفی کردم و بعد از ایستادن اسانسور سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشینم شدم و به سرعت از شرکت خارج شدم...

.تو خیابون دیدمش که رو جدولا نشسته بود و سرشو با دستاش گرفته بود...
.
عزاب وجدان گرفتم...درسته میخام سر به تن این فتنه نباشه ولی هر چی نباشه اون یه دختره...اونم از نوع کوچولو و ضعیفش...دلم نمیخاد اتفاقی براش بیافته...
.
دنده عقب گرفتم و کنار پاش ترمز زدم و شیشه رو پایین کشیدم و تقریبا داد زدم:تپش...رستاخیز...فتنه کوچولو...
.
سرشو با حرص بلند کرد که با دیدن قرمزیه چشماش و خونی که تا گردنش رفته بود اخمام بیشتر تو هم فرو رفت و یکم ملایم تر گفتم:بیا سوار شو...

با لجبازی گفت:لازم نمیبینم سوار ماشین یه غریبه شم...

.عصبی ولی با همون لحن ملایم باز گفتم: سوار شو باید ببرمت بیمارستان...
.
بلند جیغ زد:نمیــــــام...نـــ...می....یـــــام....
.
کلافه و عصبی دستی به صورتم کشیدم و برگشتم و نگاه پر خشمی بهش انداختم و از بین دندونای چفت شدم گفتم:بیا بالا تا من نیومدم پایین..
.
اخمی کرد و بی توجه به من راهشو کج کرد و رفت...داشت با قدم های بلند ازم دور میشد ولی خوب بخاطر حال بدش یکم زیکزاکی میرفت...
.
حرصی از ماشین پایین پریدم و درو محکم به هم کوبیدم که برای لحظه ای سرشو برگردوند عقب و وقتی منو دید ترسیده برگشت و تقریبا شروع کرد به دویدن...
.
سرعت قدمامو بردم بالا تر و از پشت بازوشو گرفتم و کشیدمش که تلو تلو خوران برگشت سمتم و عصبی بهم خیره شد...
.
بی حرف کشیدمش سمت ماشین که شروع کرد به جیغ و داد و فوش...
.
طاقتم تموم شدو سریع برگشتم و جولوی پاش رو زمین نشستم و دوتا زانو هاش و گرفتم و بلندش کردم و انداختمش رو شونم...
.
برای چند لحظه شوکه سکوت کرد ولی بعد با ترس جیغ میکشید و کمک میخاست..
.
نزدیک ماشین بودم که یکی گفت:چکار داری میکنی مرتیکه؟
*چهار پارت در کامنت ها

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...