نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

من سیـبزمینی هستم #پارت_چهارم زارت ، توجه داشته باشید به معنای واقعی کلمه زاارت 😒 اصلا پشمای مهر مادری ریخت با این حرکتت مادر. گفتم : خیلی ممنون مادر جان.😐 ملت از صب تا شب ...

من سیـبزمینی هستم #پارت_چهارم زارت ، توجه داشته باشید به معنای واقعی کلمه زاارت 😒 اصلا پشمای مهر مادری ریخت با این حرکتت مادر. گفتم : خیلی ممنون مادر جان.😐 ملت از صب تا شب قربون صدقه دخترشون میرن، اونوقت مادر ما اینجور مارو خوار میکنه هیییی... مامان: اخه نکه ...

۴ ساعت پیش
21K
#دوقلوهای_شیطون #پارت9 آیسان ای ننه ای ننه مو دیگه شور نمیخوام من یه شور کره ای میخوام دیش درن دیش درن نیناینا نیناینا هو هو چه روز خوبی بود هرچند مسخره بازی هایی موزیک ویدیو ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت9 آیسان ای ننه ای ننه مو دیگه شور نمیخوام من یه شور کره ای میخوام دیش درن دیش درن نیناینا نیناینا هو هو چه روز خوبی بود هرچند مسخره بازی هایی موزیک ویدیو هم عالی از آب دراومد خخ چقدر حرص میخوردن بووم من:آخ خدا دماغم له شد ...

۶ ساعت پیش
28K
(پارت2) تو کسری از ثانیه شاید هزاران فکر و خیال از بستر خاکستری ذهنم گذشت و رفت افکاری که حتی بعضیاشون میتونستن آرامش و لذت رو هم برام به ارمغان بیارن اما از میون همه ...

(پارت2) تو کسری از ثانیه شاید هزاران فکر و خیال از بستر خاکستری ذهنم گذشت و رفت افکاری که حتی بعضیاشون میتونستن آرامش و لذت رو هم برام به ارمغان بیارن اما از میون همه اون افکارر جور واجور، اونی که بیشتر از همه ذهنمو بخودش مشغول کرده بود این ...

۹ ساعت پیش
45K
#دلنوشته✅ میخوام بچگیهامو به تصویر بکشم .همونقدر کودکانه، ، همونقدر صادقانه... میخوام امانت دار ثانیه های سفر کرده باشم. بچه که بودم وقتی کفشامو از پام در میاوردم حتما باید مرتب کنار هم میذاشتمش.میگفتم نباید ...

#دلنوشته✅ میخوام بچگیهامو به تصویر بکشم .همونقدر کودکانه، ، همونقدر صادقانه... میخوام امانت دار ثانیه های سفر کرده باشم. بچه که بودم وقتی کفشامو از پام در میاوردم حتما باید مرتب کنار هم میذاشتمش.میگفتم نباید کفشام از هم جدا باشن.فکر میکردم اونطوری دلشون واسه هم تنگ میشه... اما حالا که ...

۱۲ ساعت پیش
46K
رمان #کوچولویه افعی #پارت اول #وانیا: اون روز یکی از سخت ترین روز هایه زندگیم بود هم مامانم هم بابامو تو ۵سالگی از دست دادم و بدتر اینکه سر پرستم عمم شد عمم همیشه بهم ...

رمان #کوچولویه افعی #پارت اول #وانیا: اون روز یکی از سخت ترین روز هایه زندگیم بود هم مامانم هم بابامو تو ۵سالگی از دست دادم و بدتر اینکه سر پرستم عمم شد عمم همیشه بهم زور میگفت منم دوست نداشتم کارایی که میگه رو انجام بدم خب منم یه دختره ...

۱۴ ساعت پیش
17K
#دوقلوهای_شیطون #پارت8 چان بعد از صحبت با آنیسا منتظر بودیم ببینیم واقعا حرفایی مدیر درسته یانه که ماشین کمپانی مورد نظرمون پارک کرد و آیسان اومد پایین ازش سهون:فک کنم یکم قیافش گرفته اس با ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت8 چان بعد از صحبت با آنیسا منتظر بودیم ببینیم واقعا حرفایی مدیر درسته یانه که ماشین کمپانی مورد نظرمون پارک کرد و آیسان اومد پایین ازش سهون:فک کنم یکم قیافش گرفته اس با تعجب رومو به سمت سهون گرفتم من:چیشده رو چهره یکی اینقدر زوم کردی هان؟ بکهیون:لازم ...

۱۶ ساعت پیش
35K
(پارت اول) افکار شُخمی دو سه سال پیش بود که برای انجام یه کار اداری مجبور شدم چند روزی رو تو یکی از شهرستانها بگذرونم به پیشنهاد پدرم قرار شد این چند روزه رو خونه ...

(پارت اول) افکار شُخمی دو سه سال پیش بود که برای انجام یه کار اداری مجبور شدم چند روزی رو تو یکی از شهرستانها بگذرونم به پیشنهاد پدرم قرار شد این چند روزه رو خونه یکی از همکارای بابا که در ضمن از دوستان خوب خانوادگیمونم محسوب میشن بگذرونم آقای ...

۱۷ ساعت پیش
60K
زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود:

زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود: "یه پسر با شخصیت بیاد دایرکت" جوابش را توی همان کامنت ها دادم: "امثال شما آبروی هرچی دختر رو بردن" دیگر چیزی نگفت،من هم پیگیر نشدم؛ حوالی ساعت دوازده شب بود که ویبره تلفن همراهم یکسره شد! همان که نوشته بود "یک ...

۱ روز پیش
79K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_47 چند دقیقه ای اونجا بودم و رفتم دوش مرتبی گرفتم یه احساس خوشایندی داشتم که نمیدونم دلیلش چیبود شاید حس حمایت پسر عموم بود یا شایدم اینکه همیشه و همه جا از دور ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_47 چند دقیقه ای اونجا بودم و رفتم دوش مرتبی گرفتم یه احساس خوشایندی داشتم که نمیدونم دلیلش چیبود شاید حس حمایت پسر عموم بود یا شایدم اینکه همیشه و همه جا از دور حواسش بهم بود، ته دلمو قلقلک میداد هرچی بود به مذاقم خوش اومده بود چون ...

۱ روز پیش
21K
#کپشن #داستان_واقعیم #مهم_ترین_اتفاق پارسال یه روزی توی زمستون ، تازه اومده بودم ویس و همه چی برام بی مزه و چرت بود . یدونه رفیق داشتم کا اونم بعد یه مدت رفت بعدش با یکی ...

#کپشن #داستان_واقعیم #مهم_ترین_اتفاق پارسال یه روزی توی زمستون ، تازه اومده بودم ویس و همه چی برام بی مزه و چرت بود . یدونه رفیق داشتم کا اونم بعد یه مدت رفت بعدش با یکی آشنا شدم که اسمش مهسا بود . یا ب قول خودمون مینهو . مامان بابای ...

۱ روز پیش
50K
‌ ‌ ‌👌 👌 حتمااااا بخونین 👌 ‌ ‌ ‌ ‌ وقتی فهمیدم دوستش دارم تقریبا ١٤ ١٥ سالم بود. یادمه اون روزا انقدر سرم تو کتاب و درس و منطق بود که اصلا نمی ...

‌ ‌ ‌👌 👌 حتمااااا بخونین 👌 ‌ ‌ ‌ ‌ وقتی فهمیدم دوستش دارم تقریبا ١٤ ١٥ سالم بود. یادمه اون روزا انقدر سرم تو کتاب و درس و منطق بود که اصلا نمی دونستم عشق چیه! تو منطق من عاشق شدن تو اون سن و سال معنا نداشت. ...

۲ روز پیش
78K
یه #عمر گذشت برام روز اولی که فهمیدم دیگه دلت با من نیست، بهم گفتن رفتی، چمدونتم بزرگ بوده! چمدون بزرگ می‌دونی یعنی چی؟! یعنی حالا حالا قراره چشمم به آسمون باشه... یعنی خدا می‌دونه ...

یه #عمر گذشت برام روز اولی که فهمیدم دیگه دلت با من نیست، بهم گفتن رفتی، چمدونتم بزرگ بوده! چمدون بزرگ می‌دونی یعنی چی؟! یعنی حالا حالا قراره چشمم به آسمون باشه... یعنی خدا می‌دونه بازم میتونم ببینمت از نزدیک یا نه! چمدون بزرگ مهم نیست. چمدون بزرگی که برای ...

۲ روز پیش
89K
پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا ...

پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا که در آخر دایی برنده شد . بعد بازی شام خوردیم هر چند به خاطر ...

۲ روز پیش
104K
#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ ...

#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ بود!! علی : عجب....امروز جایی نمیخوای بری ؟ مارال : نه چرا مگه ؟ علی ...

۲ روز پیش
90K
#پارت_پنجاه_و_چهارم #من_و_تنهایی میترا خوابش نمیبرد....یه دفعه از سرجاش بلند شد و رفت تو حیاط... منم همراهش رفتم... مارال : میترا چیشده ؟ میترا : هیچی دلم گرفته... مارال : چرا اخه ؟ میترا : بیخیال ...

#پارت_پنجاه_و_چهارم #من_و_تنهایی میترا خوابش نمیبرد....یه دفعه از سرجاش بلند شد و رفت تو حیاط... منم همراهش رفتم... مارال : میترا چیشده ؟ میترا : هیچی دلم گرفته... مارال : چرا اخه ؟ میترا : بیخیال . مارال : این چیه تو دستت ؟ میترا : همون نامه ای که اون ...

۲ روز پیش
67K
#اشک حسرت #پارت ۹۰ سعید: مادر : یه بیماری ارثی نمی تونه بچه دار بشه همین الانم زیر ن... - سلام مادر مادر برگشت نگاهم کرد وحمید خودشو زد کوچه علی چپ نشستم رو به ...

#اشک حسرت #پارت ۹۰ سعید: مادر : یه بیماری ارثی نمی تونه بچه دار بشه همین الانم زیر ن... - سلام مادر مادر برگشت نگاهم کرد وحمید خودشو زد کوچه علی چپ نشستم رو به روشون وگفتم : چی می گفتین در مورد پانیذ مادرنگاهم کردوگفت : هیچی پسرم - ...

۲ روز پیش
73K
#اشک حسرت #پارت ۸۹ سعید: برگشتم بستنی خورد تو صورتم لبشو گزید پانیذ: وای ببخشید ... - این چندمین بارگفتی ببخشید پانیذ: به خدا حواسم نبود چیزی نیست که انگشتشو کشید رو صورتم وبستنی رو ...
عکس بلند

#اشک حسرت #پارت ۸۹ سعید: برگشتم بستنی خورد تو صورتم لبشو گزید پانیذ: وای ببخشید ... - این چندمین بارگفتی ببخشید پانیذ: به خدا حواسم نبود چیزی نیست که انگشتشو کشید رو صورتم وبستنی رو برداشت و انگشتشو گذاشت دهنش واقعا بچه بود وگرنه همچین حرکتی نمی کرد پانیذ: بگیر ...

۲ روز پیش
106K
#اشک حسرت #پارت ۸۸ سعید : شده بودم راننده پانیذ اصلا از این رفتار دایی خوشم نمیومد شماره ای پانیذ رو گرفتم جواب داد - اومدی سعید - یک ساعته منتظرم پانیذ : ببخشید الان ...

#اشک حسرت #پارت ۸۸ سعید : شده بودم راننده پانیذ اصلا از این رفتار دایی خوشم نمیومد شماره ای پانیذ رو گرفتم جواب داد - اومدی سعید - یک ساعته منتظرم پانیذ : ببخشید الان میام از ماشین در اومدم وسیگاری روشن کردم سرم پایین بود با صدای جیغ مانندی ...

۲ روز پیش
71K