ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_شیطان_زاده پارت ۱۴ شهروز یک راست به خانه برگشت تا چند ساعتی را استراحت کند. ...

#رمان_شیطان_زاده پارت ۱۴
شهروز یک راست به خانه برگشت تا چند ساعتی را استراحت کند. دیشب که وقت نکرد بخوابد و تمام مدت بالای سر آن دختر بود، می‌دانست اگر نخوابد خستگی او را از پا درمی‌آورد.
روی تختش دراز کشید و چشم بست. خسته بود و ذهنش به دنبال حل مسئله! امیدوار بود هرچه زودتر آن دختر بیدار شود و تمام مشکلات را حل کند. می‌ترسید از این‌که دخترک بمیرد و شهراد متهم اصلی جلوه داده شود.
با صدای زنگ موبایلش، چشم بسته آن را از جیب بیرون آورد و تماس را وصل کرد:
-بله؟
صدای جدی سرهنگ آریان‌فر در گوشی پیچید:
-سلام آقای دلدار. بیمارستان نیستین؟
شهروز پلکش را ماساژ داد و گفت:
-نه، دیشب تا صبح شیفت بودم اومدم چند ساعتی خونه بخوابم.
-من می‌خواستم وضعیت خانم حداد رو ببینم.
-همکارم آقای ربانی هستن، با ایشون صحبت کنید.
-باشه ممنون.
-خداحافظ.
به محض قطع شدن تلفن، آرکا سمت پذیرش رفت و از پرستار خواست تا دکتر ربانی را پیچ کنند.
آراز نیز کنارش ایستاده بود و مشتاق منتظر بود تا خواهرش را ببیند.
هنوز باورش نمی‌شد که آیسان زنده باشد، فقط امیدوار بود که اشتباه نشده باشد و آن دختر خود آیسان باشد. وگرنه دوباره باید برای خواهر از دست رفته‌اش عزاداری می‌کرد.
با ورود دکتر ربانی به پذیرش، آرکا گامی به او نزدیک شد و گفت:
-سلام، من سرهنگ آریان‌فر هستم مسئول پروندهٔ خانم آیسان حداد.
دکتر لبخندی به روی آرکا زد و گفت:
-جوون‌تر از اونی هستی که سرهنگ باشی.
لبخند لب‌های آرکا را دربر گرفت. همیشه از این تعریف خوشحال و غرق در غرور می‌شد:
-یک ماهه که ترفیع گرفتم.
-پس از اون سرگردهای زبردست بودی!
-تقریباً.
داشت خودش را دست کم می‌گرفت. الحق و الانصاف در کارش رو دست نداشت. هیچ پرونده‌ای بی‌نتیجه از زیر دستش بیرون نرفته بود. هیچ متهمی نتوانسته بود از چنگش بگریزد. در کارش معرکه بود. برای همین در سن سی و سه سالگی ترفیع گرفته و به عنوان سرهنگ شناخته شده بود و حتی برای همین که روی دستش کسی نیست او را مسئول این پرونده کرده بودند.
دکتر آهی کشید و گفت:
-هنوز بیهوشه. سطح هوشیاریش یکم رفته بالا و این امیدوار کننده‌ست. ولی بازهم نمی‌تونم نظری بدم.
آرکا چشم بست و نفسش را فوت کرد. کی این دختر می‌خواست بیدار شود؟ او شاه‌کلید حل این معما بود.
عقب‌گرد کرد و خطاب به آراز که کنجکاو آن دو را زیر نظر داشت گفت:
-از این‌طرف آقای حداد.
آراز به سرعت حرکت کرد و پشت سر آرکا وارد راهروی بیمارستان شد. قلبش روی دور تند می‌زد و حس می‌کرد بدنش داغ شده است.
وارد بخش مراقبت‌های ویژه شدند و آرکا در اتاقی که آیسان در آن بستری بود را گشود و کنار ایستاد تا آراز اول وارد شود.
اما آراز در چهارچوب در خشکش زد و حیرت‌زده به دختر پیش رویش که زیر کلی دستگاه مدفون شده بود، خیره ماند.
باورش نمی‌شد، آیسان بود، خواهرش...
گامی جلو رفت و چشمهٔ اشکش مجدد جوشید. ناباور زمزمه کرد:
-امکان نداره... آیسان... آیس...
هق‌هق جلوی حرف زدنش را گرفت.
دیدش مدام تار می‌شد و ناچار بود تند تند به چشم‌هایش دست بکشد تا پردهٔ اشک را پس بزند و بتواند تنها خواهرش را ببیند.
آرکا پشت سرش وارد اتاق شد و گفت:
-نمی‌دونم باید چی بگم. تبریک یا...
آراز دستش را بالا آورد و گفت:
-هیچی نگو، هیچی! دنیا دوباره بهم داده شد. دوباره جون گرفتم، دوباره زنده شدم. چی می‌تونه این حالم رو توصیف کنه؟
آرکا کنارش ایستاد و به آیسان زل زد:
-شرایط خواهرت پیچیده‌ست. اگر حدس ما درست باشه، اون عضو یک فرقهٔ شیطان‌پرستی بوده و متهم محسوب می‌شه!
نگاه تیز و برّندهٔ آراز روی آرکا نشست:
-می‌فهمید چی می‌گید؟ آیسان؟ شیطان‌پرستی؟
آرکا به شکل مختصر زخم‌هایی که روی بدن آیسان بود را برای آراز گفت و او را نسبت به قبل متحیرتر کرد. در باور آراز نمی‌گنجید که خواهرش وارد چنین فرقه‌ای شده باشد.
شک نداشت که خواهرش را به خوبی می‌شناسد، آیسان اهل چنین چیزهایی نبود.
درست است که حجاب خوبی نداشت، درست است که به اصول دینی پایند نبود، ولی جوری هم نبود که بخواهد به یک دین دیگر روی بیاورد.
شوکه روی صندلی کنار تخت نشست و مبهوت به روبه‌رو خیره ماند.
آرکا روبه‌رویش ایستاد و بی‌مقدمه گفت:
-ببینید آقای حداد فرقه‌های شیطان‌پرستی به شکل عجیبی داره رواج پیدا می‌کنه. ما بعد از کلی عملیات تونستیم سردستهٔ چندتا از این فرقه‌ها رو بازداشت و اعدام کنیم. ولی این فرقه‌ها جوری هستن که توی هر گروه چند رئیس وجود داره نه یک نفر. برای همین باید کل گروه‌ها رو از بین ببریم که امکان‌پذیر نیست. چون ما نمی‌تونیم تموم اون افراد رو شناسایی و دستگیر کنیم.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...