نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمانعروس استاد پارت_24 آغوش معتاد کننده ش باعث شد درد از یادم بره و بدون خوردن چای نبات چشمام کم کم گرم شد و توی بغل آرمین خوابم برد. همون طوری که کمربندشو می بست ...

رمانعروس استاد پارت_24 آغوش معتاد کننده ش باعث شد درد از یادم بره و بدون خوردن چای نبات چشمام کم کم گرم شد و توی بغل آرمین خوابم برد. همون طوری که کمربندشو می بست گفت _اون روی سگ منو بالا نیار هانا بهت گفتم بلند شو . _نمیام… اون ...

۱۴ ثانیه پیش
52
رمان عروس استاد پارت_23 گوشه ی لبمو گزیدم،محرم نا محرمی برام مهم نبود اما تا حدی،نه یه رابطه ی نامشروع. نالیدم: _نامحرمیم. کلافه نفسشو بیرون داد و از روم بلند شد،به سمت لپ تاپش رفت ...

رمان عروس استاد پارت_23 گوشه ی لبمو گزیدم،محرم نا محرمی برام مهم نبود اما تا حدی،نه یه رابطه ی نامشروع. نالیدم: _نامحرمیم. کلافه نفسشو بیرون داد و از روم بلند شد،به سمت لپ تاپش رفت و بعد از روشن کردنش انگاری توی اینترنت سرچ کرد و به منم یاد داد ...

۱۲ دقیقه پیش
3K
#رمان_ماهک #پارت_120 گفتن زمان بده بهش گفتن الان زوده گفتن اون تازه پدر و مادرش رو ازدست داده و اجازه بده تا همینو هم هضم کنه و بعد باهاش درمیون میزاریم. گفتن ماهک الان بچست ...

#رمان_ماهک #پارت_120 گفتن زمان بده بهش گفتن الان زوده گفتن اون تازه پدر و مادرش رو ازدست داده و اجازه بده تا همینو هم هضم کنه و بعد باهاش درمیون میزاریم. گفتن ماهک الان بچست گفتن صبر کن 18 سالش بشه و خودش تصمیم بگیره که تورو میخواد یا نه. ...

۱۸ دقیقه پیش
2K
#رمان_ماهک #پارت_119 چند ماه صبر کردم و طاقت نیاوردم به هر بدبختی بود با اشنا و پارتی به دانشگاه تهران انتقالی گرفتم و برگشتم خونه تا کنار ماهک باشم. همه از اومدنم خوشحال بودن ماهک ...

#رمان_ماهک #پارت_119 چند ماه صبر کردم و طاقت نیاوردم به هر بدبختی بود با اشنا و پارتی به دانشگاه تهران انتقالی گرفتم و برگشتم خونه تا کنار ماهک باشم. همه از اومدنم خوشحال بودن ماهک روحیه ش بهتر شده بود و این باعث میشد من هم روحیه ی خوبی داشته ...

۱۸ دقیقه پیش
2K
#الی_بی_اعصاب👊 👊 👊 #اینجا_قانون_داره_طویله_که_نی... اول اینکه ورود لاشیا ممنوع... حتی شما دوست عزیز اینجا رو دوس نداشتی میتونی با یه خدافظی خوشحالم کنی میای اینجا بد برداشت نکن کمرت در میگیره تبلیغات=ببند رواعصابه゜ حرف زیادی=تو ...

#الی_بی_اعصاب👊 👊 👊 #اینجا_قانون_داره_طویله_که_نی... اول اینکه ورود لاشیا ممنوع... حتی شما دوست عزیز اینجا رو دوس نداشتی میتونی با یه خدافظی خوشحالم کنی میای اینجا بد برداشت نکن کمرت در میگیره تبلیغات=ببند رواعصابه゜ حرف زیادی=تو دهنی ازم خوشت نمیاد زود xبزن لطفا اعصابم داغونه داغونترش نکن پروفایلم فعاله... وب خودمه ...

۴۹ دقیقه پیش
2K
رمان عروس استاد پارت_22 با چشمای به خون نشسته به سمتم خم شد و مانتوم رو کنار زد .. انگار چشمش به کبودیای تنم افتاد که قیافش از خشم قرمز شد . دستش رو روی ...

رمان عروس استاد پارت_22 با چشمای به خون نشسته به سمتم خم شد و مانتوم رو کنار زد .. انگار چشمش به کبودیای تنم افتاد که قیافش از خشم قرمز شد . دستش رو روی پوست گردنم کشید و غرید: _عوضی . ضربه ی محکمی به فرمون زد و گفت ...

۵۱ دقیقه پیش
6K
رمان عروس استاد پارت_21 ی بلوزش رو پاره کرد و خودش رو کاملا روم انداخت . طوری حبسم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم. اشکم در اومد خدایا من نمی خواستم برده ی طاهر ...

رمان عروس استاد پارت_21 ی بلوزش رو پاره کرد و خودش رو کاملا روم انداخت . طوری حبسم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم. اشکم در اومد خدایا من نمی خواستم برده ی طاهر بشم. با بی رحمی به بدنم چنگ انداخت که از درد داد کشیدم. از دادم ...

۵۳ دقیقه پیش
7K
#پارت_سـی_و_دو

#پارت_سـی_و_دو " از اتاق شخصیم توی کمپانی اومـدم بیرون تا برم خونـه ک دیدم شوگـا و ته هیون بهم لبخندی زدن ! یونا: یاا شما چرا اینجایید؟ترسـیدم شوگا: بسه دیگه بیا بریـم.. دستشو دور بازوم حلقه کرد ک ته هیون من و سمت خودش کشیـد و حلقه ی دست شوگا ...

۱ ساعت پیش
11K
#الی_بی_اعصاب👊 👊 👊 #اینجا_قانون_داره_طویله_که_نی... اول اینکه ورود لاشیا ممنوع... حتی شما دوست عزیز اینجا رو دوس نداشتی میتونی با یه خدافظی خوشحالم کنی میای اینجا بد برداشت نکن کمرت در میگیره تبلیغات=ببند رواعصابه゜ حرف زیادی=تو ...
عکس بلند

#الی_بی_اعصاب👊 👊 👊 #اینجا_قانون_داره_طویله_که_نی... اول اینکه ورود لاشیا ممنوع... حتی شما دوست عزیز اینجا رو دوس نداشتی میتونی با یه خدافظی خوشحالم کنی میای اینجا بد برداشت نکن کمرت در میگیره تبلیغات=ببند رواعصابه゜ حرف زیادی=تو دهنی ازم خوشت نمیاد زود xبزن لطفا اعصابم داغونه داغونترش نکن پروفایلم فعاله... وب خودمه ...

۳ ساعت پیش
5K
رمان عروس استاد پارت_20 . موبایلم رو در آوردم تا بفهمم کجاست که دستمالی روی صورتم گرفته شد،بی هوا نفس کشیدم و بی هوش شدم . چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق نمور ...

رمان عروس استاد پارت_20 . موبایلم رو در آوردم تا بفهمم کجاست که دستمالی روی صورتم گرفته شد،بی هوا نفس کشیدم و بی هوش شدم . چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق نمور و کوچیک بودم.گیج به اطراف نگاه کردم،اینجا رو نمی شناختم و یادم نمیومد چرا این ...

۳ ساعت پیش
24K
رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۲۰ خونه هه یه حیاط بزرگ داشت که ماشینارو اونجا پارک کرده بودن و درشم یه جوری بود که کلا توی حیاط معلوم بود و راحت باز میشد. در ...

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۲۰ خونه هه یه حیاط بزرگ داشت که ماشینارو اونجا پارک کرده بودن و درشم یه جوری بود که کلا توی حیاط معلوم بود و راحت باز میشد. در خونه رو باز کردمو رفتم تو که دیدم. آرتام عصبی هی میره اینور هی میره ...

۳ ساعت پیش
19K
#پـارت_سی_و_یـکم

#پـارت_سی_و_یـکم " با لبخند از ماشینش پیاده شدم.. خودشم پیاده شد تا خیالش راحت بشه ک من میرم خـونه قبل از در زدن گفـت: دفتر نقاشیت یونا:چـی؟ شوگا:دفتر نقاشیت جا مونـد..چرا دیگه از من چیزی نِمیکشی؟ یونا:خـب خودت گفتـی کـه.. حرفم و قطع کرد و گفت: اگر تا الان اخراجت ...

۳ ساعت پیش
17K
غلامحسین ساعدی نویسنده ی معروف و ملقب به گوهرمراد، سالهای سال نامه‌های بی‌جواب برای طاهره می‌نوشته. یک چیزی حول و حوشِ سالهای سی و دو تا چهل و پنج. بعد از گذشت مدت بسیار زیاد ...

غلامحسین ساعدی نویسنده ی معروف و ملقب به گوهرمراد، سالهای سال نامه‌های بی‌جواب برای طاهره می‌نوشته. یک چیزی حول و حوشِ سالهای سی و دو تا چهل و پنج. بعد از گذشت مدت بسیار زیاد از آن روزهای عشق و عاشقی و حتی بعد از فوت شدن خود طاهره، این ...

۴ ساعت پیش
15K
پارت سوم سحر داشتم رانندگی میکردم به این فکر میکردم که چطور به مدیر عامل کمپانی این موضوع رو توضیح بدم خیلی هم استرس داشتم که طناز دستش رو گذاشت رو شونم طناز:سحر ما تو ...

پارت سوم سحر داشتم رانندگی میکردم به این فکر میکردم که چطور به مدیر عامل کمپانی این موضوع رو توضیح بدم خیلی هم استرس داشتم که طناز دستش رو گذاشت رو شونم طناز:سحر ما تو چهرت میبینیم نگرانی اما نگران نباش چون هرچی بشه ما کنارت میمونیم اون لحظه خیلی ...

۵ ساعت پیش
25K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑤⑦ دیر شده بود یه تاکسی گرفتم و رفتم اداره وسط راه یه راننده ی دیگه یکم ماشینش خورد به تاکسی مرده هم اومد بیرونو داد و بیداد کرد راننده تاکسی:یعنی چی این ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑤⑦ دیر شده بود یه تاکسی گرفتم و رفتم اداره وسط راه یه راننده ی دیگه یکم ماشینش خورد به تاکسی مرده هم اومد بیرونو داد و بیداد کرد راننده تاکسی:یعنی چی این چه وعضه رانندگیه اون یکی مرده هم از ماشین قفل فرمون اورد منم همون جا ...

۷ ساعت پیش
29K
من دوستت دارم دیونه #پارت۴۷ #دست امیروکه نگران نگاهش میکردگرفت وبلندش کرد. -بیاعشقم بیاباهم برقصیم.دوباره رنگ صورتش پرید.اخماشو تو هم کشید..دادبلندی کشید.. -من خیلی حالم خوبه..تلو تلو خوران به امیر نزدیک شد..چه خوشگل شدی داداش ...

من دوستت دارم دیونه #پارت۴۷ #دست امیروکه نگران نگاهش میکردگرفت وبلندش کرد. -بیاعشقم بیاباهم برقصیم.دوباره رنگ صورتش پرید.اخماشو تو هم کشید..دادبلندی کشید.. -من خیلی حالم خوبه..تلو تلو خوران به امیر نزدیک شد..چه خوشگل شدی داداش کدوم آرایشگاه رفتی..همه میخندیدن.. -کیانوش مشروبات درصدش خیلی بالا بوده.. -کم بخوری اینجوری نمیشی میثاق ...

۷ ساعت پیش
21K
رمان عروس استاد پارت_19 _اونم یه موردش،تا کی باید منتظر بمونم تا کنار بیای؟هوم؟ فکر کن ازدواج کردیم.منم صیغه ت می کنم اوکی؟ _یعنی من تا آخر عمرم باید تو رو تمکین کنم؟ _نه،تو با ...

رمان عروس استاد پارت_19 _اونم یه موردش،تا کی باید منتظر بمونم تا کنار بیای؟هوم؟ فکر کن ازدواج کردیم.منم صیغه ت می کنم اوکی؟ _یعنی من تا آخر عمرم باید تو رو تمکین کنم؟ _نه،تو با آشپزی و باقی مسائل کم کم بدهیت رو به من پرداخت می کنی. پوزخندی زدم: ...

۷ ساعت پیش
45K
رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۹ بعد از اینکه هدیه بانو فهمید من اونجا و اونجوری جلو درشون چیکار میکردم گفت : توی این روستا کلا دو نفر هستن که خونه اجاره میدن اونم ...

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۹ بعد از اینکه هدیه بانو فهمید من اونجا و اونجوری جلو درشون چیکار میکردم گفت : توی این روستا کلا دو نفر هستن که خونه اجاره میدن اونم برای یه شب! بلند شو، بلند شو ،باید بریم پیداشون کنیم. توی اون نیم ساعتی ...

۷ ساعت پیش
34K
#داستان_های_شاهنامه نبرد_دوازده_رخ گودرز چون به پهلوانان خود رسید ، گفت « بی گمان پس از نبرد امروز ، افراسیاب سپاهش را از آب خواهد گذراند و من امیدوارم سپاهیان ایران زودتر به یاری ما برسند ...

#داستان_های_شاهنامه نبرد_دوازده_رخ گودرز چون به پهلوانان خود رسید ، گفت « بی گمان پس از نبرد امروز ، افراسیاب سپاهش را از آب خواهد گذراند و من امیدوارم سپاهیان ایران زودتر به یاری ما برسند ناگهان خروش دیده بان برخاست که :« دشت از گرد تیره شده، تخت پیروزه را ...

۸ ساعت پیش
17K
https://agahi90.ir/adv-73877.aspx خرید موزن بینی شارژی 🎉 حراج استثنایی تعداد محدود ⚡ ️موزن 3کاره پاناسونیک شارژی 🎯 3سری اصلاح گوش و بینی، ابرو و خط زن 😱 فقط 99 تومان 📩 جهت ثبت سفارش: پیامک عدد ...

https://agahi90.ir/adv-7387... خرید موزن بینی شارژی 🎉 حراج استثنایی تعداد محدود ⚡ ️موزن 3کاره پاناسونیک شارژی 🎯 3سری اصلاح گوش و بینی، ابرو و خط زن 😱 فقط 99 تومان 📩 جهت ثبت سفارش: پیامک عدد 241111231 به10000309 موزن 3 کاره پاناسونیک شارژی مدل EH-31A با قابلیت شارژ و کیفیت عالی ...

۹ ساعت پیش
27K