ویژه کنید
عکس و تصویر #اتفاقی_شوم ادامه پارت چهارم تقریبا شب شده بود ، ما منتظر اقا رضا موندیم ولی ...

#اتفاقی_شوم
ادامه پارت چهارم

تقریبا شب شده بود ، ما منتظر اقا رضا موندیم ولی نیومد ، من رفتم تو دست شویی که همون لحظه صدای در خونه اومد ، از لای در نگاه کردم ، اقا رضا اومده بود ، حالش خوب نبود ، نمی تونست درست راه بره ، با خنده به به خاله گفت : « سلام زن ، برام غذا بیار مردم از گشنگی »
دستش رو گرفت رو میز و لم داد رو صندلی ، خودش نبود ، انگار که چیزی خورده باشه !! خاله غذا رو گذاشت رو میز .
لبخند اقا رضا رو لبش ماسید ، غذا رو پرت کرد و زمین و داد زد : « این چه کوفتیه اوردی ؟ من کباب می خواهم »
خاله ام رفت عقب و سرش رو انداخت پایین : « ببخشید ، فقط همینو داریم ، فردا برات درست می کنم فعلا اینو بخور »
اقا رضا بلند شد ، صندلی افتاد زمین . داد زد : « فردا چیه ؟ الان می خواهم » خاله رو هول داد رو زمین و افتاد جونش ، همین طور می زدش ، گریه ام گرفت ، کمربند شو در اورد و می زد به کمر زن بی گناه ، ترسیده بودم ، صدای ضربه های کمربند تو همه خونه پخش شده بود ، نمی تونستم وضعیت زن مظلوم رو نگاه کنم ، با گریه در رو بستم . دست هام رو گذاشتم رو گوش هام تا صداها رو نشنوم ولی فایده نداشت ، رو زمین چمباتمه زدم و گریه کردم ، یهو صدای کمربند ها قطع شد ، اصلا نمی دونستم یه دقیقه دیگه قراره چی بشه ....

پارت بعدی رو از دست ندید 😿 💔
فردا شب ساعت یازده
اگه دوست داشتید پست رو لایک و نظرتون رو با ما به اشتراک بگزارید .
سپاس فراوان از شما که برای ما وقت گذاشتید 💜


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...