ویژه کنید
عکس و تصویر رمان قهوه قجری پارت۴۶: نوا که دید حرفم درسته و گله‌ای نداره نفس عمیقی کشید ...

رمان قهوه قجری
پارت۴۶:
نوا که دید حرفم درسته و گله‌ای نداره نفس عمیقی کشید و گفت:
-نمی‌دونم والا خودت بهتر می‌دونی چیکار کنی، فقط حواست به دانیال هم باشه.
-حواسم هست، دانیال درکم می‌کنه تو چه شرایطی هستم و ناراحت نمی‌شه.
-امیدوارم، منم پاشم برم بخوابم دیگه.
بلند شد و بعد از گفتن شب بخیر رفت بیرون و منم برق اتاق رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم و انقدر به فردا و عکس‌العمل آقای پارسیان فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای آلارم گوشیم بلند شدم و بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم حاضر شدم و رفتم پایین. امروز چون به موقع بیدار شدم همه بیدار بودن و داشتن صبحونه می‌خوردن به همه صبح بخیر گفتم و نشستم سر میز کنار نوا. رو کردم به نعیمه و گفتم:
-نعیمه خانم صبحونه مامانم رو بردین؟
-مهربانو خانم خواب بودن شهرزاد جان برای همین بیدارشون نکردم.
-باشه پس هر موقع بیدار شد براش ببرید.
-چشم.
خاله مهگل رو به من گفت:
-به اون دکتره زنگ زدی؟
چاییم رو مزه مزه کردم و گفتم:
-نه وقت نکردم دیروز، امروز زنگ می‌زنم.
-باشه.
صبحونم رو خوردم و از همه خداحافظی کردم و از ساختمون اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و از خونه اومدم بیرون و راه افتادم سمت انتشاراتی. وقتی رسیدم و رفتم تو ساختمون یه راست رفتم توی دفترم و کیفم رو گذاشتم رو میز و اول از همه کارام گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به نوا، بعد بوق سوم جواب داد:
-الو.
-سلام نوا.
-سلام، کار داشتی هنوز نرفته زنگ زدی؟!
-می‌خواستم یه چیزی بهت بگم ولی فراموش کردم دیشب بگم.
-بگو گوش می‌دم.
-ببین از نقشه من و دانیال به کیان چیزی نگو، اون دوست قدیمی شاهرخه ممکنه بهش بگه چی تو سرمونه.
خندید و گفت:
-نگران نباش نمی‌گم، من حرف عادی هم به زور با کیان می‌زنم چه برسه به اینکه بگم تو و دانیال چیکار دارید می‌کنید.
-هنوز مشکلت رو حل نکردی؟
پوزخندی زد و گفت:
-مشکل من اگه حل کردنی بود انقدر گرش کور نمی‌شد.
-بهرحال این راهش نیست نوا، یه فکری بکن.
نفس عمیقی کشید و گفت:
-یه چیزایی تو سرمه و شاید عملیش کنم، ولی خب احتمالش کمه.
-امیدوارم هرچی زودتر مشکلت حل بشه.
-مرسی.
برای اینکه حال و هواش رو عوض کنم با خنده گفتم:
-نوا مشکلت رو به دلنواز بگو برات راه‌حل پیدا کنه، حلال مشکلات بود و خبر نداشتیم.
خندید و گفت:
-چطور؟!
-این نقشه رو دیشب دلنواز بهمون گفت وگرنه من و دانیال حسابی مونده بودیم چیکار کنیم.
-باشه حتماً میگم مشکل من رو هم حل کنه.
خندیدم و گفتم:
-کاری نداری؟
-نه، خداحافظ.
-خداحافظ. #قهوه‌قجری

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...