نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

کیان هم متوجه صدا شد و در ورودی رو باز کرد. من و بهار هم از آشپزخونه اومدیم بیرون و من کنار کیان ایستادم. از یه ماشین شاسی بلند خانم میانسالی پیاده شد. کیان کنار ...

کیان هم متوجه صدا شد و در ورودی رو باز کرد. من و بهار هم از آشپزخونه اومدیم بیرون و من کنار کیان ایستادم. از یه ماشین شاسی بلند خانم میانسالی پیاده شد. کیان کنار گوشم گفت: دختر عموم ایشونه! جیران! گفته بود هم سن و سال مامان منه اما ...

۳ روز پیش
67K
آخر صدام زد و گفت: ارغوان. یه شلوار کتون نخودی آورده بودم. پیداش نمیکنم. کمی عطر زدم و از جا بلند شدم و رفتم جلوش ، پشتمو کردم بهش و شروع به گشتن کردم. صدای ...

آخر صدام زد و گفت: ارغوان. یه شلوار کتون نخودی آورده بودم. پیداش نمیکنم. کمی عطر زدم و از جا بلند شدم و رفتم جلوش ، پشتمو کردم بهش و شروع به گشتن کردم. صدای نفس کشیدن هاش رو می شنیدم. داشت منو بو می‌کرد . غرق لذت شدم اما ...

۴ روز پیش
82K
پشت میز نشستم..با ژست خاصی به پشتی صندلی تکیه دادم..انگشتام رو در هم گره کردم..نگاهی به اطراف انداختم.. از این فضای نیمه تاریک خوشم می اومد.. هر وقت وارد اینجا می شدم یعنی نفر بعدی ...

پشت میز نشستم..با ژست خاصی به پشتی صندلی تکیه دادم..انگشتام رو در هم گره کردم..نگاهی به اطراف انداختم.. از این فضای نیمه تاریک خوشم می اومد.. هر وقت وارد اینجا می شدم یعنی نفر بعدی باید انتخاب می شد..انتخاب برای انجام مجازات ..اون هم به روشی که آرشام در نظر ...

۶ روز پیش
88K
عروس مرگ-قسمت ۲۵ #عروس_مرگ مرد جوان وحشت زده به اطرافش نگاه کرد،اقلیما تازه فهمید که چه کار کرده!اصلا حواسش نبود که امکان دارد او صدایش را بشنود!...نگاه مرد جوان روی اقلیما ثابت ماند.متعجب به روبه ...

عروس مرگ-قسمت ۲۵ #عروس_مرگ مرد جوان وحشت زده به اطرافش نگاه کرد،اقلیما تازه فهمید که چه کار کرده!اصلا حواسش نبود که امکان دارد او صدایش را بشنود!...نگاه مرد جوان روی اقلیما ثابت ماند.متعجب به روبه رویش نگاه کرد.با خودش گفت:فکر کنم دارم از خستگی زیاد توهم میزنم!... چشمهایش را بست ...

۷ روز پیش
72K
سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران در یک گفت‌و‌گوی تلویزیونی پیرامون سانحه سقوط هواپیمای اوکراینی گفت: حادثه دلخراش هواپیمای مسافربری اوکراین را بنده وقتی در غرب کشور -بعد از اجرای عملیات ضربات موشکی ...

سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران در یک گفت‌و‌گوی تلویزیونی پیرامون سانحه سقوط هواپیمای اوکراینی گفت: حادثه دلخراش هواپیمای مسافربری اوکراین را بنده وقتی در غرب کشور -بعد از اجرای عملیات ضربات موشکی علیه پایگاه آمریکایی- بودم، شنیدم. زمانی که اطمینان پیدا کردم که این اتفاق افتاده آرزوی ...

۱ هفته پیش
107K
#رمان_ماهک #پارت_156 اما خوابم نبرد و با صدای ارش چشمامو باز کردم که میگفت لباست رو عوض کن سرما میخوری... لجوجانه چشمام رو روی هم فشار دادم و گفتم سرما نمی خورم آرش بذار بخوابم ...

#رمان_ماهک #پارت_156 اما خوابم نبرد و با صدای ارش چشمامو باز کردم که میگفت لباست رو عوض کن سرما میخوری... لجوجانه چشمام رو روی هم فشار دادم و گفتم سرما نمی خورم آرش بذار بخوابم اون هم تهدید وارانه گفت اگر بلند نشی مجبورم خودم لباستو عوض کنم... مطمعن بودم ...

۱ هفته پیش
36K
خواهرانه داستم میگفتم ما فردا میریم قزوین من که دوست دارم با ماشین خاله فاطمه بیام ..مامان هم مشکلی نداره چون میگه ما تو ماشین بابا سرو صدا میکنیم اجی شراره بیدار میشه...شراره یسالشه! من ...

خواهرانه داستم میگفتم ما فردا میریم قزوین من که دوست دارم با ماشین خاله فاطمه بیام ..مامان هم مشکلی نداره چون میگه ما تو ماشین بابا سرو صدا میکنیم اجی شراره بیدار میشه...شراره یسالشه! من که باسه کیان نقاشیم کشیدم کیان دفتر را ورق زد که نقاشی ترانه را دید.عکس ...

۱ هفته پیش
100K
رمان لطفابخند،پارت پنجم: گائول بعداز رفتن هوسوک انگار افسردگی گرفته بود.حتی تهیونگ شاد و به قول یونا؛دوست گائول توی شرکت،پیش فعال،نمیتونست گائول رو بخندونه.اون فقط برای دوسال دیگه لحظه شماری میکرد تا هوسوک...یا بهتر بگم...دلیل ...

رمان لطفابخند،پارت پنجم: گائول بعداز رفتن هوسوک انگار افسردگی گرفته بود.حتی تهیونگ شاد و به قول یونا؛دوست گائول توی شرکت،پیش فعال،نمیتونست گائول رو بخندونه.اون فقط برای دوسال دیگه لحظه شماری میکرد تا هوسوک...یا بهتر بگم...دلیل خنده هاش بیاد. *یک سال و سه ماه بعد* تا اومدن هوسوک فقط چند ماه ...

۱ هفته پیش
80K
قسمت شصت و چهار خواهرانه پوزخندی زد تنها خودش میدانست چقدر داغون است ولی مثل همیشه پشت نقاب یخی و سنگی اش پنهانش کرد...غرورش را بیشتر دوست داشت و خوشحال بود که جواب ارامیس را ...

قسمت شصت و چهار خواهرانه پوزخندی زد تنها خودش میدانست چقدر داغون است ولی مثل همیشه پشت نقاب یخی و سنگی اش پنهانش کرد...غرورش را بیشتر دوست داشت و خوشحال بود که جواب ارامیس را با کار امشب داده! آرام را مقابلش دید که با چشمانی گریان نگاهش میکرد ـ ...

۲ هفته پیش
98K
قسمت شصت و سه ارامیس کاملا برهنه کف حمام افتاده...فقط منگ صحنه ی روبه رویش را نگاه کرد ....کنترلش را از دست داد و وحشیانه سمت ارامیس رفت...خیلی بیحال بود! نمیدانست چزا ولی ناخداگاه وحشیانه ...

قسمت شصت و سه ارامیس کاملا برهنه کف حمام افتاده...فقط منگ صحنه ی روبه رویش را نگاه کرد ....کنترلش را از دست داد و وحشیانه سمت ارامیس رفت...خیلی بیحال بود! نمیدانست چزا ولی ناخداگاه وحشیانه به جان ارامیس افتاد و شروع به کتک زدنش کرد ....ارامیس گریه و التماس میکرد ...

۲ هفته پیش
65K
عروس مرگ-قسمت ۲۰ #عروس_مرگ هر چهار دختر ایرانی بودند...تقریبا ۷ تا ۱۱ ساله... با دست بهشون اشاره کردم تا روی مبل روبه‌رو بنشینند...بعد از نشستن گفت:بچه ها میدونم براتون سخته ولی برای اینکه آزادتون‌کنم باید ...

عروس مرگ-قسمت ۲۰ #عروس_مرگ هر چهار دختر ایرانی بودند...تقریبا ۷ تا ۱۱ ساله... با دست بهشون اشاره کردم تا روی مبل روبه‌رو بنشینند...بعد از نشستن گفت:بچه ها میدونم براتون سخته ولی برای اینکه آزادتون‌کنم باید درمورد اتفاقی که براتون افتاده حرف بزنید،فقط اون موقع میتونم کمکتون کنم... محدثه لبخند تلخی ...

۲ هفته پیش
54K
عروس مرگ-قسمت ۹ #عروس_مرگ (سه سال بعد) به خود در آینه نگاه کرد،با گذشت ۳ سال،هیچ تغییری در خود ندید!...اما آیسل و آیسو کمی تغییر کرده بودند،هر دو استخوانی تر و شکننده تر شده بودند!... ...

عروس مرگ-قسمت ۹ #عروس_مرگ (سه سال بعد) به خود در آینه نگاه کرد،با گذشت ۳ سال،هیچ تغییری در خود ندید!...اما آیسل و آیسو کمی تغییر کرده بودند،هر دو استخوانی تر و شکننده تر شده بودند!... آهی کشید و روی تختش دراز کشید... زمزمه وار گفت:کاش توی دورانی که زنده بودم،همه ...

۳ هفته پیش
129K
عروس مرگ-قسمت ۷ #عروس_مرگ -همش با خودم میگفتم،نکنه اتفاقی برای آیسو افتاده باشه!این خون آیسوعه؟!...وقتی وارد خونه شدم با جسم بی جون آیسو رو به رو شدم و اسمشو فریاد زدم که تیزی خنجری رو‌ ...

عروس مرگ-قسمت ۷ #عروس_مرگ -همش با خودم میگفتم،نکنه اتفاقی برای آیسو افتاده باشه!این خون آیسوعه؟!...وقتی وارد خونه شدم با جسم بی جون آیسو رو به رو شدم و اسمشو فریاد زدم که تیزی خنجری رو‌ توی بدنم احساس کردم و با درد خیلی زیاد از هوش رفتم،وقتی که به هوش ...

۳ هفته پیش
172K
پارت ۴۵ سرش رو تکون داد . من : آیدا بدو باید بریم . بیخیال اون مرده شدم و دنبال آیدا دویدم . من : آیدا نفسم گرفت چن دیقه وایسا . آیدا : بابد ...

پارت ۴۵ سرش رو تکون داد . من : آیدا بدو باید بریم . بیخیال اون مرده شدم و دنبال آیدا دویدم . من : آیدا نفسم گرفت چن دیقه وایسا . آیدا : بابد از اونجا دور بشیم . من : خیلی دور شدیم دیگه بسته . آیدا : ...

۴ هفته پیش
169K
#اشک حسرت #پارت ۱۹۱ سعید: امید : می دونم بهترینا رو براش رقم می زنی محکم تو بغلش فشردم وگفت : تو بهترین دوست وداداش دنیایی - همچنین تو امید : برگردیم آسمان کلافه بود ...

#اشک حسرت #پارت ۱۹۱ سعید: امید : می دونم بهترینا رو براش رقم می زنی محکم تو بغلش فشردم وگفت : تو بهترین دوست وداداش دنیایی - همچنین تو امید : برگردیم آسمان کلافه بود پیدات نمی کرد - بریم باهم دیگه برگشتیم ویلا حمید ویلا رو گذاشته بود تو ...

۲۵ آذر 1398
40K
کتابخونمو بخاطر اینکه تمرکزم روی درس بیشتر بشه عوض کردم..روز اولی بود که میرفتم کتابخانه ملی..درس شروع کردم و از اینکه میتونستم در سکوووت کامل درس بخونم خیلی خرسند بودم.. پیش خودم گفتم اره همینه ...

کتابخونمو بخاطر اینکه تمرکزم روی درس بیشتر بشه عوض کردم..روز اولی بود که میرفتم کتابخانه ملی..درس شروع کردم و از اینکه میتونستم در سکوووت کامل درس بخونم خیلی خرسند بودم.. پیش خودم گفتم اره همینه کتابخونه باید اینجوری ساکت و خلوت باشه تا بشینی فقط درس بخونی..تو همین افکار زیبای ...

۲۳ آذر 1398
81K
#پارت_پانزدهـم

#پارت_پانزدهـم " امروز چرا انقد حوصله سربره؟ تاحالا انقد بیکار نبودم.. بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم:) انگار در دستشویی گیر کرده بود و باز نمیشد..در زدم: کسی نیس؟میشه در رو باز کنید؟ انقد در رو کوبیدم تا در باز شـد..چشمام و بستم و گفتم: لدفا...خودتونو جمع کنین.. و ...

۲۱ آذر 1398
16K
#بخونید:) اولین جمعه ی پاییز بود... خوب می‌دانست عاشق این فصلم! سه روز از دعوای کودکانه‌مان می‌گذشت! سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم. سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ ...

#بخونید:) اولین جمعه ی پاییز بود... خوب می‌دانست عاشق این فصلم! سه روز از دعوای کودکانه‌مان می‌گذشت! سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم. سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... سه روز ...

۲۰ آذر 1398
87K
#بخونید :) مردیست چهل و پنج ساله، آرام و موقر نگاهش پر است از حرفهای نگفته. از دوسال عاشقی میگوید و یک قهر یک شبه؛

#بخونید :) مردیست چهل و پنج ساله، آرام و موقر نگاهش پر است از حرفهای نگفته. از دوسال عاشقی میگوید و یک قهر یک شبه؛ "تا یک هفته از هم بی خبر بودیم تا اینکه احساس کردم یک دنیا حرف عاشقانه در گلویم گیر کرده..تلفن را برداشتم و قراری تازه ...

۱۸ آذر 1398
8K
#پارت_شصت_و_هشت #شوگا #لونا درست نمی ساعت بعد...درست بعد از اینکه من اماده ی این مراسم بودم...درست همون میوقع که به تماشاچیا زل زدم و خواستم لبمو باز کنم فردی و دیدم که شاید الان اصلا ...

#پارت_شصت_و_هشت #شوگا #لونا درست نمی ساعت بعد...درست بعد از اینکه من اماده ی این مراسم بودم...درست همون میوقع که به تماشاچیا زل زدم و خواستم لبمو باز کنم فردی و دیدم که شاید الان اصلا نمی خواستم ببینمش . واقعا چرا اینجوری شد ؟ پرده که کشیده شده بود ...و ...

۱۵ آذر 1398
9K