نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا ...

#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا برگشت سمتم: _چیه؟ _اینو بخون‌،این مردسفیدوبوره؟ _خب؟ _شده این زن سیاه پوستِ ابرویی بالا داد ...

۴۱ دقیقه پیش
5K
دستام شروع میکردن به لرزیدن نمیتونستم خیلی خوب تایپ کنم ؛ بهش میگفتم زنگ بزنم حَرف بزنیم و حلّش کنیم ؟ میگفت نه ! نمیخوام صُحبت کنم .. مجبور میشُدم یه نفس عمیق بکشَم و ...

دستام شروع میکردن به لرزیدن نمیتونستم خیلی خوب تایپ کنم ؛ بهش میگفتم زنگ بزنم حَرف بزنیم و حلّش کنیم ؟ میگفت نه ! نمیخوام صُحبت کنم .. مجبور میشُدم یه نفس عمیق بکشَم و خودمو کنترل کنم ، دوباره شُروع به تایپ کردن کنم تا از دلش در بیارم ...

۲ ساعت پیش
12K
#پارت نهم زیره درختی نشسته بودبرگی دستش بودبی حوصله باهاش بازی میکرد.. حس کرد صدایی میشنوه بلند شد برگشت مردی تو تاریکه ایستاده داره تماشاش میکنه -چی شده اقا؟...گم شدین؟. اینو درحالی میگفت که داشت ...

#پارت نهم زیره درختی نشسته بودبرگی دستش بودبی حوصله باهاش بازی میکرد.. حس کرد صدایی میشنوه بلند شد برگشت مردی تو تاریکه ایستاده داره تماشاش میکنه -چی شده اقا؟...گم شدین؟. اینو درحالی میگفت که داشت سمتش میزگرفت یهو مرد به سمت عقب گرد کرد وسریع ناچدید شد بکهیون شوکه شد... ...

۵ ساعت پیش
16K
‌ ‌ ‌👌 👌 حتمااااا بخونین 👌 ‌ ‌ ‌ ‌ وقتی فهمیدم دوستش دارم تقریبا ١٤ ١٥ سالم بود. یادمه اون روزا انقدر سرم تو کتاب و درس و منطق بود که اصلا نمی ...

‌ ‌ ‌👌 👌 حتمااااا بخونین 👌 ‌ ‌ ‌ ‌ وقتی فهمیدم دوستش دارم تقریبا ١٤ ١٥ سالم بود. یادمه اون روزا انقدر سرم تو کتاب و درس و منطق بود که اصلا نمی دونستم عشق چیه! تو منطق من عاشق شدن تو اون سن و سال معنا نداشت. ...

۷ ساعت پیش
36K
یه #عمر گذشت برام روز اولی که فهمیدم دیگه دلت با من نیست، بهم گفتن رفتی، چمدونتم بزرگ بوده! چمدون بزرگ می‌دونی یعنی چی؟! یعنی حالا حالا قراره چشمم به آسمون باشه... یعنی خدا می‌دونه ...

یه #عمر گذشت برام روز اولی که فهمیدم دیگه دلت با من نیست، بهم گفتن رفتی، چمدونتم بزرگ بوده! چمدون بزرگ می‌دونی یعنی چی؟! یعنی حالا حالا قراره چشمم به آسمون باشه... یعنی خدا می‌دونه بازم میتونم ببینمت از نزدیک یا نه! چمدون بزرگ مهم نیست. چمدون بزرگی که برای ...

۸ ساعت پیش
39K
پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا ...

پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا که در آخر دایی برنده شد . بعد بازی شام خوردیم هر چند به خاطر ...

۹ ساعت پیش
44K
پارت سی و نه #ماجرای دیشبو گفتمو تندی بردمش سمت اتاق چکاوک . خاله رف تو و درم بست و نزاشت منم برم تو بعد نیم ساعت با اخم اومد بیرون و گف : پسرم ...

پارت سی و نه #ماجرای دیشبو گفتمو تندی بردمش سمت اتاق چکاوک . خاله رف تو و درم بست و نزاشت منم برم تو بعد نیم ساعت با اخم اومد بیرون و گف : پسرم اعصابت خورد بوده درست ولی چرا اون چیزای چرت و پرتو میخوری ک اینجور شه ...

۹ ساعت پیش
29K
♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود ...

♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود رو به طرف آراز گرفتم :بفرمایین گوشیتو خواستم بهتون بدم یک آقایی به اسم عماد ...

۱۰ ساعت پیش
25K
#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ ...

#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ بود!! علی : عجب....امروز جایی نمیخوای بری ؟ مارال : نه چرا مگه ؟ علی ...

۱۰ ساعت پیش
43K
♡پارت سی و چهار♡ هوس ماکارونی کرده بودم از اون ماکارونی های مامان که بدون گوشت بود وای چه لذتی داشت خوردن دستپختش.. لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد نفس عمیقی کشیدم و به ...

♡پارت سی و چهار♡ هوس ماکارونی کرده بودم از اون ماکارونی های مامان که بدون گوشت بود وای چه لذتی داشت خوردن دستپختش.. لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد نفس عمیقی کشیدم و به طرف آشپز خونه رفتم. حدود چهل پنجاه دقیقه طول کشید تا آماده شه... نفسی تازه ...

۱۰ ساعت پیش
25K
#اشک حسرت #پارت ۸۹ سعید: برگشتم بستنی خورد تو صورتم لبشو گزید پانیذ: وای ببخشید ... - این چندمین بارگفتی ببخشید پانیذ: به خدا حواسم نبود چیزی نیست که انگشتشو کشید رو صورتم وبستنی رو ...
عکس بلند

#اشک حسرت #پارت ۸۹ سعید: برگشتم بستنی خورد تو صورتم لبشو گزید پانیذ: وای ببخشید ... - این چندمین بارگفتی ببخشید پانیذ: به خدا حواسم نبود چیزی نیست که انگشتشو کشید رو صورتم وبستنی رو برداشت و انگشتشو گذاشت دهنش واقعا بچه بود وگرنه همچین حرکتی نمی کرد پانیذ: بگیر ...

۱۲ ساعت پیش
56K
#اشک حسرت #پارت ۸۸ سعید : شده بودم راننده پانیذ اصلا از این رفتار دایی خوشم نمیومد شماره ای پانیذ رو گرفتم جواب داد - اومدی سعید - یک ساعته منتظرم پانیذ : ببخشید الان ...

#اشک حسرت #پارت ۸۸ سعید : شده بودم راننده پانیذ اصلا از این رفتار دایی خوشم نمیومد شماره ای پانیذ رو گرفتم جواب داد - اومدی سعید - یک ساعته منتظرم پانیذ : ببخشید الان میام از ماشین در اومدم وسیگاری روشن کردم سرم پایین بود با صدای جیغ مانندی ...

۱۲ ساعت پیش
40K
#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی ...

#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی مزاحم ورزشت شدیم تقصیر خاطر خواهت بود(این جمله رو با حرص گفت) _بره بمیره روانی ...

۱۴ ساعت پیش
32K
پارت سوم: میچا واقعا گاهی.....بی فکر میشد و این منو نگران میکرد . میترسیدم اتفاقی براش بیوفته . هرچی نباشه من و بک کیونگ اونو از چهار سالگی میشناسیم . میچا : روی صندلی نشسم ...

پارت سوم: میچا واقعا گاهی.....بی فکر میشد و این منو نگران میکرد . میترسیدم اتفاقی براش بیوفته . هرچی نباشه من و بک کیونگ اونو از چهار سالگی میشناسیم . میچا : روی صندلی نشسم و سعی کردم نت مقابلمو درست بخونم . نیم ساعت پیش مدرسه تعطی شده بود ...

۱۴ ساعت پیش
36K
پارت دو : از کوره در رفتم . اون هرکی هم که باشه . باباش خیلی پولدار باشه . دخترا براش غش و ضعف کنن..بازم ...بازم حق نداره به دوستم توهین کنه . + هی ...

پارت دو : از کوره در رفتم . اون هرکی هم که باشه . باباش خیلی پولدار باشه . دخترا براش غش و ضعف کنن..بازم ...بازم حق نداره به دوستم توهین کنه . + هی تو ... نگاهم کرد . + دلیل نمیشه که چون خیلی پولداری و محبوبی تو ...

۱۴ ساعت پیش
44K
تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۱۴ ساعت پیش
82K
پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در ...

پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در اوردم و بهش زنگ زدم ..~~~رد تماس ... کم مونده بود گریم در بیاد که ...

۱۵ ساعت پیش
41K
پارت دوازدهم ~~~~~°•○●قسمت اول *کوکی : اشک هام رو پاک کردم و چشمام رو بستم ...باید به خودم حواسم باشه من الان دارم برای آموزش تکی به اروپا میرم ....باید دیگه فراموشش کنم و به ...

پارت دوازدهم ~~~~~°•○●قسمت اول *کوکی : اشک هام رو پاک کردم و چشمام رو بستم ...باید به خودم حواسم باشه من الان دارم برای آموزش تکی به اروپا میرم ....باید دیگه فراموشش کنم و به کارم دقت کنم .......سعی کردم بخوابم .~~~~~ نامجون : اخه چرا اینکار رو کردی؟ جیمین: ...

۱۵ ساعت پیش
45K
#پارت هفتم #برایه من وتو این اخرش نیست ازخداش بود که بخوان اینجا بمونن چون جایی رو نداشتن که برن... اون شب بکهیون روکاناپه خوابید یه ملافه نازک روخودش کشیده بود...وبه شومینه وچوب هایی که ...

#پارت هفتم #برایه من وتو این اخرش نیست ازخداش بود که بخوان اینجا بمونن چون جایی رو نداشتن که برن... اون شب بکهیون روکاناپه خوابید یه ملافه نازک روخودش کشیده بود...وبه شومینه وچوب هایی که درحال سوختن بودن خیره بود... اما بااین وضع سعی میکرد که بخوابه چشماش روهم افتاد ...

۱۵ ساعت پیش
30K
بیاین برگردیم به گذشته ها، یک سال،نه دوسال‌، نه چهارده سال؛چهارده سال گذشت... چهارده سال پیش همین موقع ی اتفاق افتاد یه اتفاق بزرگ، ی اتفاق بزرگی که هنوزم میتونی حسش کنی، الان میخام از ...

بیاین برگردیم به گذشته ها، یک سال،نه دوسال‌، نه چهارده سال؛چهارده سال گذشت... چهارده سال پیش همین موقع ی اتفاق افتاد یه اتفاق بزرگ، ی اتفاق بزرگی که هنوزم میتونی حسش کنی، الان میخام از اون اتفاق بگم،15تا ستاره؛15تافرشته باهم یه گروهو تشکیل دادن که اسمشو گذاشتن سوپر جونیور،یعنی جوانان ...

۱۷ ساعت پیش
51K