ویژه کنید
عکس و تصویر #خاطرات_تنهایی #پارت_۳۲ هامین تو آشپزخونه داشت حرف میزد و قهوه درست میکرد پشتش به من ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۲
هامین تو آشپزخونه داشت حرف میزد و قهوه درست میکرد
پشتش به من بود
هامین:واقعا؟ آرش خوبه؟ وای خدای من..باشه نمیگم..
من:چیو من نفهمم
هامین:خدافظ خدافظ
سریع قطع کرد و برگشت سمتم
هامین:اممم چیزه..
من:اممم چیه؟
هامین:ادای خودتو در بیار تارزان
من:باز گفت تارزان تو خوبی پس
هامین:بله که من خوبم
پوزخندی زدم تا حرصش در بیاد قهوه ای که درست کرده بود رو برداشتم رفتم جلوی تلویزیون
قضیه عقد رو بهش گفتم
هامین:خوب کاری کردی
سر تکون دادم #آرش
چشامو باز کردم
سرمو برگردوندم متین کنارم نشسته بود و سرش تو گوشی بود
من:منو ببر پیش آرشین
متین:عه بهوش اومدی مرتیکه سه روزه خابیدی انگار نه انگار
بلند شدم و سرمو از دستم کندم
من:آرشین کجاس؟
از اتاق بیرون رفتم به پرستار گفتم:خاهرم کجاس؟ کدوم اتاقه؟
متین:بیا بیا من می‌برمت
دنبالش رفتم متین از دکتر ده دقیقه وقت گرفت که بزاره برم داخل
لباسهای اتاقو پوشیدم و رفتم داخل
آرشین رو تخت خواب بود و یه عالمه سیم و دستگاه بهش وصل بود
چشام پر اشک شد
نشستم کنارش دست کبودشو گرفتم و بوسیدم دستش سرد بود
من:آرشینم..آبجی کوچولوم..خاهری بلند شو جون آرش..آرشین
جواب نداد
من:چرا نمیگی جانم داداش هوم؟ مگه دوسم نداری؟ آرشین چرا باز رو این تخت خابیدی ها؟ تازه پیدات کردم میخام از این به بعد خوشبخت شیم پس پاشو
جوابی نمی‌داد تنها صدای بینمون صدای دستگاه بود:بیب..بیب..بیب
سرمو رو دستش گذاشتم و هق هق مردونم سر باز کرد
من:آرشین بگو که دیگه نمیخای تنهام بزاری؟ آرشین پاشو..مرگ آرش پاشو
پرستار اومد داخل و گفت برم بیرون متین اومد و به زور بلندم کرد

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...