ویژه کنید
عکس و تصویر پارت دوم: حتی از نظر تو چشم هاش وقتی از گرسنگی قرمز می شن و ...

پارت دوم:
حتی از نظر تو چشم هاش وقتی از گرسنگی قرمز می شن و دندون های نیشش بیرون می
زنن،دلربا ترین چهره ی دنیا بوجود میاد که فقط باید نقاشی بشه..
پله ها رو تند و با عجله پایین میای که بی هوا پات درست روی پله های کوتاه و کم عرض
نمی شینه و سر می خوری و با جیغ کوتاهی توی آغوش سختش پرت میشی..
نفست از هیجان بند میاد و نگاهت رو به چشم های سیاه و سردش میدوزی..
زمان برای اون هیچ معنایی نداره و اون می تونه توی لحظه ها کار های زیادی انجام بده..
درست مثل دویدن از آشپزخونه و بغل گرفتن تو در طی یه جیغ کوتاه..
نگاهت هم شرمنده ست هم ذوق زده..
به آرومی تو رو روی زمین می ذاره و تو لحظه ای نگاهت رو از خطوط صورتش بر نمی
داری..
صدای بم و خونسردش رو می شنوی:
–این همه عجله ت برای چیه؟؟؟
لب هات رو بهم فشار می دی و چشم های هیجان زده و درخشانت رو بهش می دوزی و با
لحن مشتاق و پر هیجانی جواب می دی:
–دیدن تو!!!
نگاه خالیش بی حرکت،زوم چشم های سرزنده و قهوه ایت می شن...
قلبت این نگاه خیره و توجه چند ثانیه ایش رو تاب نمیاره و شروع به بی جنبگی می کنه...
و تو حرکت لب های خوش فرمش رو می بینی و لحن بی تفاوتش به گوشت می شینه:
–قلبت از اینطور زدن درد نمی گیره؟؟؟
لبخند بزرگی تحویلش می دی و سرت رو تند تند تکون می دی:
–نمی گیره!!
نگاهش رو ازت می گیره و به سمت آشپزخونه میره..
دنبال قدم های بلندش می دوی و همراهش وارد آشپزخونه میشی:
–امروز چی آوردی؟؟؟
اما قبل از اینکه جوابی ازش بگیری نگاهت به خرگوش های روی میز وسط آشپزخونه
میوفته:
–عااا خرگوش؟؟؟
تهیونگ بی حرف شروع به پوست کندن خرگوش می کنه و هر از چند گاهی برای
برداشتن چاقو و وسایل دیگه در آشپزخونه قدم میزنه و تو هم هر قدمش رو تعقیب می کنی..
و لحظه ای از حرف زدن خسته نمی شی..
–تو چطور اینا رو شکار می کنی؟؟؟
–آهو یا گراز و چیزای دیگه هم تاحاال شکار کردی؟؟
–وااا پوستش خیلی نرمه..
–این نره یا ماده ست؟؟؟
–من تا حاال گوشت خرگوش نخوردم...ما فکر کنم چون تو درست می کنی باید خوشمزه باشن!!
–آخ..
در حالی که هیچکدوم از سوال هات جواب داده نمی شد و هیچ عکس العملی از چهره ی
بی تفاوت و سرد تهیونگ نمی گرفتی اما با شنیدن آخ گفتنت سریع چشم از گوشت خرگوش
توی دستاش می گیره و به سمتت می چرخه..
دستت رو جای زخم گردنت گذاشتی و از سوزشش چشم هات رو بستی..
چشم های تهیونگ به بوی خون حساس میشن و به سمتت میاد..
دستت رو از گردنت کنار می زنه..
چونه ت رو به طرفی هدایت می کنه و به جای دندون های نیشش روی گردنت که حالا
توسط حشره ای گزیده شده بود نگاه می کنه...
اخم می کنه و با لحن جدیش مواخذه میشی:
–چرا زخمت رو نبستی؟؟؟
لبه ی دامنت رو به بازی می گیری:
–چون باند روی گردنم اعصابم رو خورد می کنه...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...